چند روز است دارم به آدم ها نگاه می کنم. دختر پسرهای زیبا نیستند که رابطه ها را زیبا می کنند، این رابطه های زیباهستند که آدم ها را زیبا می کنند. و ما چه عمری از کف می دهیم تا به کشف این حقیقت «واضح و مبرهن» نایل شویم.
امشب اولین نمایش خصوصی فیلم میم مثل مادر بود، در سینما فلسطین. ملاقلی پور از آن دسته فیلمسازانی ست که هربار به این قصد به تماشای فیلم هایش می نشینم که خوشم بیایدو با پیش زمینه ی مثبت به استقبال اش می روم و با گارد باز، چون دنیای تیره و تلخ و بی رحمانه اش را دوست دارم. اما اغلب مأیوسم می کند و این اواخر بیش تر. میم مثل مادر هم از همان فیلم های مأیوس کننده ی ملاقلی پور است متأسفانه. این یکی یک ملودرام اشک انگیز قرار است باشد و به شدت تلخ و سیاه اما به قول سینمایی ها "درنیامده" دلیل اش هم واضح است. ملاقلی پور سعی کرده شبیه به حاتمی کیا فیلم بسازد و کار، درست از همین جا خراب شده است. ملودرام اشک انگیز ساختن کار خود حاتمی کیاست، که به نام پدرش حدود پانصد میلیون فروخته. ملاقلی پور کارش نسل سوخته ساختن است و خسوف و سفر به چزابه و پناهنده و دیگه؟ دیگه...
شب خوبی بود به هرحال. موسیقی فیلم را آریا عظیمی نژاد ساخته بود که عالی بود و یکی از نقاط قوت فیلمی که قهرمانش نوازنده ی ویولن است. پسرکوچولویی هم که در فیلم بازی می کرد خیلی جذاب و دل نشین بود ولی به هرحال جزو بهترین بچه های سینمای ایران نمی توان به حسابش آورد. و البته فیلم یک گلشیفته فراهانی معرکه هم داشت که مثل همیشه دوست داشتنی و بی نقص بود. این دختر نابغه و مهربان و با احساس از همین حالا یکی از افتخارات سینمای ماست. گلی تازه ۲۲ ساله است و تصورش هم شوق آور است که هنوز اول راه است و سال های زیادی می تواند در سینمای ما و در فیلم های ما بدرخشد. امشب به عنوان یکی از میزبانان این ضیافت دم در ایستاده بود کنار امین، شوهر نازنین اش و یک بند قربان صدقه ی همه می رفت. بعد هم باید روی صحنه می دیدیدش، با آن خنده ی ابدی اش...

سینمای ما - دهمين جشن بزرگ سينماي ايران برگزيدگان خود را در رشته هاي مختلف شناخت.فهرست نفرات برگزيده به شرح زير است:
تنديس بهترين فيلم: تقاطع به تهيه کنندگي مشترک ناصر شفق و سعيد حاجي ميري
تنديس بهترين کارگرداني:اصغر فرهادي براي چهارشنبه سوري
تنديس بهترين فيلمنامه : فريد مصطفوي و ابوالحسن داوودي براي تقاطع
تنديس بهترين فيلمبرداري : علي محمد قاسمي براي يادداشت بر زمين
تنديس بهترين بازيگر نقش اول مرد : رضا کيانيان براي يک بوس کوچولو
تنديس بهترين بازيگر نقش اول زن : هديه تهراني براي چهارشنبه سوري
تنديس بهترين بازيگر نقش مکمل مرد : بيژن امکانيان براي تقاطع
تنديس بهترين بازيگر نقش مکمل زن : به طور مشترک پانته آ بهرام و ترانه عليدوستي براي چهارشنبه سوري
تنديس بهترين تدوين : محمدرضا موئيني براي کافه ستاره
تنديس بهترين طراح هنري : امير اثباتي براي تقاطع
تنديس بهترين موسيقي متن : احمد پژمان براي يک بوس کوچولو
تنديس بهترين صدا گذاري و ميکس :جهانگير ميرشکاري براي جايي در دوردست
تنديس بهترين چهره پردازي : مهرداد مير کياني براي بک بوس کوچولو
تنديس بهترين جلوه هاي ويژه : محسن روز بهاني براي تقاطع
تنديس بهترين فيلم انيميشن : موج هاي گمشده به کارگرداني امير مهران
تنديس بهترين فيلم مستند : قانا به تهيه کنندگي محمد رضا عباسيان
تنديس بهترين فيلم کوتاه : تلالو به کارگرداني امير توده روستا
تنديس بهترين کارگرداني فيلم مستند : محمد شيرواني براي رئيس جمهور ميرقنبر
تنديس ويژه هيات داوران : کافه ستاره به تهيه کنندگي مصطفي شايسته
این داستان را یکی از دوستانم برایم ایمیل کرده و ظاهراً نویسنده اش هم ایتالو کالوینو ست. می گویم "ظاهراً" چون مطمئن نیستم، ولی اگر شما مطمئن بودید و آدرسش را داشتید لطف کنید و به بقیه هم بگوئید. به هر حال این داستان (شاید هم بهتر باشد اسمش را بگذاریم حکایت) آن قدر زیباست که دلم خواست شما هم بخوانیدش. بخوانیدش:
سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند. شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي اش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش و در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد.
و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند. دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند. زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود.رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت.خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشاکنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.
حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند. بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند.اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.
از کوه بلندی بالا رفت.
تنها کوههایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود که تا سر زانویش میرسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده میکرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی میتوانم به یک نظر همهی سیاره و همهی آدمها را ببینم...» اما جز نوکِ تیزِ صخرههای نوکتیز چیزی ندید.
همین جوری گفت: -سلام.
طنین بهاش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستید شما؟
طنین بهاش جواب داد: -کی هستید شما... کی هستید شما... کی هستید شما...
گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین بهاش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سیارهی عجیبی! خشکِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدمهاش که یک ذره قوهی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار میکنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف میزد...»
(برگردان احمدشاملو )
«تعدادی از گربه ها، اگرچه سابقه ی جفت گیری نداشته باشند، به آبستنی کاذب مبتلا می شوند. این گربه ها تمامی علائم آبستنی را نشان می دهند. شکم آن ها باد می کند، شیر در پستان های آن ها جمع می شود، لانه سازی می کنند و غیره. ولی پس از شصت و پنج روز، بدون این که بچه گربه ای متولد شود، به حالت عادی بر می گردند...»*
- هی پسر! مگه ۶۵ روز نشده؟
- اون که پارسال بود تو هم دلت خوشه!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*(راهنمای نگهداری و مراقبت از گربه.ترجمه و تالیف دکتر علیرضا قمریان.انتشارات قمریان۱۳۷۶.چاپ دوم. صفحه ی ۷۵)
- مرد که گریه نمی کنه!
- ببخشید، پس چی کار می کنه؟
پژمان بختیاری(۱۳۵۳-۱۲۷۹) را می شناسید. یکی از شعرای مورد علاقه ی من است. به همان سبک و سیاق شعرای قدیمی ی پیاله بر کف شعر می گوید و سخن اش به همان اندازه به دل می نشیند،گیرم با واژه ها و مفاهیمی تازه تر. پژمان یکی از آن شعرایی ست که دیری نیست دوباره کشف خواهد شد و قدر و منزلت واقعی اش را خواهد یافت. زیاد حرف نزنم. امشب پس از مدت ها چشم ام خورد به این شعر که روزگاری با دوستی مدام تکرارش می کردیم و البته عبرت نمی گرفتیم! یاد فرشاد به خیر. بخوانیدش:
دیری ست که عشقم سر راهی نگرفته ست
دست هوسم دامن ماهی نگرفته ست
ای ماه گُنه ساز بیا که ین دل معصوم
سالی ست که کامی ز گناهی نگرفته ست
آن کس که دلارام گُنه جوی ندارد
از کوه تمنا پَر کاهی نگرفته ست
چشمی که در او شیطنتی نیست عجب نیست
گر مُلک دلی را به نگاهی نگرفته ست
آغوش نوازشگر و بوس هوس افروز
شهری ست که شاهی به سپاهی نگرفته ست
از عشق حقیقی بگریزید کزین عشق
کس بهره بجز اشکی و آهی نگرفته ست
معشوقه ی فاضل مطلب نیز که عاشق
کامی ز لب فلسفه خواهی نگرفته ست!
|
بی بی سی فارسی نوشت:
«در حالی که تلاش محافل رسانه ای جهان برای پی بردن به پاسخ ايران به پيشنهادی که اروپايي ها برای حل مسئله اتمی اين کشور داده اند هنوز به نتيجه ای نرسيده، ايران اعلام کرده که فعلاً شرايط را برای بيان جزئيات اين پاسخ مناسب نمی داند.غلامحسين الهام، سخنگوی دولت ايران در مصاحبه با خبرگزاری جمهوری اسلامی گفته با دولت هايی که پاسخ را دريافت کرده اند قرار گذاشته شده که آن را در اختيارات رسانه ها قرار ندهند، اما اگر آنها اين خواسته را رعايت نکنند، ايران نيز "تجديد نظر در روشها و سياستها" را حق خود خواهد دانست. حميدرضا آصفی، سخنگوی وزارت خارجه ايران نیز پاسخ کشور خود را حاوی "علائم بسيار مثبت و روشنی" دانسته که اگر طرفهای اروپايی و پيشنهاددهندگان "به درستی" به آنها توجه کنند موضوع پرونده هسته ای ايران "به را حتی بدون تنش و از طريق مذاکره و گفتگو حل خواهد شد". |
اگر فرض کنیم که "بسته ی پیشنهادی" به ایران همان قدر که جمهوری اسلامی در دو ماه گذشته به ش انتقاد کرده مزخرف و یک جانبه و زورگویانه است، و انرژی هسته ای هم حق مسلم ماست و قرار هم نیست که از داشتن آن کوتاه بیاییم. فرض کنید فقط.
حالا تصور کنید که شمامدعی هستید که دوشیزه ی زیبا و پولدار و پاکدامنی هستید که چشم همه ی مردها دنبال شماست تا هم پول تان را بالا بکشند و هم مدتی را با شما خوش بگذرانند. عاقبت یک روز ۱+۵ نفر از این مردهای هیز و شهوتران و طماع دست به یکی می کنند و در یک میهمانی عمومی جلوی همه و با صدای بلند به شما پیشنهاد می دهند که اگر قول بدهی دختر خوبی باشی و با ما بیایی، ما هم به تو پول خوبی می دهیم و برایت ماشین و جواهرات و "مشوق" هایی از این دست می خریم. حالا چشم همه از جمله خانواده تان که خیال می کنند آن همه شعار عفت و پاکدامنی سرداده شده توسط شما واقعی ست و شما اهل ددر رفتن نیستید به شماست. در این شرایط شما به عنوان یک دوشیزه ی محترم و پاک دامن با کیف تان محکم می کوبید توی دهان پیشنهاد دهندگان بی نزاکت؟ یا به آن ها می گویید بیایید برویم یک جای خلوت که خودمان باشیم و خودمان تا من آن جا جوابم را در گوش تان بگویم، به شرطی که به کسی نگویید من به شما چی گفته ام چون در این صورت با شما قهر خواهم کرد؟ در هر دو صورت حرف شما دو معنای متفاوتی خواهد داشت. این طور نیست؟
خدای من، البته من به هیچ وجه معتقد نیستم که این انرژی هسته ای لعنتی همان عفت و شرافت ماست. این عقیده ی آقایان است که کارشان کم کم دارد به جاهای باریک می کشد. وگرنه من هم مثل شما تصور می کنم در حال حاضر مسلم ترین حق ما این است که پول نفت مان خرج بدبختی و بی کاری جوان های خودمان بشود. هسته و پوسته هم عجالتاْ پیش کش آن ها که به نان شب شان محتاج نیستند.