
مرد ابري هم شكست. نه، اميد اكسير جادوييي كيمياگري نبود. او هم بُريد. نااميد شد. كم آورد. خلاص شد. داستانش طولانيست. يك روز قصهاش را مينويسم. داستان مرد ابري، مينويسم تا برسم به آخرين ملاقات كه با قد بلند و سيگار ابدياش ايستاده بود روي ايوان. گفت: «مرد ابري در چه حاله؟» گفتم: «مينويسم. منتظر بهانهم. فيلم تونو كه ساختيد....» آن روز ديگر حتي خودش هم اين را باور نداشت. يكيدو سالي بود كه برگشته بود به خلوتش. از صرافت فيلم ساختن افتاده بود و من بيهوده سعي ميكردم اميد را در دلش زنده نگه دارم. اميد كه آن روزها خيال ميكردم همان اكسير جادوييست، براي اين غريبه. غريبه با مردم، غريبه با خانه، غريبه با شهر و غريبه در وطن اش. با اعدادش و شمارههايش. دنبال بهانه بودم اما... اينها را روزي مينويسم و قصهاش را جايي تمام ميكنم كه صبح یک روز پاییزی، ساعت هفت، شوكت خانم زير باراني ريز وارد ويلا ميشود. اول در ميزند، كسي جواب نميدهد. با كليد خودش در را ميگشايد و وارد ميشود. ميان سرسرا، «آقاي دكتر» ديگر راه نميرود. حوله پوشیده، با موهاي خيس، روي زمين افتاده است و مُرده است. و من و صابر... صابر... راستي آقای گُله! فاميل صابر را هيچوقت بهم نگفتيد. پس چهطوري ميخواهيد برايتان پيدايش كنم؟

یک سال پیش در سی ام مهرماه فریدون گله مارا تنها گذاشت. جایش چه خالی ست. اگر دوست داشتید برای آرامش روحش فاتحه ای بخوانید.
عباس یک جوان کُرد است که برای هشت ساعت کار روزانه هفت هزار تومان دستمزد می گیرد و از این مبلغ، سه هزار تومانش را به صاحب شرکتی می دهد که در روزنامه آگهی داده: «خدمات منزل. تمیز کاری. باغبانی با نازل ترین قیمت» و من به او تلفن کردم تا دوکارگر را برای دوروز به خانه ام بفرستد.
عباس متولد سال ۱۳۶۰ است و برادرش مصطفا متولد سال ۱۳۵۰. مصطفا تا به حال سه بار ازدواج کرده و می گوید باز هم می خواهد زن بگیرد. به عقیده ی مصطفا: «زن خیلی خوبه. خیلی حال داره. هیچی تو دنیا بیش تر از زن نمی چسبه» و به من هم با تاکید توصیه می کند که حتماْ زن بگیرم:«شب آدم باید یه نفرو داشته باشه بغل دستش که راحت خوابش ببره» او می گوید: «منم دفه اول که زنمو طلاق دادم فکر کردم زن به درد نمی خوره. اما سه چهارماه بعدش که دوباره زن گرفتم دیدم چه قدر خوبه. برا همین دوسال بعد یکی دیگه م گرفتم. حالا این سومی انقدر خوب و حرف گوش کنه که می خوام چهارمی رم بگیرم.» مصطفا با حدود ۱۵۰ هزار تومان حقوق ماهیانه یک چنین تفکری دارد با دو تا بچه. فعلاْ البته. اما عباس درست روی سکه ی دیگر برادرش است. او از زن ها بی زار است. به دخترهای تهرانی بی اعتماد است : «همه شون بی وفان. اگرم بگن دوست دارن باز چشم شون دنبال یکی دیگه ست. یکی که پولدارتر و خوشگل تر باشه.» عباس از چیزهای دیگری هم حرف می زند:« من هیچی از خدا نمی خوام غیر از عدالت. در جامعه ای که عدالت اجتماعی نباشه ارزش ها به ضد خودشون تبدیل می شن. یکی می شه من که باید صبح تا شب جون بکنم و خلا بشورم تو خونه های مردم، یکی هم می شه صاحب کارم که فقط چون یه خط تلفن داره نشسته تو خونه ش و سی و چند درصد دستمزد منو حقوق می گیره.» افطاری را چیده ام روی یک شماره از روزنامه توقیف شده ی شرق که برای پاک کردن شیشه ها آورده ام، وسط آن همه خرت و پرت روی زمین می نشینیم و مشغول گشودن روزه مان می شویم. افطار سوپ است و پنیر و گردو و خرما و خیار و گوجه فرنگی و خامه و شکلات و حلورده و کره و عسل و مربا و بیسکوئیت و پای سیب و چای و نان داغ خاش خاشی بربری و نفری یک دانه موز زرد رسیده ی بزرگ به همراه زولبیا و بامیه ی معهود. مصطفا نشسته به خوردن. بی حرف. فقط صدای ملچ ملوچش می آید. عباس می گوید: «شما معده تون روزه بوده یا چشماتون قراره افطار کنن؟ این سفره شام یه شب کل محله ی ماست.» می خندم. روزه اش را که می گشاید باز به حرفش می کشم و او با احتیاط شروع به حرف زدن می کند. از «عوام فریبی سیاسیون» می گوید و از این که دین از سیاست باید جدا باشد. او دقیقاْ با همین ادبیات و با همین واژه ها حرف می زد. برادرم که از حرف های او حیرت کرده ازش می پرسد که چه قدر درس خوانده؟ و عباس می گوید که بی سواد است. اما آخر شب که زیر تگرگی سیل آسا دارم او و برادرش را به میدان ونک می رسانم توی ماشین کارتی را نشانم می دهد. عباس... دانشجوی ترم شش علوم اجتماعی از دانشگاه علامه طباطبایی. او یک سال پیش ترک تحصیل کرده است. وقتی داشتند پیاده می شدند به ش گفتم که فردا هم بیاید و چند روز بعد برای اسباب کشی، و به صاحب کارش چیزی نگوید تا مجبور نشود آن سه هزار تومان پورسانت را به او بدهد. اما عباس نپذیرفت:«این خیانت در امانته. اونم پول داده آگهی کرده، بعدم نشسته تو خونه ش پای تلفن. گناه از اون نیست. سیستم خرابه آقا. سیستم.» و زیر تگرگی ریز به همراه برادرش مصطفا که چشمش لابد معدود زن های مانده توی خیابان را می پاید می روند. تا خانه شان در رباط کریم هنوز راه دوری باقی مانده است. راهی به قاعده ی یک سفر. و من هنوزم در حیرتم که خدایا پس هنوز یک چنین آدم هایی خارج از داستان های اخلاق گرا وجود دارند؟
امشب جمعی از فیلمنامه نویسان، افطار را میهمان سیما فیلم بودیم. بحث کشید به سریال هایی که در ماه رمضان از تلویزیون پخش می شود. درباره ی این حرف زدیم که سریال شبکه ی سه (زیر زمین) را اگر از رضا عطاران نگرفته بودند و خودش می نوشت و می ساخت چه قدر شب ها به مان خوش می گذشت. درباره ی این هم حرف زدیم که سریال شبکه ی یک (صاحب دلان) چه دیالوگ های معرکه ای دارد و حسین محجوب و باران کوثری چه قدر خوب بازی می کنند. و عاقبت بحث رسید به سریال یکی دیگر از شبکه ها. سریالی که من به اتهام سرقت سوژه از نویسنده و تهیه کننده اش به تلویزیون شکایت کرده ام. گفتم که بخش هایی از طرح من را به مزخرف ترین شکل ممکن در این سریال کپی کرده اند. علیرضا کاظمی پور (نویسنده ی سریال های مسافری از هند . او یک فرشته بود و ...) گفت که این افراد بخش هایی از یکی از طرح های او را هم دزدیده اند! سعید رحمانی ( نویسنده ی سریال های سایه ی آفتاب . وفا و ...) هم حرف های مشابهی گفت درباره ی این که جناب نویسنده ی سریال مذکور پیش از خلق و ارتکاب فیلمنامه ی مورد بحث یکی از طرح های او را که شباهت قریبی با سریال مورد نظر داشته خوانده بوده و درباره اش در جلسه ای حرف زده بوده! و البته این همه ی ماجرا نیست. من یک سال پیش از همین حضرت آقا شنیدم که درباره ی طرحی حرف می زد که یک بنده ی خدایی که اسمش یادم نیست آن را نوشته بود و درباره ی کسی بود که چشم برزخی داشت!
می دانید این تعداد شاکی ی معلوم و احتمالاْ تعدادی شاکی نامعلوم دیگر، چرا و از کجا پیدای شان شده است و وجه اشتراک شان با هم چیست؟ برای تان می گویم. آقایی که اسم خودش را گذاشته نویسنده (و البته تا حالا نویسنده هم نبوده چون این اولین کارش است) و ما سه نفر ازش شاکی هستیم تصادفاْ همان کسی ست که طرح های ما را در گروه فیلم و سریال فلان شبکه خوانده است و چون سمت قائم مقامی دارد طبعاْ آن ها را رد کرده است! و نکته ی جالب دیگر این که همین ایشان ناظر کیفی سریالی هستند که خودشان آن را نوشته اند. یعنی کسی که طرح خودش را تصویب کرده خودش است و کسی که فیلمنامه ی خودش را به لحاظ کیفی تایید کرده هم خودش!! خدای من. معرکه نیست؟
پی نوشت اول: حالا بدبختی این است که این سریال به دلیل فقدان بینش و درک سازندگانش چنان درپیت و مضحک ازکار درآمده که آدم عارش می آید جایی بگوید این جماعت بخشی از ایده های من را دزدیده اند.
پی نوشت دوم: اگر اسمی از این حضرت آقا و سریال شان نمی برم به این دلیل است که گرچه ما مطمئن هستیم که طرح مان سرقت شده اما از آن جا که داوران هنوز رایی در این باره نداده اند اخلاقاْ درست نیست که من اسمی از کسی ببرم.
پی نوشت سوم: آقا فوتبال را دارید؟ دارم بازی پرسپولیس و سایپا را تماشا می کنم. عجب تیمی شده این پرسپولیس. و چه بازی ای می کند. ماه.
شب های قدر را همیشه دوست داشته ام اما با بخش دوم ذکر مشکل دارم. آن جا که فریاد می زند: «نجات ده ما را از آتش دوزخ ای پروردگار» گرچه باید اعتراف کنم که ذکری بس زیباست و زبانش هم چو شعری در گوش جان می نشیند و خودم همین پری شب صدبار تکرارش کردم:« سبحانک یا لا اله الا انت. الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب! » من از آتش جهنم هراسی ندارم. راستش این است که اصلاْ نمی دانم چی هست. من دلم ذکری می خواهد از جنس خدایی که می شناسم و دوست دارم. و ابایی هم ندارم از این که عشقم را به او علنی کنم. تا این که چند روز پیش این جمله را در تذکرة الاولیای شیخ عطار دیدم و شد ذکر من...
الهی! چه بودی که دوزخ و بهشت نبودی، تا پدید آمدی که خدا پرست کیست؟
ده سال سیگاری بودم و پنج سالش را روزی سه پاکت سیگار کشیدم. الان سه ماه است که سیگار را ترک کرده ام و یک ماه است که حتا پیپ هم دیگر نمی کشم. و خوشحالم که تا آخرش به عشقم وفادار بودم. به سیگار محبوبم تا آخر و در تمام این ده سال وفادار بودم. و حالا می خواهم ازش تشکر کنم که در همه ی سختی ها و خوشی ها در کنارم بود. باید اعتراف کنم که خیلی وقت ها بی او زندگی برایم غیرقابل تحمل بود و او بود که به من آرامش می داد.
ممنون سیگار ۵۷ عزیزم. دلم برایت تنگ می شود اما من تو را ترک کرده ام چون می خواهم تنها باشم و آزاد باشم.
تلخی نکند شیرین ذَقَنَم،
خالی نکند از مِی دهنم،
عریان کُنَدم هر صبحدمی
گوید که: « بیا. من جامه کَنَم.»
در خانه جَهَد، مهلت ندهد.
او بس نکند؛ پس من چه کنم؟
از ساغر او گیج است سرم.
از دیدن او جان است تنم.
تنگ است بر او هر هفت فلک،
چون می رود او در پیرهنم؟
از شیره ی او من شیر دلم،
در عربده اش شیرین سخنم.
می گفت که:«تو در چنگ منی،
من ساختمت. چونت نزنم؟»
من چنگ توأم، بر هر رگ من
تو زخمه زنی، من تن تننم.
حاصل، تو زمن دل بر نکنی.
دل نیست مرا. من خود چه کنم؟
امروز روز مولاناست. خالق بستان العشاق و دیوان الأذواق و اسرار الملک الخلاق. همو که مثنوی اش اصول اصول اصول الدین است، فی کشف اسرار الوصول و الیقین است؛ و هموست که فَقه الاکبر است و شرع الله الاظهر.
این القاب به نظرم زمانی اغراق آمیز بود تا وقتی که مثنوی را دوبار تمام خواندم و اکنون دارم دیوان کبیر شمس را برای دومین بار به آخر می رسانم.
امروز روز تولد محمدبن محمدبن الحسین البلخی البَکری، مشهور به ملّای روم است. روز او که بی اغراق سلطان العلماء و المحققین والمشایخ اش نامیده اند.
اگر او را نخوانده اید و در اقیانوس واژه هایش غوطه نخورده اید، با شما حرفی ندارم جز این که شعر بالا را باز بخوانید.
شهرزاد نیوز: عکاس ایرانی، نیوشا توکلیان (25 ساله) ، به عنوان یکی از 4 برنده مسابقه عکاسی مجله "نشنال جئوگرافیک" انتخاب شد. شرایط شرکت در این مسابقه، عبارت بود از:
1- تعلق عکاس به یکی از اقلیت های بومی و فرهنگی در کشور محل زندگی
2- عکس های ارائه شده باید معرف و نشانگر تفاوت و تغییر فرهنگ باشند
3- سکونت در کشوری که موضوع عکاسی بوده
4- عکس ها باید معرف ترکیب دو جنبه هنری و قومی باشد
علاوه بر نیوشا توکلیان ، سه عکاس دیگر برندگان سال 2006 مجله فوق را تشکیل می دهند
- "صیف حق" از بنگلادش ،عنوان عکس ها: " آرمان های ربوده شده"،
-" لاری مک نیل " امریکایی عنوان عکس ها: "پرواز با میتولوژی شبانه"
-"ساندار سباستین پدرو" از کلمبیا، عنوان عکس ها: "خشونت موروثی"
مجموعه عکس های نیوشا توکلیان در این مسابقه ، "زن در محور شرارت" نام دارد. در 5 عکسی که وی ارسال داشته، تفاوت ها و تغییرات فرهنگی در ایران - کشوری که از آن به عنوان محور شرارات یاد می شود - به نمایش کذاشته شده است. در این تصاویر، زن محور تغییر است . در یک عکس، زندگی مدرن 3 دختر جوان در شمال شهر تهران منعکس می شود که با لباس های مدرن وبا آرایش، در حال صحبت تلفنی با موبایل هستند. عکس دیگر، نازنین دختر 26 ساله ایرانی است که در اتاقش در مقابل آئینه در مقابل کوهی از لوازم ارایش نشسته و مشغول خودآرائی است. روی میز توالت نازنین یک پرچم آمریکا ست نحوه قرار گرفتن این پرچم نو نوار در میان انبوهی از لوازم آرایش ، بسیار ساختگی جلوه می کند. همینطور روتختی آهار دار ی که آنهم از قضا پرچم آمریکاست.
عکس سوم، دختر جوان چادر به سری است که با قیافه ای مغموم، در مقبره (آیت الله)روح الله خمینی آرام به علامت عزاداری ، با دست خود روی سینه اش می زند. چهارمین تصویر، چند زن بسیجی مسلح را نشان می دهد که با قیافه ای خندان در یکی از رژه های نظامی حضور دارند. آخرین عکس نیز از میدان ونک تهران است که بر روی دیوار ی عکس بزرگی از (آیت الله)خمینی نقاشی شده . 2 دختر جوان، قدم زنان از کنار آن نقاشی می گذرند.
البته این اولین جایزه نیوشا توکلیان نیست. او پیش از این نیز جوایز دیگری دریافت کرده است. همکاری اش با مجله تایم ، روزنامه ان-ار- س هلند و چند روزنامه و مجله بین المللی دیگر از یک سو و فعالیت و تلاش وی از سوی دیگر، موفقیت های وی را یکی از پس از دیگری به دنبال آورده است. انتخاب تم های جشنواره پسندی چون "زن در محور شرارات" به عنوان یک تاکتیک بازاریابانه نیز بی تاثیر نبوده است.
چند تا از عکس ها را هم فعلاْ این جا ببینید. با سپاس از کیان که لینک ها را او برایم فرستاده.
خانه ی قدیمی را دارند خراب می کنند. هفته ی پیش رفته بودم اصفهان تا خانه ی پدربزرگ را تحویل صاحب تازه اش بدهیم که می خواهد بکوبد و جایش یک مجتمع ده پانزده واحدی بسازد. اول خیال می کردم که دلم نخواهد آمد برای آخرین بار با خانه ی خاطرات کودکی وداع کنم. خیال می کردم که لحظه ی پر درد و رنجی خواهد بود، اما از شما چه پنهان که نه تنها دچار احساسات نوستالژیک نشدم بلکه حیران مانده بودم که این خانه ی روبه ویرانی با درخت های خشکیده و هره های فرو ریخته اش چه شباهتی به خانه ی بزرگ و مصفای کودکی من دارد که نگین درخشان محله بود و زیر سایه ی چنار و زبان گنجشک و سیب و به و انجیر و تاک و یاس هایش می شد عاشق شد؟
آن خانه که برادر و پسردایی هام زرت و زرت ازش عکس و فیلم می گرفتند هیچ ربطی به خانه ی کودکی های من نداشت. خانه ی خاطرات من پر از گل شب بو بود و لاله عباسی و یاس و پیچک و اقاقی و پائیز که می شد بوی به اش دیوانه مان می کرد. خانه ی کودکی من یک چنین بهشتی بود با ستون های گچ کاری شده و پنجره های لوزی لوزی با شیشه های رنگی...
نع! هرچه می کنم نوستالژی ام نمی آید. دلم برای این خانه ای که دارند خرابش می کنند اصلاْ تنگ نمی شود. دست خودم که نیست. یک سوآل: آیا دنیا به آن زیبایی که در بچگی خیال می کردیم نیست؟ یا هست و ما بی غیرت و بی تعصب شده ایم؟
پ.ن: کاش لااقل یکی از آن درهای چوبی خراطی شده ی خوب جلا خورده را می آوردم با شیشه های رنگی اش که بعدازظهرها اتاق آقاجان را رنگ رنگ می کرد. خدا را چه دیدی؟ شاید یک روز دلم برای همین خانه ی نیمه ویران هم تنگ شد...
صداوسیما و شهرداری
در پی اختلاف نظر بین شهرداری و صدا وسیما در مورد وظایف این دو سازمان، مدیرعامل صدا و سیما و شهردار تهران در شورای تشخیص مصلحت نظام جمع شدند، تا با نظر این شورا وظایف شان را کاملا تفکیک کنند. بر اساس مصوبه این شورا قرار است صدا و سیما و شهرداری از این به بعد به همان کارهای سابق خود ادامه دهند و در کار همدیگر دخالت نکنند، یعنی شهرداری موظف است آشغالها را جمع کند و صدا و سیما موظف است آشغالها را پخش کند.
حیفم آمد این طنز ابراهیم نبوی را که در روزآنلاین آمده نخوانید.
گیرند همه روزه و من گیسویت
جویند همه هلال و من ابرویت
گویند از این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است، آن هم رویت
ماه رمضان در این سال ها برایم سرشار از رحمت و لطف خداوند بوده است. برای شما نیز چنین باد.
پ.ن: تازه از یک سفر پرفشار و سخت با یک سرماخوردگی شدید خودم را رسانده ام به رمضان دلربا. بگذارید اول نفسی چاق کنم و بعد دست به کار شوم که کلی سوغاتی آورده ام برای تان.