و بالاخره علیرضا معتمدی دات کام ...
نوشتن این وبلاگ را از ۲۴ تیر ۱۳۸۴ شروع کردم و این ۱۴۳مین و آخرین پستی ست که در این جا می نویسم. چند روز دیگر تولد دو سالگی مرد مرداد است، تولدمان را توی خانه ی جدید می گیریم، اما قبل از رفتن دلم می خواهد یک تشکر حسابی بکنم از بلاگفا بابت مهمان نوازی عالی و سرویس دهی ی مناسبش. و برای مدیر بلاگفا علیرضا شیرازی آرزوی موفقیت کنم که با راه اندازی این سرویس دهنده ی وبلاگ های فارسی نه تنها قدمی بزرگ در راه دموکراسی و تمرین جامعه ای چند صدائی برداشته است بلکه بی گمان نام خودش را در صفحات تاریخ این مملکت ماندگار کرده است.
خداحافظ بلاگفا.
از این به بعد وب نوشته های مرا در خانه ی خودم بخوانید.

- این رئیس که خیلی بد بود که!
- از اون بدتر اینه که بعضی از رفقای ما از فیلم خوش شون اومده!
[عکس از ساتیار]
« با سلام.
وبلاگ شما به دلیل وجود ۱۱ لینک به سایت های غیر مجاز فیل تر شده بود. در حال حاضر رفع فیل تر گردید.»
پ. ن ۱ : خب بعضی وقت ها گویا بعضی جاها خود را ملزم به پاسخ گوئی می بینند. باز هم دستشان درد نکند.
پ.ن ۲: رفقا تایید کنید که آیا رفع فیل تر شده ام یا خیر؟
پ.ن ۳: قابل توجه رفقائی که هنوز سرگرم راه اندازی سایت ما هستند. بی آبرو کردید ما را به ابالفضل در انظار عمومی!
پ.ن ۴: یعنی من از امروز باید بچه ی خوبی باشم واقعاْ و نه به کسی فحش بدهم و نه شیشه ی همسایه را بشکنم و نه زیر دامن خانم ها را نگاه کنم؟ ... آقا می شود من را دوباره فیل تر بفرمائید؟ این طرز زندگی برای من قابل تحمل نیست!!
پ.ن ۵: آقای فیل ترینگ! می شود خواهش کنم از سر تقصیرات این آقای بلاگ رولینگ هم بگذرید و رفع فیل ترش کنید که ما پینگ مان را هم همین جا از طریق خودتان بکنیم و دست نیاز به سوی شرق و غرب دراز ننمائیم؟
پ.ن ۶: خدا وکیلی این انسجام ملی و این ها چه قدر حال می دهد! ببینید چه قدر آحاد ملت دور هم باشیم و انگشت به هم نکنیم با حال است. قبول ندارید؟
پ.ن ۷: در راستای این که اعلام کنم پسر خوبی شده ام، از هرگونه رفاقت با روشنفکر نمایانی از قبیل مهرزاد به اصطلاح دانش، دکتر به اصطلاح مصطفا جلالی فخر، عنصر معلوم الحالی به نام ه. گلمکانی و ناصر به اصطلاح صفاریان، آن فراری از وطن و مشغول سیر و سیاحت در آغوش رایس و مونیکا بلوچی و هتل کالیفرنیا، اعلام برائت می کنم و امیر به اصطلاح عزتی را هم تا کنون ملاقات نکرده ام و حتا مرگ بر رضا استادی (برای محکم کاری!)

همچنان با افتخار تمام حمایتم را از محمود احمدی نژاد ادامه می دهم. او تنها کسی ست که این توانائی را داشته که ما را با شتابی غیر قابل تصور به سوی حکومتی نو با احتمال استبدادی کمتر پیش ببرد.
و اینک طرح جیره بندی ی بنزین، همکاری مشترک مجلس و احمدی نژاد، گامی بلند به سوی فردائی بهتر.
زنده باد احمدی نژاد!
* لازم به تذکر نیست که این مطلب اعتقاد قلبی من است و به هیچ وجه طنز یا استهزائی در آن وجود ندارد.
پی نوشت: قالب قبلی برگشت سر جایش. زنده باد پژمان.
مادرم عاشق مهستی بود و من به خاطر او بود که مهستی را دوست داشتم. وقتی مادرم آهنگهایش را با آن صدای مهربان و زیبایش می خواند مهستی برایم عزیزتر هم می شد. به همین دلیل خیلی از ترانه های مهستی را با صدای مادرم است که به یاد سپرده ام (حتا نواری هم که مادرم در کودکی ام از صدای من و خودش ضبط کرده تا یادگاری برایم بماند یکی از همین آهنگهای مهستی را توش زمزمه کرده و صداش بدجوری هم بغض دارد، معلوم است که دل اش خیلی گرفته بوده)

بعدها وقتی دوباره با دختری که مدتی رابطه مان با هم قطع شده بود دوست شدیم یک بار اعتراف کرد که یکی از آهنگ های آخرین آلبوم مهستی را به یاد من می شنیده و پریشان می شده است (خب من به شما نمی گویم کدام آهنگش را می گفت) به این ترتیب صدای مهستی وجه عاشقانه ای هم برایم پیدا کرد. و درست از همین آلبوم آخری هم بود که به خلوتم راه یافت و رفت توی آلبوم های برگزیده ی آی پادم و یک بار همین اواخر یک عصر دل انگیز بارانی بهار از دربند تا پارک وی را باش پیاده رفتم. این آهنگ از خدا خواسته اش از هر جهت یک شاهکار به حساب می آید.

خدا بیامرزدشان. هم مهستی را و هم مادرم را که در هفده هجده سالگی این عکس مهستی را از روی جلد جوانان بریده بود و چسبانده بود به دفترش.
درد و بلای فرزاد حسنی و امیرحسین مدرس بخورد توی سر هرچی مجری ی بی سواد پر مدعاست. امیرحسین که یک استعداد فوق العاده است در خیلی از زمینه ها و فرزاد هم قطعاْ در کار خودش مرد شماره ی یک به حساب می آید. این را حالا بعد از این چند ماهی که رضا رشیدپور حسابی نشان داد که تا چه حد یک مجری بد و بی سواد می تواند بد و بی سواد باشد، خیلی ها مطمئن شده اند.
این جا یکی دو دقیقه فیلم هست از هنرنمائی ی امیرحسین مدرس با حضور فرزاد حسنی. خیلی با نمک است. حتماْ ببینید. شاید یک روز درباره ی مدرس بیش تر نوشتم. خسرو نقیبی هم درباره ی برنامه ی سوژه خراب کن شب شیشه ای مطلب جامع و درستی نوشته که توصیه می کنم بخوانید. من هم می خواهم مطلبی در این باره برای روزنامه ی هم میهن بنویسم البته اگر وقتی برای این کار پیدا کنم.
پ.ن ۱: علیرضامعتمدی دات کام پنداری طلسم شده، هر روز یک مشکل تازه پیش می آید. اما اگر خدا بخواهد آخراش است. مُردم از بی وبلاگی، بدو.....
پ.ن ۲: فیلترینگ بس مان نبود امروز یک انقلابی هم توی قالب همین وبلاگ رخ داده بود و قالب قبلی ( که هدیه ی پژمان بود) خود به خود غیب شده بود و همه چیز ریخته بود به هم. یک خر تو خر عظمائی بود کمپرس. مرتب کردن اش دو سه ساعتی وقتم را گرفت و باز برگشتم به همان قالب بلاگفائی ی سابق. دلتان تنگ نشده بود براش؟
پ.ن ۳ (دو روز بعد) : در همین رابطه نوشته ی امیر قادری را هم در هم میهن بخوانید.

[عکس از اینترنت!!]
۱- پدر شدن را برای همین چیزهایش دوست دارم. من که بابای درست و حسابی توی زندگی ام نداشتم، اما خیلی وقت است که دلم می خواهد بچه داشته باشم و ... خب، اصلاْ این مسائل خصوصی به شما چه؟
۱-۱ شنیدم رابطه ی خوبی با پدرت نداری
- اوهوم!
- مثل آنجلینا جولی و باباش!
- اوه مای گاد! به خاطر همین یه جمله هم که شده هیچ وقت فراموشت نمی کنم!
۲- خانوم ها خانوم ها! هر کس بچه ای چیزی از من دارد جان مادرش بیارد که می خواهم کم کم حساب ها را ببندم!
۳- علیرضا معتمدی دات کام کامینگ سون تر از همیشه شده اما هی توسط دشمنان سنگ اندازی می شود گرچه دوست ناشناس و غیور ما که سرگرم راه اندازی ی کارهاست یک تنه جلو این هجمه ها و ناملایمات ایستاده است.
۴- فیلترینگ همچنان و تا اطلاع ثانوی خر است!
پی نوشت برای آدم های خنگ: واقعاْ لازم بود توضیح بدهم این مردک ملحد زندیق کون برهنه که این کودک معصوم و مومن «اهل کتاب» را در شغل شنیع ساقی گری مورد استثمار قرار داده است نه من هستم و نه پدرم؟ یعنی واقعاْ لازم بود توضیح بدهم که عکس تزئینی می باشه؟ واقعاْ که کم کم دارم ازتان نا امید می شوم.
۱- امروز این شعار را دیدم و عجیب به دلم نشست. این می تواند شعار همه ی زندگی ی من باشد. من از امروز طرفدار و مبلغ جدی ی این حرکت هستم. چه چیزی ما را به وطن نزدیک تر می کند جز مادر؟

۱/۵- گفت و گوی آسیه امینی را با هيرو، دختر 26 ساله اي كه مادرش در آستانه ی سنگسار است در میدان زنان بخوانید.
۲- به هیچ وجه قصد ندارم وبلاگ نوشتن را کنار بگذارم. اگر می بینید در این چند روز ساکت بوده ام و چیزی این جا ننوشته ام برای این است که منتظرم وبلاگ جدیدم آماده شود.می دانم، گفته بودم همین جا می نویسم و از جایم هم تکان نمی خورم و از این حرف ها. خب من یک شعارهایی دادم شما چرا باورتان شد؟ جوگیر شده بودم آقا جان وگرنه مگر بیل به کَتَم خورده که تحت فیلترینگ باقی بمانم؟ خب می روم یک جای دیگر که از این رایحه های بوگندوی حال به هم زن نیاید. واقعاْ هم فیلتر شدن این جا تاثیر زیادی روی تعداد بازدیدکنندگان داشته است. اما من به زودی با وبلاگی جذاب تر و بهتر برمی گردم!
به هر حال گمانم همین یکی دو روزه وبلاگ جدیدم در علیرضا معتمدی دات کام آماده شود. خبرتان می کنم.
۲/۵- به قول بلاگرها: «فیلترینگ خر است!»
۳- آها! یک چیزی را یادم رفت بنویسم که اولین کامنت این را به یادم آورد. مرد مرداد هنوز در ارتباط اینترنتی از طریق خود مخابرات فیلتر نشده است. اصولاْ مثل این که این شماره ها باحال تر هستند و درجه ی تساهل و این های شان بالاست. البته گمان نمی کنم سایت های سکسی و این ها را بشود باش باز کرد ( در راستای این که اغلب مشتریان این جا افراد معلوم الحالی هستند عرض شد!) اما اگر خواستید امتحان کنید شماره اش روی قبض تلفن تان هست. درست زیر همان کادری که توش نوشته صورت حساب این دوره ۲۸۵ هزار تومان!
ما که فیلتر شدیم رفت، اما بگذارید حالا که آب از سرمان گذشته این جا هرکاری دل مان می خواهد بکنیم. هرکاری ی هرکاری هم که نه، اما محض نمونه بیائید کمی به دانش بنده اضافه کنید و برای من توضیح بدهید که کلمه ی "پلاستیک" در این جمله ی گوهربار و روشنگرانه ی «کارشناس فنی شرکت ارتباطات نوین» که «سنگ بنای فیلترینگ در کشور را گذاشته است» به معنای چیست یا کنایه از چیست؟
جمله ی تاریخی: «مثلا "ربات فیلترینگ " سایتی را می خواند و کلمات غیر اخلاقی را که در آن وجود دارد گرید (طبقه بندی) می کند. در این میان به خاطر شباهت لفظی هم ممکن است برخی کلمات مانند " پلاستیک" هم علامت گذاری شود. این سری کلمات اگر از یک حدی در سایت بیشتر باشد آن سایت علامت گذاری می شود.» [خبرگزاری مهر]
پ.ن: خدا همه ی بیماران را شفا دهد.
من یک پرسپولیسی ی دو آتشه هستم اما اعتراف می کنم که گاهی وقت ها بدون این که بتوانم مقاومتی بکنم به عشقم خیانت می کنم، آن هم در مواقعی که حریف اش سپاهان محبوب کودکی ام باشد. دست خودم هم نیست، نمی توانم تعصب را به عشق کودکی و نوجوانی ام ترجیح بدهم، به روزهایی که عشق مان استادیوم رفتن بود و تماشای بازی های سپاهان، به این که از سر ظهر ساعت را سه ساعت می کشیدیم جلو تا مادرمان اجازه بدهد زودتر به استادیوم برویم و فریاد بزنیم و هی از بلندگوی استادیوم "باغ تختی" اصفهان آهنگ یک شب آتش در نیستانی فتاد شهرام ناظری را پخش کنند و بروند روی اعصاب مان و ما کودکان معصوم را به گفتن چه حرف های بد بدی وادارند. این است که همین پارسال در بازی برگشت فینال جام حذفی بلند شدیم رفتیم اصفهان به استادیوم نقش جهان ( که راه افتادن اش آرزوی نوجوانی مان بود اما افتتاح اش به ما وصال نداد چون به عبارتی هنوز هم افتتاح نشده است) و پا روی تعصب مان گذاشتیم و به حرف دل مان گوش کردیم و زرد پوشیدیم و آخرهای کار که داشتیم می باختیم عربده هم زدیم و تماشاگر نما بازی هم در آوردیم تا نیکبخت پنالتی اش را خراب کند و ما قدم در راه پیروزی بگذاریم. آن روزها خیال می کردم در عوض پرسپولیس بی برو برگرد قهرمان لیگ خواهد شد.

[در عکس نگارنده را حین گذاشتن پا روی تعصب و گوش کردن به حرف دل در جای گاه مخصوص تماشاگران سپاهان می بینید. این عکس چند لحظه پیش از انجام حرکات تماشاگر نمایانه به توسط این جانب گرفته شده است. پیپ (سمبل غرب زدگی و آخرین مراحل ترک سیگار) را در دستم می بینید و شهاب ( دائی زاده و نماد نفس اماره و پامال کردن غیرت و تعصب باشگاهی) را در کنارم] عکس از موصی.
اما خب این همه ی حقیقت نیست. از آن جا که عنقریب است آرزوی قهرمانی پرسپولیس را در لیگ به گور ببریم جمعه ی این هفته دل را به مسلخ تعصب و غیرت باشگاهی خواهم برد و سراپا سرخ پوش با جوشش خون سرخ در رگ های برآمده به استادیوم خواهم رفت و تماشاگرنمایانه ترین کارهایی را که ازم بر می آید برای پیروزی پرسپولیس انجام خواهم داد.
پ.ن: امیدوارم باز سال آینده در جام حذفی خودمان رو در روی خودمان قرار نگیریم که نوبتی هم اگر باشد نوبت سپاهان است باز و غرور و تعصب!
پ.ن ۲: تازه دارم می فهمم هم زمان عاشق دونفر بودن چه مصائبی دارد!

[حمیدرضا پگاه. علیرضا معتمدی. شقایق فراهانی. ابراهیم شیبانی]
اواخر پائیز پارسال که برای نمایش های فیلم صحنه ی جرم ورود ممنوع در جشنواره ی پلیس به شهرهای مرزی از جمله سرخس به خراسان رفته بودیم، پس از زیارت امام رضا و قبل از حرکت به سمت مرز به پیشنهاد من رفتیم توی یکی از این عکاسی های نزدیک حرم تا به یاد قدیما عکسی کنار منظره ی نقاشی شده از حرم بگیریم (گمانم هیچ کدام مان چنین عکسی از بچگی مان نداشتیم) گرچه حالا دیگر آن نقاشی های پس زمینه ای منسوخ شده و کار به دوربین دیجیتال و فتوشاپ محول شده است، اما این هم حال و هوا و خاطره های خودش را دارد از سفر فوق العاده جذاب و به یادماندنی چهارنفره مان، که جای خیلی ها هم در آن خالی بود مخصوصاْ حمید فرخ نژاد.
پ.ن. اول: این سفر ناگهانی و بی مقدمه حدود یک هفته پس از آن بود که این مطلب را نوشتم و بعضی ها برآشفته شدند. به هر حال انتقادات اهمیتی ندارد، من عاشق امام رضا هستم و آن زیارت هم برای همه مان بسیار دل انگیز بود و انرژی زیادی به مان داد.
پ.ن دوم: برای نشر اینترنتی این عکس از بچه ها اجازه گرفته شده است، بنابر این انتشار مجدد آن در سایت ها و وبلاگ ها منعی ندارد اما برای چاپ و نشر آن در نشریات به اجازه از صاحب این وبلاگ نیاز هست.
پ.ن سوم: خدایا! این بار گمانم نوبت توست که صدای مان کنی، ما خوانده ایم تو را...
پ.ن چهارم: گفت و گویم را با خبرگزاری مهر این جا بخوانید.
پ.ن پنجم: و گفت و گویم با همشهری جوان را این جا .
متولدین ماه خرداد آدم های خیلی خطرناکی هستند. همیشه به شوخی می گویم باید این ها را وادار کرد که بازوبندی به بازوی شان ببندند تا دیگران از فاصله های دور هم بفهمند که دارند به یک موجود غیر طبیعی نزدیک می شوند!
اما با این وجود متولدین خرداد همیشه صمیمی ترین دوستان من بوده اند چون آن ها فقط در این صورت است که موجودات بی نظیری هستند وگرنه تحمل شان در شرایط دیگر کاری غیر ممکن است.
این ها را گفتم که همین جا تولد همه شان را یک جا تبریک بگویم چون با یکی دوتا شان حرف نمی زنم و حوصله ی تلفن کرد به شان را ندارم. بنابر این و برای این که شما نفهمید منظورم کیه، این جا تولد همه را تبریک می گویم. پس هانی، فرهاد، ایرج، مانا، نازنین تولدتان مبارک. همچنین دوتا از کسانی که این جا را می خوانند: سهند خانوم و ماریا. تولد شما هم مبارک.
در رادیو مرداد بشنوید:
گفت و گوی ام با رادیو فردا درباره ی کاهش محبوبیت جهانی ی سینمای ایران
به بهانه ی برگزاری شصتمین دوره ی فستیوال کن

ده سال گذشته از آن روزهای ابری. من دیگر بیست ساله نیستم. من دیگر امیدوار نیستم. من خوشحال نیستم. من دیگر... یادت به خیر دوم خرداد دوست داشتنی. تو جوانی ی ما بودی و آرزوهای مان که برباد رفتی. یادت به خیر، ما سعی مان را کردیم، می دانی...
پ.ن: دوم خرداد شده ست بخشی از وجودم. خرداد لعنتی را با آن به رسمیت می شناسم. تا جائی که در جلسه ای با مدیر یکی از شبکه های تلویزیونی درباره ی سریالی که دارم درباره ی ۱۵ خرداد می نویسم بیش از ده بار به جای ۱۵ خرداد گفتم دوم خرداد. و لابد او فهمید که با چه جور آدمی روبه روست.

پ.ن.۲: دوم خرداد برای ما سازندگانش شبیه به خاتمی نبود. دوم خرداد بیش تر شبیه به تصویر این دختر زیبای امیدوار بود که مثل خیلی چیزهای دیگرمان فراموش شد.

وقتی پلیس دیگر ترسی از عریان کردن خشونت اش ندارد.
اول جلو چشم بزرگ و کوچک اراذل و اوباشی را که هیچ کس دل خوشی ازشان ندارد زیر مشت و لگد و چوب و چماق گرفتند (و عجبا که روزنامه ها اجازه یافتند تصاویر بزرگی را از این برخوردهای خونین در صفحه های اول شان منتشر کنند) تا قباحت برخورد خشونت آمیز پلیس در بین مردم بریزد و خود ماموران هم اندک خجالتی اگر دارند از میان برود تا نوبت برسد به تذکرهای خونین به دختران "بدحجاب"
قابل توجه آن ها که از برخوردهای خشونت آمیز پلیس با اراذل و اوباش، حمایت کردند.
شرح ماجرا را از سایت کانون زنان ایران بخوانید:
« صبح و عصر(يکشنبه) در پي اجراي طرح مبارزه با بدحجابي تعدادي از ماموران ويژه اين طرح با دختران جوان درگير شدند. به گفته شاهدان عيني، ماموران سعي در دستگيري و بازداشت اين زنان داشتند و با مقاومت آنان چند تن از مردان حاضر در ميدان هفت تير نيز با ماموران به بحث پرداختند.
يكي از مغازه داران ميدان هفت تير به کانون زنان ايران گفته است: "ماموران زن به سه دختر25 تا 30 ساله در باره حجابشان تذكر دادند، اما اين تذكر با لحن تندي انجام گرفت كه باعث برانگيختن واكنش آنها شد."
يك پليس زن با كشيدن دست يكي از دختران سعي در سوار كردن او به ماشين داشت، اما او حاضر به سوار شدن نبود. مامور مرد هم با پاي خود به ساق پاي زن جوان زد. اين ماجرا باعث دخالت مردم شد. اين سه زن سرانجام توسط حاضران در ميدان هفت تير از صحنه خارج شدند و با يك ماشين سمند از صحنه دور شدند.
آنها در حالي سوار ماشين شدند كه لباس هايشان در جريان درگيري پاره شده بود و ديگر حجابي بر سر نداشتند. يكي از رانندگان تاكسي خطي نيز در باره درگيري صبح ديروز در ميدان هفت تير به "کانون زنان ايران" گفته است: "امروز صبح هم ماموران با رفتار تندي دختر جواني را به دليل بدحجابي كشان كشان سوار خودرو نيروي انتظامي كردند و با خود بردند. فرياد هاي اين دختر جوان اعتراض هاي مردم را نيز برانگيخت."
به گفته او در درگيري بعد از ظهرميان مردم و پليس مادر و دختري كه از سوي ماموران مورد ضرب و شتم قرار گرفتند در حالي كه صورت خوني شان را به ماموران پليس نشان مي دادند در اعتراض به اين نوع برخورد روسري خود را از سر برداشتند." گفته مي شود اين مادر و دختر با موبايلشان مشغول فيلم برداري از برخورد خشن پليس با زنان بودند. »
۱- تلویزیون دارد تصاویری از "اراذل و اوباش" ی را نشان می دهد که پلیس در طرح ضربتی شبانه ی اخیرش دستگیر کرده است. از چهره های شان پیداست که اغلب همان هایی هستند که در کوچه و خیابان، مخصوصاْ در محله های پائین شهر به وفور دیده ایم و آرزو کرده ایم که کاش پلیس یک روز هم به جای گیر دادن به سر و لباس بچه های مان به وضعیت این ها برسد و از سطح جامعه جمع شان کند. به نظر می رسد پلیس این بار، حالا به هر دلیل (یکی ش هم تحت الشعاع قرار دادن برخوردهای وحشت ناک اخیرش با وضعیت پوشش جوانان) در برخورد با اراذل و اوباش از همیشه مصمم تر است. تصویرها از برخورد خشونت آمیز یا به قول خودشان برخورد قاطع پلیس با این قداره بندها و تهدید کنندگان واقعی امنیت جامعه حکایت دارد. پلیس های نقاب پوش اراذل را با خشونت و ضرب و شتم از پاتوق ها و محل های تجمع شان در مقابل نگاه تحسین گر اهل محل بیرون می کشند و تا سوارشان کنند حسابی کتک شان می زنند و دل مردم را خنک می کنند. اوباش اغلب مسلح به سلاح سرد و گرم هستند و مردم همه از این قاطعیت پلیس اظهار خوشحالی می کنند (از چند روز بعد اوضاع شهر به طرز محسوسی تغییر کرده است. دوستانی که آخر هفته گذارشان به محله های پائین شهر افتاده بود شگفت زده بودند از این که اوباش و اراذل یک شبه نیست و نابود شده اند). دوربین حالا با دستگیر شدگان که صورت های همه شان داغون و کبود شده است حرف می زند. نام شان را می پرسد و همه به التماس از کارهایی که کرده اند اظهار ندامت می کنند. من اما ناگهان خشکم می زند. در جا نیم خیز می شوم. به تصویر مرد جوان خیره مانده ام. به چشم هایش. به گونه ی جِر خورده اش. خودش است. اسم اش را که می گوید مطمئن می شوم که اشتباه نکرده ام. از چند سال پیش مرد جوان را می شناختم... نمی خواهم وارد جزئیات ماجرا شوم اما دیدن او پس از چند سال که از دست پلیس فراری بود طبعاْ می توانست خوشحال کننده باشد و دلیل محکمی بر حقانیت برخوردهای قاطع نیروی انتظامی.

۲- دو سه روز است که تصویرش از ذهنم کنار نمی رود. همه جا صحبت از طرح موفق نیروی انتظامی ست. از روی کنجکاوی گزارش های تصویری خبرگزاری های مختلف و اخبار مربوط به این طرح را پی گیری کرده ام. تصاویر اوباش آشنا را در میان انبوه اخبار جسته ام و دیده ام که آفتابه به گردن شان انداخته اند و وارونه سوار خرشان کرده اند و روی زمین کشانده اندشان و جلوی همسایه ها و اهل محل زده اندشان و تحقیرشان کرده اند و بلندگو داده اند به دستشان تا فریاد بزنند و به التماس مدام تکرار کنند:« مرا ببخشید مردم. گُه خوردم. غلط کردم.گُه خوردم...» تا ابهت کاذب شان برای اهل محل بریزد و دیگر نتوانند به لات بازی ها و زورگویی ها و چاقو کشی های شان ادامه دهند.
دو سه روز است دارم به این اتفاقات فکر می کنم. به کسی که روزگاری اگر دستش به من و امثال من می رسید به قتل مان می رسانید لابد چون رفتارمان مطابق سلیقه و درک و پسند او نیست. اما غریب این که من هیچ از آن چه برسر این فرد دارد می آید خوشحال نیستم. هیچ از این گونه تحقیر شدن کسانی که انگل اجتماع می خوانیم شان راضی نیستم. دلم برای همین "لات ها" می سوزد. شاید مجازات بسیاری از آن ها از آن چه در این چند روز برسرشان آمده سنگین تر و بیش تر هم باشد. شک ندارم. اما اگر یکی شان - فقط یکی شان - بی گناه باشد چی؟ اگر فقط یکی از این ها که این طور آفتابه را تپانده ایم توی حلق اش آن شب را اتفاقی به دیدن دوست اش آمده باشد و بی گناه دستگیر شده باشد چی؟ آیا ما منصف بوده ایم؟

این چندان مهم نیست. همه می دانیم که حتا دقیق ترین برنامه ریزی ها هم همیشه درصدی امکان خطا دارند. و می دانیم که هر کار بزرگی به هرحال هزینه هایی دارد که یکی اش قربانی شدن عده ی معدودی افراد بی گناه می تواند باشد. بی گناهانی که قربانی می شوند تا شرایط خوب و ایده آل برای دیگران فراهم شود. این یک حقیقت است. یک اصل بی برو برگرد است و گرچه می توان هزینه ها را پائین آورد اما هرگز نمی توان آن را به صفر رسانید. بنابر این من با این بخش قضیه هم مشکلی ندارم.
آن چه چند روز است توی ذهنم در حال تپیدن است توحشی ست که جامعه ناگهان در مقابل این "انگل ها" اتخاذ کرده است. (عذر می خواهم، هی تکرار می کنم اراذل، هی می گویم انگل تا نه متهم به تطهیر این جماعت شوم و هم یادم بماند که این ها به هیچ وجه آدم های بی گناهی نیستند) برایم غریب است حتا همچو مایی که با دیدن سر شکسته ی یک آدم یا صحنه ی یک زد و خورد خیابانی تاب دیدن از کف می دهیم چگونه ناگهان چنین برخورد خشونت آمیزی با اوباش را توجیه شده می دانیم و تا می بینیم بفهمی نفهمی رضایتمان جلب می شود.
قصدم هرگز از رجوع به اخلاقیات موعظه کردن نیست، بلکه دقیقاْ مقصودم یادآوری اصول وشرافت انسانی ست. آن چه خشونت ما با این اوباش می کند فقط خشونت فیزیکی نیست. اعدام شخصیتی هم هست. هو کردن ما و آفتابه بر گردن انداختن و کشان کشان کشاندن روی زمین و به تضرع واداشتن آدم های - ولو مضر به حال جامعه - آشکارا شخصیت آن ها را نشانه رفته است. در تاریخ نمونه هایش بسیار است که سلاطین تازه به قدرت رسیده سلطان پیش از خود را بزک زنانه می کردند و لُخت آفتابه بر گردن شان می انداختند و وارونه سوار بر خرشان می کردند و دور شهر می گرداندند تا مردم هم تف و لعنت شان کنند و هم درواقع باور کنند که دوران پادشاه قدر قدرت و قوی شوکت پیشین با همه ی کبکه و دبدبه اش به پایان رسیده است و دیگر نه ابهتی دارد و نه شوکت و نه قدرتی. اما امروزه این سلاطین بی تاج و تخت و مال و شعور قرار است تا به زودی - دیر یا زود - پس از تحمل دوران محکومیت کم یا زیادشان به زندگی باز گردند. و من درست نگران همان روز هستم که با مردانی به مراتب خطرناک تر از پیش روبه رو خواهیم بود. کسانی که خشونت برهنه ی ما عاری شان کرده است از ته مانده ی خصلت های انسانی، مردانی زنده به تخم کینه، کینه از مردم از پلیس از نظم از جامعه و از خود. بازنده هایی که دیگر چیزی برای از کف دادن ندارند.
برنده ی این بازی ی تازه کیست؟ کِی قرار است در این مملکت اتفاقی بیفتد که منجر به فاجعه نشود؟ آیا ممکن نبود از این طرح، بخش تحقیر آمیزِ کشان کشان از خانه تا در ماشین و آفتابه چپاندن و خر سواری اش را حذف کرد و هم آرامش امروز را به مردم هدیه داد و هم جلوی زخم های تازه ای را که بر پیکره ی این رانده شدگان زده می شود گرفت؟

۳- این ها همه به کنار. خداوند اجازه ی بی حرمتی به ذات انسانی ی احدی را به ما نمی دهد. او حتا به نمایندگان غیر مستقیم اش بر روی زمین اجازه ی بی حرمتی به فرومایه ترین انسان های جهان را نمی دهد. کِی قرار است در این مملکت طرح تازه ای دراندازیم بی آن که یکی از اصول انسانی و دینی مان را زیر سئوال ببریم؟
چهارمین برنامه ی رادیو مرداد
خوانش شعر طلسم خرافه
پ.ن: عجیب است که حتا درصد اندکی از اینترنت بازها (ی اغلب ساکن در داخل کشور) اهل پادکست شنیدن هستند (تکلیف آن ها که برای دیدن و خواندن مسائل مربوط به پائین تنه وب گردی می کنند که روشن است) به طرز شگفت انگیزی از امکان رادیوهای اینترنتی غافل هستیم و این خیلی بد است. آمار بازدید از پرمخاطب ترین و قدیمی ترین پادکست های فارسی هم بسیار کم تر از مشابه های نوشتاری شان است. گرچه دیر نیست که وبلاگ گردها به امکانات فراوان و تاثیرگذاری عمیق پدیده ی پادکست پی ببرند. اما گمانم باید کمک کنیم تا این اتفاق زودتر بیفتد.
گرچه با همه ی این ها که گفتم رادیومرداد هم بیش از آن که یک پادکست باشد جایی ست برای این که مخاطبانم شعرهایم را با صدای خودم بشنوند، اما به زودی تصمیم دارم رادیو مرداد را فعال کنم یکی دو نفر از رفقا اعلام آمادگی کرده اند ولی باز برای داشتن یک پادکست جرفه ای به کمک بیش تری نیاز است. اگر هر کس در زمینه ای مسئولیت تامین کست را بر عهده بگیرد می توانیم استارت شروع را بزنیم.
این یک فراخوان است. اگر مایل به همکاری بودید در بخش فرمایشات توضیح دهید که چگونه می خواهید به رادیو مرداد کمک کنید. یا می توانید به معتمدی ـ علیرضا ات جی میل دات کام ایمیل بفرستید. به هرحال کامنت های پذیرش همکاری را اکسپت نخواهم کرد. ببینیم و تعریف کنیم!

کاری ندارم به این که عکاس آمریکائی این ۱۸ هزار مکزیکی برهنه را به دلیل نگاه شان به تن به عنوان هنر توی یک میدان جمع کرده است. اما این تصویر آدم را یاد آرمان جامعه ی بی طبقه می اندازد. این طور نیست؟ جامعه ای که همه با هم برابرند و در آن هیچ کس بر دیگری برتری ندارد و همه شبیه به همند و حتا همه چیز اشتراکی است و نه لباسی هست و ته تمکنی ... و از همین مزخرفات!
خب اتفاقاْ تماشای همین عکس ها مرا باز به این فکر انداخت که این جامعه ی بی طبقه و آن برابری و عدالت آرمانی، مزخرفاتی بیش نیستند حتا اگر همه همین طور برهنه و به ظاهر برابر باشیم، در این صورت مردان و زنانی که خوش هیکل تر و خوشگل تر هستند و بوی خوش تری می دهند و دلبری ذاتی دارند برای به خاک افکندن جنس مخالف و ... بر دیگران برتری می یابند، بی بروبرگرد!
راستش این است که این شعارهای منسوخ شده هیچ وقت توی کَتِ من یکی نرفته است. وقتی ذات انسان برتری جوست چه مرضی ست برابری ی این مدلی؟

این هم گوشه هایی از آئین سیاسی-عبادی جمعه ی جامعه ی بی طبقه ی موصوف. فقط کاش خطیب و تریبون اش هم پیدا بود.
از همه چیز اطمینان دارم
تا پیش از آن که پرسیده باشی
«چرا؟»
"مش رمضون"
توفان. تاریکی. برگ های بید با باد می آیند می خوابند روی تخت. کمر درختِ توی حیاط شکسته. شمع روشن کرده ام. خانه بی خود یاد تو می کند. گیلاس های خالی، گوجه سبزهای تاریک. همه ی این ها را بچسبان به هم، شعرشان کن خودت. من کار دارم. نامه ای دارم که بی جواب مانده است.
همه ی ما هر روز داریم به امید معجزه ای از خواب بیدار می شویم، حتا اگر به معجزه اعتقاد نداشته باشیم اما رفتارمان جوری ست که انگار به معجزه اعتقاد داریم و گرنه باید بیش از این ها تلاش می کردیم. نه؟
شنبه شب این هفته و هفته ی آینده ساعت ۲۲:۳۵، رادیو ایران (شبکه ی سراسری رادیو)، برنامه ی آئینه ی جادو ضمن پخش قسمت هایی از صدای فیلم صحنه ی جرم ورود ممنوع، با حضور من و ابراهیم شیبانی به نقد و بررسی این فیلم می پردازد. قسمت اول البته بیش تر به بحث درباره ی گونه ی سینمای پلیسی اختصاص یافته است که گمانم ارزش شنیدن اش را دارد.
پی نوشت: امروز تصویربرداری فیلم تلویزیونی کلاغ پَر به کارگردانی ابراهیم شیبانی و تهیه کنندگی علیرضا رئیسیان و فیلمنامه ی نوشته ی من(بر اساس فیلم نامه ی گزارش یک مرگ نوشته ی علیرضا کاظمی پور )در زندان قصر آغاز شد. جزئیات خبر بماند برای بعد اما عجالتاْ همین قدر بدانید که بهنوش طباطبائی، مهدی پاکدل و فاطمه نقوی از جمله بازیگران فیلم هستند.
پ.ن.۲: این اسم کلاغ پر که می بینید این روزها همه روی فیلم شان می گذارند اسم یکی از فیلم نامه های ثبت شده توسط من است و از شورای داوری هم خواسته ام که به سازندگان فیلمی با نام "بازی کلاغ پر" نسبت به تغییر این اسم تذکر دهد.
مرد مرداد از روز شنبه در برخی جاها فیل تر شده و این روند رو به افزایش است که فدای یک تار موی دخترها و پسرهای هراسیده و خشمگین این روزها. به هرحال مرد مرداد در همین آدرس به کارش ادامه خواهد داد زیرا که معتقد است از برخی از ما صدای مان می ماند و از بقیه کودهایی برای گل های قبرستان. (این دیالوگ نمایشنامه ی بازی استریندبرگ است نوشته ی دورنمات کبیر"که رضا کیانیان ده سال قبل آن را می گفت به چه زیبایی)
فیلم صحنه ی جرم ورود ممنوع بالاخره بعد از یک سال که در انتظار اکران بود از روز چارشنبه در تهران و اصفهان و شیراز روی پرده رفته است. این فیلم زمستان گذشته از دومین جشنواره ی فیلم پلیس جایزه ی بهترین فیلمنامه را دریافت کرد. این فیلم را به دلایل زیادی دوست دارم. مثل بچه ای ست که ثمره ی یک بارداری ی ناخواسته است اما تا به دنیا می آید می بینی که چه قدر دوستش داری (یا زهرا! عجب تشبیهی کردم! دوستان دقت داشته باشید که در این بارداری کاملاْ شرعی و ناخواسته نویسنده نقش پدر را بر عهده دارد. به هر حال) این فیلم برای بعضی از ما همین حالت را داشت. حالا این بچه ی دردانه بزرگ شده و شده مایه ی افتخار سازندگانش. گرچه ممکن است کمی هم لنگ بزند یا ایرادهایی از این دست داشته باشد که مسئولش نه من هستم و نه شیبانی، یک چیزی ست مربوط به بازیگر فیلم و تهیه کننده اش. با همه ی این ها بعضی ها می گویند این فیلم به تماشایش می ارزد. اگر فیلم را دیدید در بخش فرمایشات این پُست می توانید در موردش نظر بدهید. از آن جا که فیلم دست کم هفت هفته قرار است روی اکران باقی بماند بنابر این لطفاْ هر وقت که فیلم را دیدید بیائید در همین پست نظرتان را بنویسید تا حرف ها پراکنده نشود.
پی نوشت اول: اسم فیلمنامه ی من و اسم اولیه ی فیلم برج سرطان بود و هنوز هم ما این فیلم را بین خود به همین نام می خوانیم.
پی نوشت دوم: فروش دو روز اول فیلم بد نبوده (روز اول ۵/۳ و روز دوم ۵ میلیون تومان) که به نظر می رسد شروع خوبی برای چنین فیلمی باشد، آن هم با وجود خلوتی محسوسی که خیابان ها و میادین اصلی شهر بعد از این بگیر بگیرهای اخیر پیدا کرده است. مخاطبان فیلم ها اغلب جوان هایی هستند که تفریحات اندکی دارند از جمله سینما رفتن، بنابر این در این روزها که فشار وحشتناکی روی جوان هاست آن ها ترجیح می دهند به جای بیرون آمدن و تحقیر شدن توسط پلیس، توی خانه های شان بچپند. به این ترتیب فروش فیلم ها هم لطمه ی زیادی خورده است. نه تنها فروش فیلم ها بلکه رستوران ها و پاساژها و کافی شاپ ها هم از همیشه خلوت تر شده اند.
پی نوشت سوم: دو سال است دارم به این ابراهیم شیبانی می گویم چندتا از عکس های فیلم را به من بده، گوش نمی کند. زشت نیست که هیچ عکسی از فیلم ندارم بگذارم این جا؟
(پی نوشت یک ماه بعد: خب بالاخره عکس های فیلم به دست ما هم رسید)

صحنه ی جرم ورود ممنوع
کارگردان: ابراهیم شیبانی. نویسنده: علیرضا معتمدی. مدیرفیلمبرداری: علیرضا زرین دست. موسیقی: آریا عظیمی نژاد. تهیه کننده: محمد پوستی.
بازیگران: حمید فرخ نژاد. شقایق فراهانی. حمیدرضا پگاه. پولاد کیمیائی. مرجان شیرمحمدی. سام درخشانی و محمدرضا شریفی نیا.
سینماهای نمایش دهنده: قدس. جمهوری. فلسطین. شهرتماشا.گلریز. ایران. دهکده. سپیده.شاهد. اریکه ی ایرانیان. ناهید و فرهنگسرای خانواده. همچنین در اصفهان (سینما ایران) و شیراز (سینما ایران).
میرزا حسین خان سپهسالار اعظم (مشیرالدوله) دومین صدراعظم با کفایت و وطن پرست و درستکار عهد ناصری ۲۰ سال پس از امیرکبیر در زمستان سال ۱۲۸۸ قمری روی کار آمد و « آنچه امیرنظام [ امیرکبیر] شالوده آنرا ریخته و از زمان او تا این وقت معطل مانده بود و بصورت ظاهر ورگذار میشد، همه بطور خوبی بکار افتاده و در ظاهر و باطن کارهای دولتی بهبودیهائی حاصل آمد » از جمله کارهای بزرگ و مهم مشیرالدوله می توان به این ها اشاره کرد: ایجاد نخستین دولت مقننه در ایران، تأسیس نظمیه یعنی نخستین فوج پلیس به معنای واقعی، مبارزه ی جدی و مؤثر و مداوم با فساد و رشوه خواری در دستگاه های دولتی، طراحی پرچم سه رنگ با نشان شیر و خورشید، برگزاری پدیده ای به نام جشن ملی در میان ده ها مناسبت عزاداری مذهبی همراه با آتش بازی و چراغانی، ترتیب دادن نخستین سفر یک شاه ایرانی به فرنگ برای آشنا شدن با ترقی جهان امروز و تغییر تلقی پادشاهان و رهبران کشورها از کشور داری سنتی، تغییر لباس مقامات کشوری و مستوفی و اهل نظام و مردم عادی و... . این ها همه البته در کمتر از دو سال اتفاق افتاد و دولت اقبال او نیز همچو سلف اش امیرنظام مستعجل بود.
زمانی که مشیرالدوله در سفر پنج ماهه ی اروپا ناصرالدین شاه را با دنیای جدید آشنا می کرد و عنقریب بود که شاه پس از نزول اجلال به پایتخت تحت تأثیر آن چه که دیده است دست به اصلاحات گسترده ای در همه ی سطوح مملکتی بزند، در طهران، کهنه پرستان و سنتیان محافظه کارِ فاسد اطراف میرزا یوسف مستوفی الممالک گرد آمدند و به اشاره ی او نزد نایب السلطنه که خود زخمی تیغ اصلاحات مشیرالدوله بود رفتند و خواستار عزل صدراعظم شدند و تهدید کردند «اگر شاه با صدراعظمش پا به طهران بگذارد همگی طهران حتی ایرانرا ترک خواهند گفت» - (غریب است که اندک تهور در تاریخ معاصر ما عجین شده است با واپس گرایی و به عقب گریختن، ورنه برای پیش رفتن و بالا کشیدن نه هرگز شجاع بوده ایم و نه چندان عجول) البته متحجران زمینه را از پیش برای رسیدن به خواسته شان مهیا کرده بودند و « در نزد علما بی مبالاتی صدر اعظم را در کارهای شخصی با آب و تاب زیاد و حتی تهمت و افترا شاهد قرار داده او را بی دین و ملحد قلمداد کردند و بآنها که از پوشیدن لباس کوتاه [ ِجوانان] عصبانی بودند، جلیقه شلوار و یخه و دستمال گردن بعضی جوانها را نمودند و آنها[علما] را در آینده محکوم به پوشیدن این لباس دانستند...» ! به این ترتیب شاه به محض این که پا به خاک ایران گذاشت به رغم میل باطنی اش [آخر داشتن یک صدر اعظم پرکار و عاشق خدمت به وطن برای هر پادشان عیاشی که دوست دارد به جای کشور داری به تفریحش بپردازد آرزوئی ست]دستور به استعفای مشیرالدوله داد. اندکی بعد میرزا یوسف مستوفی الممالک، یکی از بی کفایت ترین صدراعظم های تاریخ ایران جای مشیرالدله را گرفت و عجبا که در اولین قدم اقدام به موقوف کردن استفاده از لباس های تنگ و کوتاه کرد و دستور داد که همه به همان وضع و روال سابق لباس بپوشند: «خواننده ی عزیز میتواند درجه خوشوقتی شترمآبانی را که از تغییر لباس خیلی عصبانی بوده اند، در روز غره شعبان ۱۲۹۰ که اولین روز رفتن آقا[ی مستوفی] به دربخانه است، تفرس کنند. از همان روز یا منتهی فردای آن، غیر از اهل نظام همگی تغییر لباس دادند و پاهای خود را از محبس تنگ شلوارهای ماهوت خلاص نمودند!»
پی نوشت: همه ی جملات توی گیومه از جلد اول کتاب سه جلدی شرح زندگانی من نوشته ی عبدالله مستوفی (انتشارات زوار-چاپ پنجم ۱۳۸۴) نقل شده است. این کتاب بی نظیر به جز این که یکی از معتبرترین مراجع تاریخ معاصر ایران به حساب می آید به دلیل نثر جذاب و شیرینی که دارد و همچنین ثبت آداب و رسوم و مثل ها و شرح سلوک مردمان عصر قاجار، بسیار خواندنی ست.
چماق تازه و مردم فریب...
دلم نمی خواست چیزی درباره ی اخراجی ها بنویسم. گرچه هی وسوسه می شدم تا حرف رسول ملاقلی پور را درباره ی این فیلم برای تان نقل کنم (گرچه او توی جشنواره هرچه اصرارش کردیم که بماند و فیلم را ببیند قبول نکرد. گفت می دانم از دیدن فیلم عصبانی می شوم و نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و فحش می دهم و برایم دردسر درست می کنند!) اما باز جلوی خودم را گرفتم. تا این که روز پنجشنبه از یک راننده ی تاکسی کم سواد چیزی شنیدم که تکانم داد. کفران نعمت بود اگر جمله ی پر مغز و نغزش را در این جا ثبت نمی کردم: «این ده نمکی فقر و فحشا رو که درست کرده بود با خودم گفتم دَم خاتمی گرم که چماقو از دست این گرفت و دوربینو داد دستش. اما دیشب که بچه ها سی دی اخراجی ها رو آورده بودن خونه دیدیم، دیدم ای دل غافل! این دوربینی که دست اینه از صدتا چماق بدتره. قبلاْ یه نفرو می زد، حالا داره با چماقش همه چیزو داغون می کنه. چماقدار همون چماقداره فقط چماقش عوض شده... »