لبنان دارد می سوزد. خدایا جنگ افروزان را عاقل کن. جنگ
افروزان: اسراییل، حزب الله و... را عاقل کن.
خدایا به حق بی گناهی ی این کودکان تکه تکه شده.
خدایا...
اگر حال تان مثل من بد نمی شود این جا را ببینید.
اصلاً
نمی خواستم تو بدانی
یا دست کم
بی آن که بگویمت
سر هر واژه
به لکنت افتی
ازخستگی ی چشم ها و
دست هام،
یا تکرر تقویم
و تندی ی ساعت
و کندی ی باد
و کوتاهی ی آسمان.
نمی خواستم
ریسمان خواب هایت
بگسلد از دردهایم،
یا از درد متورم شقیقه هام
و کوبش دردناک هراس
بیدار شوی از ستاره و
بی تاب شوی و بی خواب.
نمی خواستم
دست هایم را ببینی
که به رعشه افتاده
از فراموشی ی لذت های کودکانه ی بازی ی با واژه های آبی و خیس.
نمی خواستم
چشم هایم را ببینی
که پی ی آرزوهای گم شده
در تاریکی ی اتاق
می کاوند
درزهای تخت پاره های رنج هامان را
و بی لذت
فراموش می کنند
-اصلاً-
که چرا
بیدار مانده اند.
از کتاب "سایه ات را قاب می گیرم"
که نسیمی آوردش.
به بی تا در غربت...
وبلاگ دیدن برای خیلی از ما وبلاگ نویسان شده شبیه مهمانی رفتن. برخی از این جماعت برای بالا بردن آمار کامنت هایشان (بخوانید آمار مهمان ها) هرجا سرکی می کشند و خوانده و نخوانده اثری از خودشان می گذارند. جای پایی که از فرط سردستی نوشتن به آدم احساس توهین دست می دهد. و تازه این جای پای توهین آمیز به منزله دعوتی برای بازدید است! خدای من! همیشه یکی از عذاب هایم جواب دادن به این قبیل کامنت هاست. گرچه قاعدتن من هم مثل هر بنی بشری وقتی اگر باشد به وبلاگ هایی که گیرم بیاید سر می زنم اما همیشه که آدم کامنت گذاشتن اش نمی آید، مخصوصن اگر طرف از احوال شخصی اش نوشته یاشد (چیزی مثل ۹۹درصد مطالب وبلاگ های ایرانی که نویسنده هاشان ماشالله هزار ماشالله همگی به یک بیماری مزمن و فراگیر به اسم "حالم بده"گرفتارند) این که دیگر اظهار نظر کردن ندارد. دارد؟ جالب است که اگر به وبلاگ این کامنت گذاران تمام وقت سرنزنی و اثری از خود به جا نگذاری و صله ی ارحام (که می گویند هر دیدی یک بازدیدی هم دارد!) را به جا نیاوری طرف نه تنها دیگر این طرف ها پیدایش نمی شود بلکه لینک وبلاگت را هم که با هزار وعده ی عاشقانه توی وبلاگش گذاشته بود پاک می کند می رود پی ی کارش. و البته شاید این طوری خیلی هم بهتر باشد.
به هر حال من خواننده ی گذری نمی خواهم. چون گذری نمی نویسم که گذری خوانده شوم. دل من به خوانندگان ثابتی خوش است که کارهایم را به دقت می خوانند و پی گیر هر اوج و فرودش هستند بی آن که به فکر دیده شدن در این مهمانی ی هرکی هرکی ی مجازی باشند. پس می نویسم به افتخار همین ها. و از این به بعد این جا فقط شعر نخواهید خواند. چیزهای دیگری هم هست. مثلن دست به نقدش این که اگر حالش را داشتید و شماره ی ماه خرداد (شماره ی ۲۹) مجله ی هفت گیرتان آمد داستان مرد ابری من را تا از دستتان نرفته آن جا بخوانید!
راستی ناصرصفاریان تولدت مبارک!