تبليغاتX
مردِ مُرداد
 
   
   
   
  مردِ مُرداد
  علیرضا معتمدی
 
          http://alirezamotamedi.blogfa.com
صفحه‌ی‌نخست
پُست‌الکترونیک
 

> بایگانی‌نوشته‌ها

تیر 1386
 
خرداد 1386
 
اردیبهشت 1386
 
فروردین 1386
 
اسفند 1385
 
بهمن 1385
 
دی 1385
 
آذر 1385
 
آبان 1385
 
مهر 1385
 
شهریور 1385
 
مرداد 1385
 
تیر 1385
 
اردیبهشت 1385
 
بهمن 1384
 
دی 1384
 
مهر 1384
 
شهریور 1384
 
مرداد 1384
 
تیر 1384
 
> پيوندهای‌وبلاگ
علیرضا معتمدی دات کام
رادیو مرداد
احمدرضا احمدی
احمد شاملو
اسماعیل خوئی
سیروس شاملو
شهزاد رحمتی
هوشنگ گلمکانی
شیدا محمدی
افسانه شفیعی
ناصرصفاریان
نقطه الف
بهرام کمالی
مریم زهدی
نازنین فراهانی
ساناز اقتصادی نیا
روز بر می آید
ندانستن
لیلی نیکو نظر
لیلا صادقی
صابره محمدکاشی
شاهرخ رئیسی
رضا قاسمی
چای تلخ
یادداشت های مرد دو زنه
مهرزاد دانش
امیر عزتی
مسعود مهرابی
داریوش آشوری
کمپین قانون بی سنگسار
کمپین یک میلیون امضاء
ارکسترملل ایران
ماه محو
90
سینمای ما
احمدشاه مسعود
علی کریمی
عليرضا مشايخي
پژواک تردیدها
نیما حسنی نسب
امیر قادری
امید نجوان
مصطفا جلالی فخر
هادی چپردار
نیک آهنگ کوثر
فالشيست
پرستو دوکوهکی
استامینوفن
دختر آیدین
شراگیم
منیرو روانی پور
هدا حدادی
خوابگرد
سید محمد علی ابطحی
مهدی استعدادی شاد
روزنا
یدالله رویایی
صبا
الهام زارع نژاد
عباس عبدی
غلامرضا تختی
بازنگار
گل آقا
محمد قائد
عباس معروفی
مسعود بهنود
محسن سازگارا
بنیاد گلشیری
کتاب کوچه
داریوش
سیاوش قمیشی
خسوف
شبنم طلوعی
محمود فرجامی
املت دسته دار
احمدی نژاد
سید علی صالحی
البث المباشر من الروضة الحسينية المقدسة
ارمیا
حسین پناهی
نیکی کریمی
گلاره کیازند
ساتیار امامی
خسرو نقیبی
AFC
سنبله
ز ف ا ف
سایت خبری مبارزین
سید مهدی موسوی
سجاد صاحبان زند
انجمن حمايت از حيوانات
رانیتیدین
نیمه دیوانه
گیتار و موسیقی
بلاگردون
محسن نامجو
گوسبندانه
اهداءعضو
علی افشاری
مجيد زهری
جن و پری
زمین در خطر است
سپینود
زيگ زاگ
ماه کولی
مهرانگیز کار
ليلی پورزند
آزاده پورزند
وبلاگ راديو زمانه
سیبیل طلا
اعتراف کنید
همشهری آنلاین
سينمايي که مي رفتيم
جاده ی سانتیاگو
کتاب های رایگان فارسی
عبدالله شهبازي
وبلاگ اصفهان
رامتين شهبازي
لوموند ديپلماتيک
سپاهان
کانون هواداران پرسپوليس
سگ کشي
قصه من قصه تو
شادي طلوعي
آرزو فراهاني
رضا استادی
بالاترین
نتايج زنده ي فوتبال
آذين محمدزاده
پوپک صابری
اثر
پيک مستند
ساسان عاصي
المزخرف
توکاي مقدس
علي مصلح حيدرزاده
بزرگمهر حسین پور
پارس قرآن
تب چهل درجه
مينا اکبري
نایادگار
امیررضا نوری پرتو
تلخندهاي يک دلقک
از مجلات قديمي
احمد باطبي

 

 

> پشتیبانی‌وبلاگ

 
پسر بچه
 

پسرکوچولوی من فیلمساز شده است. امروز به دلایلی غمگین بودم و sms او باعث شد دلتنگی ام را فراموش کنم. متن sms اش را نمی خواهم نقل کنم، اما به یادم آورده بود که خیلی از اولین های زندگی اش را با من تجربه کرده است...

علی حالا بزرگ شده و دارد فیلم می سازد اما برای من هنوز همان پسرکوچولوی دوست داشتنی ست که به ش می گفتم " مهمه که آدم هرچیزی رو اولین بار با کی تجربه کنه" و هنوز هم می گویم.

خبر فیلم کوتاه پسرم را این جا ببینید و شما هم مثل من ذوق کنید.

راستی من چرا این اواخر انقدر احساس پیری می کنم؟

پ.ن: راستی این مطلب را هم توصیه می کنم بخوانید. برای ما که در این مملکت مدام در معرض تجاوز قرار داریم مفید است.

2 نوشته‌شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

صدای پا...
 
 پارلمان اروپا طی نشست روز پنجشنبه (شانزدهم نوامبر) خود به بررسی وضعيت حقوق بشر در ايران پرداخت و با تصويب قطعنامه ای دولت ايران را به نقض حقوق بشر متهم کرده، از کميسيون اروپا خواست برای بهبود وضعيت حقوق بشر در ايران اقداماتی اتخاذ کند.از 65 عضو پارلمان اروپا که هنگام رأی گيری برای اين قطعنامه حاضر بودند، شصت نماينده رأی مثبت و سه نفر رأی ممتنع دادند.در اين قطعنامه آمده که طی يک سال گذشته، وضعيت ايران از لحاظ رعايت حقوق شهروندی و آزادی سياسی به صورت چشمگيری از زمان روی کار آمدن دولت محمود احمدی نژاد در ايران افت کرده و زندانيان همچنان مورد بدرفتاری و شکنجه قرار می گيرند.اين قطعنامه از حکومت ايران خواستار پيگيری و تسريع رسيدگی به پرونده مرگهای مشکوک روشنفکران و ناراضيان سياسی و فراهم آوردن امکانات پزشکی برای آن دسته از زندانيان شده که در شرايط جسمی خوبی قرار ندارند.
 
ايالات متحده می گويد که ايران بايد پيامدهای رفتار خود مبنی بر ادامه برنامه هسته ای را متحمل شود. استيون هدلی، مشاور امنيت ملی دولت آمريکا، اظهار اطمينان کرده است که اعضای شورای امنيت سازمان ملل در نهايت بر سر مجموعه ای از تحريم ها عليه ايران موافقت خواهند کرد. در همين حال يک مقام وزارت خارجه، دیوید ساترفیلد، گفته است که ایالات متحده از نظر اصولی آماده مذاکره با ایران درباره وضع عراق است. اما وزير خارجه آمريکا پيشنهاد مذاکره با ! ايران را مردود دانسته و در مورد سخنان نخست وزير بريتانيا پيرامون بحران خاورميانه ابراز ترديد کرده بود.
 
 
مانور نظامی ده روزه ایران که با نام "پیامبر اعظم-2" در فاصله زمانی کوتاهی پس از انجام مانور دریایی آمریکا و پاره ای از متحدان آن در آبهای نزدیک به سواحل ایران انجام شده بود در این هفته پایان یافت. در آغاز برگزاری مانور که بنظر می رسید تصمیم به انجام آن با سرعت اتخاذ شده است یحیی رحیم صفوی، فرمانده سپاه پاسداران ایران، از مانور دریایی آمریکا با هدف رهگیری کشتی های مشکوک به حمل سلاحهای غیر مجاز به مقصد بنادر خلیج فارس انجام شده بود بعنوان تلاشی سیاسی-تبلیغاتی یاد کرد و آنرا فاقد ارزشهای نظامی نامید. در عین حال بسیاری از ناظران مسائل ایران مانور پیامبر 2 را پاسخی به مانور امریکا نامیدند.طی اولین روز برگزاری مانور نظامی ایران که مهمترین بخش این تمرین نظامی نیز بشمار می رفت تعدادی از موشکهای برد کوتاه و برد متوسط ایران مورد استفاده تمرینی قرار گرفت. لازم به یادآوری است که طی مانور دریایی آمریکا حتی یک گلوله هم شلیک نشد و هدف اصلی مانور توقف و بازرسی کشتيهای مشکوک (بدون استفاده از گلوله) عنوان شده بود. اين درحالی است که نمایش صحنه پرتاب همزمان چند ! موشک در مانور "پيامبر اعظم 2" در تلویزیونهای ایران و پوشش خبری گسترده آن حاکی ازدر نظر داشتن هدفهای تبلیغاتی نزد برگذار کنندگان مانور در کنار فرصت انجام یک تمرین نظامی بود .

بی بی سی فارسی

 

2 نوشته‌شده در  جمعه 1385/08/26ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

 

دشمن طاووس آمد پرّ او

ای بسا شه را بکشته فرّ او

گفت من آن آهو ام کز ناف من

ریخت آن صیاد خون صاف من

ای من آن روباه صحرا کز کمین

سر بریدندش برای پوستین 

ای من آن پیلی که زخم پیل بان

ریخت خونم از برای استخوان

آن که کشتستم پی ی مادون من

می نداند که نخسپد خون من...

 

من و مولانا که نداریم. او گفته و من با خود ـ دلم که به درد بیاید ـ تکرارش می کنم.

 

2 نوشته‌شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

شعرترین...
 

دلم نمی خواهد وبلاگم را از حال و هوای شعر در آورم، مخصوصاْ این که در این روزهای پائیز و باران و برگ، هوای دلم نیز بدجور شعر شده ست و صبح که چشم می گشایم حالم خوب است، حس دارم حال دارم امید دارم و خوب نفس می کشم. شُکر.

تا لحظه های مان طعم و بو بگیرد از عطر ناب شعر، بگذارید شما را به ضیافت شعرهای کسی دعوت کنم که شاعرترین مردی ست که زیر آسمان ما نفس می کشد: احمدرضا احمدی.

شهری فر یاد می زند :

                         آری

کبو تری تنها

به کنار بر ج کهنه می رسد

می گو ید :

             نه .

*

بهار ، از تنها ئی ، زبا نی دیگر دارد

گل سا عت

            مر گ روزها و اطلسی ها را

                                              می گو ید .

*

این آواز را چگو نه به شهر رسا نیم ؟

که آواز

      در پشت درواز ها ی گمان

                                   خواهد مرد ...

تو با خواب به شهر درآ

تا آواز در چشما نت مخفی با شد .

*

ما که از دیروز گرم اتاق های استوا ئی آمده ایم

قرارمان

در پایتخت آواز ها ی صبح است .

 

 

خیلی دوست دارم روزگاری درباره ی این عزیزترین چیزی بنویسم. چندین بار دست به نوشتن برده ام و هربار ترسیده ام و دست پس کشیده ام که نکند از عهده ی عهدم برنیایم؟ اما به زودی ترس را کنارخواهم گذاشت. مطمئن باشید.

شعرهای دیگری از او را در این جا بخوانید. و اگر بیش تر می خواهید به این جا  حتماً سر بزنید. این یکی را هم که لابد خوانده اید قبلاً.

 

2 نوشته‌شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

شعر زیباست
 

قدیما اغلب مشتری های من در این وبلاگ به دنبال شعر می آمدند. نمی دانم هنوز هم طرفداران و خواننده های شعرم این جا می آیند یا نه. اما به دلایلی که به زودی و پس از اسباب کش از این جا درباره اش خواهم نوشت، از چند ماه پیش که وبلاگم را فعال تر از همیشه کردم، تصمیم گرفتم که شعرهایم را دیگر این جا نگذارم. یا دست کم این جا را محدود به شعرهایم نکنم که حرف های زیادی داشتم برای گفتن. گرچه شاید این ها همه بهانه باشد و علت اصلی این باشد که خیلی وقت است که شعرم نمی آید.

بگذریم. این ها همه باعث شده بود که مدت ها از شعر و دنیای شاعری دور بمانم. تا این که چند روز پیش از طریق وبلاگ شاهرخ دلی از عزای شعر در آوردم. چنان که چند روز است مرتب دارم به آن جا سر می زنم و لینک هایش را می شنوم و می خوانم. در این برهوت شعر، زیبا کرباسی به راستی معجزه ای ست. او را همیشه یکی از بهترین های شعر دانسته ام و چه قدر این روزها به م چسبیده است شعر هایش، نگاهش و صدایش که مثل نامش و مثل چهره اش زیباست. از همین جا به او سلام می کنم و دعوت تان می کنم به ضیافت شعرهای بی مرگش.

اما یک تشکر هم باید از شاهرخ عزیزم بکنم. رفیق خوب قدیمی که در این روزهای دل تنگی به دادم رسید. شاهرخ گلم! یاد قدیم ها به خیر. دلم گرفت ناگهان برایت. تصورش هم برایم هیجان انگیز است که روزی دوباره به یاد گذشته ها روبه روی هم بنشینیم و میان ما یک جام رفاقت باشد. بگذار خیال کنیم که آن روز دوباره می رسد.به سلامتی ات!

گمانم زیاد احساساتی شدم. نه؟ پس یک سری به این جا بزنید.

 

2 نوشته‌شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

روز ابی
 

امروز ( دیروز جمعه) که روز  رفیق ما ابراهیم شیبانی بود ظاهراْ . بعد از ظهر شبکه ی اول تله فیلمش یک اشتباه ساده را نشان داد و شب شبکه ی pmc  فیلم اول اش زهرعسل را نمایش داد. این روزها هم که مشغول ساخت تیزر فیلم صحنه ی جرم ورود ممنوع است که فیلم نامه اش را من نوشته ام و اول اسمش برج سرطان بود و بعد اسمش عوض شد و حالا دوباره با کمی تغییر شده است متولد برج سرطان. این فیلم قرار است ظرف یکی دو ماه آینده اکران شود. این بچه با این که سن و سالی هم ندارد اما خیلی با استعداد و پرانرژی ست و کارش هم شکرخدا فیلم به فیلم دارد بهتر می شود. آن ها که برج سرطان را دیده اند می دانند که چه کارگردانی خوبی دارد. و به جز این ها من و ابی به زودی فیلم جدیدمان را هم شروع خواهیم کرد.فیلمنامه ای که خیلی دوستش دارم و خیلی سرش زحمت کشیده ام به اسم آتش برای رقص که سرمایه گذار و مجری طرحش محمد پوستی است و تهیه کننده بهروز افخمی و فیلمبردار علیرضا زرین دست. با عده ای از بازیگران هم صحبت کرده ایم که به محض صدور پروانه ساخت در یکی دو هفته ی آینده فهرست قطعی را اعلام خواهیم کرد. اما اگر بخواهم به شیوه ی کیهانی خبر بدهم و خبری هم نداده باشم باید بگویم که آقایان خسرو.شین. و میم.ر.فروتن. و احتمالاْ خانم ها هانیه.ت. و  میم. افشار از جمله بازیگران این فیلم خواهند بود.

 

2 نوشته‌شده در  جمعه 1385/08/19ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

وقت لبخند گل هاست!!
 

توی وسایلم به یک سی دی برخوردم که روش چیزی نوشته نشده بود اما به شدت آشنا بود. گذاشتم اش توی لپ تاپ تا امتحانش کرده باشم. تا شروع کرد به خواندن ناگهان قلبم آمد توی حلقم. خدایا!  

نمی خواهم بیش از این درباره ی سی دی موصوف صحبت کنم. اما تا حالا برای تان پیش آمده که تا سرحد مرگ دل تان برای کسی تنگ شود که روزگاری یکی از عزیزترین دوست تان بوده است و نتوانید به او زنگ بزنید چون حالا تقریباْ دشمن هم محسوب می شوید؟ شما اگر جای من بودید چه می کردید؟ شنیده ام همین روزها برمی گردد،امیدوارم اتفاقی هم را یک جایی گذری ببینیم.فقط همین. اما... مانده ام چطور به ش حالی کنم که با وجود این که حالم ازش به هم می خورد اما بدجور دلم هوایش را کرده است... می فهمید که؟ امیدوارم این پست را بخواند.

رفقا جان مادرتان هی نخواهید سر دربیاورید که طرف کیست. عمراْ لو بدهم.

 

2 نوشته‌شده در  پنجشنبه 1385/08/18ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

چماقدارها با هیچ شگردی به بهشت نمی روند
 

فکرش را بکنید که فقط در این مملکت است که طٍیب حاج رضایی می شود شهید و  برایش بزرگداشت می گیرند و رئیس مجلس در بزرگداشتش سخنرانی می کند. (طنز تلخ تاریخ را می بینید؟) روحش با همکارش شهید شعبان بی مخ محشور باد!

هی می خواهم توصیه ی رفقا را جدی بگیرم و جلوی دهنم را بگیرم، نمی گذارند که!

2 نوشته‌شده در  چهارشنبه 1385/08/17ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

 

باران پشت پنجره بی داد می کند و این شعر مدام توی سرم. کاش می دانستم که نام شاعرش را اجازه دارم... به همه ی این دلایل نظر ندهید.

 

موهایت

گندم زاری

به وسعت بازی گوشی های انگشت

 

چشم هایت

دریاچه ای

به عمق نگاه سرد زردشت

...

 

2 نوشته‌شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم 

بی خوابانیدن!
 

سرم کمی درد می کرد، روزی ده دوازده ساعت خیره شدن به مانیتور، پدر چشم را در می آورد. آمدم توی تخت جدید در اتاق خواب جدیدِ خانه ی جدید، کنار پنجره ی جدید، دراز کشیدم و چراغ را خاموش کردم و غلتی زدم و تنم را مالیدم به خنکای مطبوع ملافه ها و  تا بیایم به عادت مألوف کمی قربان صدقه ی خودم بروم ناگهان یک نور افکن بسیار قوی توی صورتم روشن شد! باور کنید که اغراق نمی کنم. نورافکن از توی باغ پشت خانه ی ما درست تنظیم شده است توی اتاق خواب من روی تختم و توی چشم های من! خدایا! من چرا این قدر بدشانسم؟ کمی این دنده و آن دنده شدم، پتو را کشیدم روی کله ام اما این طوری نفسم می گیرد. چه دودی هم راه انداخته اند نصف شبی. تصور کردم که لابد یک عده ای جوان دور هم جمع شده اند توی باغ و بساط کباب و مبابی راه انداخته اند برای خودشان، مخصوصاً که صدای هرهر و کرکر دخترها حتا تا این جا هم شنیده می شود. "عجب آدم های آشغال بی ملاحظه ای هستند" و "گُه به قبر جد و آباد یک بُرتان" و "شیطونه می گه پاشم یه حالی ازشان بگیرم" و ... ناگزیر پاشدم رفتم توی کتابخانه بخوابم تا لااقل از این نور مستقیم کور کننده در امان باشم. "آخه یک کباب چُسکی درست کردن این همه نورپردازی می خواهد ملت؟" و "کاش یک جوری می شد کاسه کوزه شان را به هم می زدم و حالا که خواب را بر من حرام کرده اند یک حالی ازشان می گرفتم ملت بی فرهنگ و بی شعور را که روز و شب هم حالی شان نمی شود." و "ببین عوضی ها چه سر و صدایی هم راه انداخته اند. اِ اِ اِ این دختره چه مرگش هست حالا که اینقدر جیغ و ویغ می کنه؟" غلت زنان داشتم از این قبیل با خودم حرف می زدم که ناگهان مثل برق گرفته ها از جا پریدم. کتابخانه نزدیک تر به باغ همساده است و دیالوگ ها بهتر شنیده می شود: " خوبه. همین خوبه. یه بارم با دوربین تمرین کنیم، بعد می گیریم!" خدای من! یعنی ما هم سر تک تک فیلم های مان همین طور مردم را زجر می دهیم و از این فحش و فضیحت ها می شنویم؟

رفتم ته و توی قضیه را در آوردم و فهمیدم که کدام گروه هستند. اما حالا خوابم نمی برد که! پس بگذارید از فرصت استفاده کنم و یک مطلب دیگر را هم که از دیروز تصمیم داشتم بیایم بگویم و هی نمی شد، بنویسم و خلاص.

از چند روز پیش یک عده دارند می گویند که آن همکار عزیز ما (همان که حالا همه جا اسمش را هم راحت می نویسند، اما من هنوز به احترامش از این کار خودداری می کنم)خودکشی کرده، و یک عده ی دیگر این شایعه را تکذیب می کنند. فردا نوبت تکذیب کنندگان است که خبر بدهند "سوژه" تازه امروز خودکشی کرده و این بار شایعه کنندگان دیروزی بشوند تکذیب کنندگان امروزی. عجب ملت بی کاری هستیم. دقت کرده اید که سه هفته است ملت سلحشور ایران کار و زندگی شان را ول کرده اند و دارند درمورد عشقبازی کردن یک خانم جوان حرف می زنند؟ (و بی برو برگرد بپذیرید که ۹۹ درصد بینندگان مذکر در دل آرزو کرده اند که کاش جای پسره ی توی فیلم بودند) بعضی ها که فول تایم پی گیر تازه ترین خبرها هستند. قول می دهم که از همین الان حسابم را از این جماعت جدا کنم و دیگر چیزی در این باره ننویسم، مخصوصاً این که تا دو روز پیش که خبر موثق دارم همکار خوب ما در صحت و سلامت کامل بود و ضمن تکذیب فیلم مذکور شکایتش را هم تا جاهای خوبی پیش برده بود. وقتی خودش این ماجرا را تکذیب می کند ما چرا باید کاسه ی داغ تر از آش باشیم؟

راستی اگر دوست داشتید دادخواست براي حذف مجازات سنگسار از قوانين ايران را امضا کنید.

 

2 نوشته‌شده در  یکشنبه 1385/08/14ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

سقوط
 

یکی دو هفته است هرکس به من می رسد درباره ی فیلمی می پرسد که در شهر دست به دست می شود. چند تا ایمیل و sms هم دریافت کرده ام که پرسیده اند آیا فیلمی را که کنار خیابان به اسم فیلم سوپر خواهر ... می فروشند، دیده ام؟ و آیا خانم توی فیلم همان هنرپیشه ی تلویزیونی ست؟ اول بار که شنیدم حیرت کردم. گفتم شاید یک نفر شبیه به این دختر خانم بخت برگشته است که از قضا سلام و علیکی هم با هم داریم. اما ظاهراْ خودش است، یا دیگران چنان با اطمینان از این که طرف خود اوست حرف می زنند که حالا همه اطمینان دارند که خودش است. حتا شایعاتی هم دراین باره ساخته اند که بماند. من البته نه آن فیلم کذایی را دیده ام و نه برخلاف رفقای ذوق زده از این کشف بزرگ علاقه ای به این خاله زنک بازی ها دارم. من فقط یک چیزی می خواهم بگویم و بروم.

مهم نیست که آن فیلم با چه دلیل و انگیزه ای گرفته شده و توسط کدام حیوانی و با کدام انگیزه ی پست و رذیلانه ای منتشر شده است. بعضی ها می گویند چشمش کور می خواست نگذارد ازش فیلم بگیرند. من هم می گوید باشه چشمش کور، اما آیا چنین اشتباهی از جانب او مجوزی می شود برای ما که خودمان را مجاز بدانیم به خصوصی ترین حریم زندگی آدم ها سرک بکشیم و آن را کپی کنیم و دست به دست کنیم؟ آن هم فیلمی از عشق بازی یک خانم جوان هنرمند با دوست پسرش. البته برای من قابل درک است که در ایران هم مثل همه ی جاهای دنیا عوام علاقه ی مفرطی دارند که از زندگی خصوصی چهره های مشهور سردربیاورند و از راز آمیز بودن خلوت آن ها در نزد خود بکاهند اما البته مطلقاْ این کنجکاوی را مشروع نمی دانم.

کسی که چنین فیلمی را با هر انگیزه ای منتشر کرده است قاعدتاْ از درجه ی انسانیت ساقط شده است. کافی بود او یک لحظه، فقط یک لحظه به تبعات وحشتناک این کار کثیف و غیر انسانی اش فکر کند تا دریابد که انتشار این فیلم که می تواند تمام آینده و زندگی و هست و نیست عده ای انسان بی گناه را به نابودی بکشاند هیچ دست کمی از قتل نفس ندارد. من البته نمی خواهم فتوا بدهم اما هرکدام از ما که به انتشار این فیلم کمک کنیم در این جنایت بزرگ سهیم شده ایم. همین.

توضیح: لطفاْ در کامنت های تان اسمی از کسی نبرید وگرنه مجبورم که از انتشارش جلوگیری کنم.

 پ.ن. روز سه شنبه: خبرهای خوبی از این ماجرا به گوش نمی رسد. خیلی دارم خودم را کنترل می کنم که به باعث و بانی این ماجرا فحش آب نکشیده ی خواهر و مادر نثار نکنم. عجالتاً این جا را ببینید تا بعد. خیلی عصبانی ام و حالم به شدت گرفته است ...  

 

2 نوشته‌شده در  دوشنبه 1385/08/08ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

 

      خستگی. با خاک یک سان شدگی. اسباب کشی...

          میو!

 

 

 

2 نوشته‌شده در  جمعه 1385/08/05ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم 

جماع و جمعیت
 

رفیق شفیق ما محمدرضا خان بزمشاهی (رضی الله عنه) دی شب می گفت می دانی چرا خانواده هایی که در اطراف خطوط راه آهن زندگی می کنند همیشه بسیار پرجمعیت هستند؟ و خودش جواب داد به این دلیل که نصفه شب ها قطار از کنار خانه شان می گذرد و بیدارشان می کند!

ربطش این که اخیراْ آقایی ادعا کرده که دوتا بچه کم است و جمعیت ایران تا ۱۲۰ میلیون نفر هم جا دارد که رشد کند. دولت هم برای رسیدن به این هدف بزرگ دو روز تعطیلی به دو روز تعطیلی تقویمی اضافه کرده تا ملت از همین امروز دست به کار شوند.

راستی! می دانید چرا جمعیت ایران در دهه ی شصت ناگهان رشد چشمگیری پیدا کرد؟ محمدرضای مذکور معتقد است که رشد جمعیت در این دهه به این دلیل بوده که ساعت ده شب برنامه های تلویزیون تمام می شد و مردم مجبور بودند زود به رختخواب بروند. من که همه ی حرف هایش را قبول دارم.

پ.ن اول: کاش لااقل یک نفر بود در این چهار روز با هم برای نیل به آرمان بزرگ رسیدن به جمعیت ۱۲۰ میلیون نفری تلاشی چیزی می کردیم.واللا!

 

2 نوشته‌شده در  سه شنبه 1385/08/02ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  |