داغ ماه وننگ پلنگ
ماند آخرش
ديدي؟
نه بر تن ام
كه دل ام
هوس يك خيز بلند دارد به سوي ماه.
ما
هي نشستيم
ميان اتاق،
ماه
سر تكان نمي داد به وسوسه ام
هوس يك خيز بلند دارد به سوي ماه هي دل ام
نه مي سايم
به صبوري ات دست و
نه مي بندم
به زيبايي ات
دل
دل
نكن
پيش تو هيچم
تو
هي
ماه را بدزد
از خاطرم
خاطراتم
هنوز
زخمي ست
از نعره ي آخر پلنگ
آخر
پلنگ
آخر
داغ
ماه
ماند
داغ
پلنگ
نه بر تن ام
دل ام
دل
دل
ام.
به شهزاد رحمتي
براي دوستي ها و بودن اش.
به بي نشانه نشانده اي
تير خلاص را.
خلاصه بگويم
زير پايت
نردباني بودم
ريشه دار
در خاك
بالاي سرت
ابري
هميشه آبستن.
من بودم.
روي شانه ام
تو
نشسته بودي
آرام
و تماشا مي كردي
همه ي دشت هايي را كه خيال من بودند و تو
خيال مي كردي – فقط –
كه مال تو اند
همه شان
با چشمه و اسب هاي وحشي ي نر.
نردبان
نرسيده به فردا
اما
نگاه کن که تباه شد
آرزوهايي كه داشتيم.
ديگر
نه شانه ْ رقص خانه ي تو و
نه خيالْ مال من و
نه دشتْ دشت.
از من گذشت
اين همه خالي ي دلگير قاب از تو و
خواب از تو و
افسوس از تو
که نگذاشتي تمام كنم.
من
اما
تمام شده ام
براي تو.
در جنده خانه ی چشم هایم
تصویر تو خوب نشسته
نارنجی پوش
که بر می خیزی
از خیال میز
در انفجار فندک و علف
منگی ی شوخ سرت
دست بر نرده
در انحنای سبزی ی سیب
بوسه های کال...
در چشم تو می خوانم سفرها که رفته ای
خنده کنان
تو
پا بر پله ی سوم اضطراب
سر در پیله ی پوک دست ها
کش می آید صدات:
"هی
وای
پس
تو بودی؟"