تن اش چو برفِ نو باريده یِ صبحِ زمستان بود
پیِ دندانِ من هرجا
سحرگاهان چونقش پایِ گرگان بود
پیِ آشوبِ گرگانِ بيابان بود
دو چشمِ ميشی او
گرگِ مست ام کرده بود آخر
غزالِ پيچ و تابِ قامت اش ، آهویِ رفتارش
چوگرگان ، گُشنه مست ام کرده بود آخر
لبِ من گشنه یِ هردو لبِ خون پاره یِ سرخ اش
دل من تشنه یِ خونِ سرِ رخساره یِ سرخ اش
چوگرگِ چِلّه ، بازی کردمی با برفِ اندامش
چو با برفِ زمستان ، برف بازی کردمی با برفِ اندامش
ولی درخاربندِ تيزِ مِژگان اش شکارم کرد
مرابگرفت
يُک لُخت ام* به دست آورد
اگرچه می پراند ابرو
هوايي می پراند ابرو
نزد تيرم ، نکُشت ام
زندُه یِ لُختم به دست آورد
به زنجيرِ نگاهش سخت بندم_
کرده است اکنون
به زنجيرِ نگاه اش گرگ بندم کرده است اکنون
دگرمن می کشم يک عمر زنجيرِ نگاه اش را_
به مانند قلم در خط ،
که عمری می کشم زنجيرِ پای اش را
------------------------------------
يُک لُخت : به تمامی ، کاملا
این شعر زیبا سروده ی بازار صابر شاعر تاجیک را از وبلاگ لذت برداشته م.
حاج حسین رضازاده در مشهد اسپانسر جدیدش را معرفی کرد. از این پس احتمالاْ او با شعار تبلیغاتی ی تازه ای در صحنه های ورزشی حاضر خواهد شد
هوس نوشیدن داغی تو
پشت بند این سردی برفی
در من.
هی چای داغ بنوشم و هی
هی به ساز تو برقصم
لُخت
لزگی میان برف
سرما بخورم هی
فین
فین
و تو هی
هی هی هی هی
چه روزگار خوشی بود
من که بودم.
حالا کی برات فین فین برقصد و
کی برات
هی هی...
بمیرم برات
توی این برف
چه بی سرزمین مانده ای باز
من
کی
بمیرم برات
داغ داغ
پشت بند این برف سپید سرد؟
دلم نمی خواهد شما هم از آن ها باشید که ژست مخالف خوانی به خود گرفته اید و شده اید طرفداران صدام. راستش از چند سال پیش، از شب ِ روزِ دستگیر شدن صدام، زمانی که در یک میهمانی هنری، شاهرخ پیاله اش را به سلامتی صدام حسین تکریتی «که مرد بود و تا آخر مردانه ایستاد» بالا برد و جماعتی همراهی اش کردند، هنوز این مسئله برایم حل نشده است که چرا کارمان به جایی رسیده که این چنین غرق در دریای فراموشی، بزرگ ترین دشمن خارجی یک قرن اخیرمان را به القاب ریز و درشتی که قاعدتاْ سزاوار قهرمانان ملی ست مفتخر می کنیم. کاری به روحیه ی عجیب و غریب ایرانی مان ندارم، و سعی می کنم افاضات سیاست بازانی را که در میهن ما همیشه دور از حقیقت و عدالت سخن گفته اند نادیده بگیرم و عصبانیتم را فراموش کنم و به فراموشکاران یاد آوری کنم که بگذریم از ژست های مخالف خوان مهوع و به یاد بیاوریم که همین دو دهه ی قبل نیم میلیون از بهترین جوانان این آب و خاک در جنگی که یک سرش جاه طلبی های پان عربیسمی صدام بود به خاک و خون کشیده شدند. جوانانی که خود را پاسداران آزادی و وطن می دانستند و اگر بودند اکنون وضعیت وطن مان و آزادی مان این گونه نبود. و به یاد بیاوریم دیکتاتوری ایدئولوژیک ۲۵ ساله ی حزب بعث را در عراق و کشته شدن صدها هزار عراقی بی گناه را از هر قوم و نژاد. و به خاطر بیاوریم سال های کودکی مان را، سال های موشک و سرب، آژیر قرمز ... به یاد بیاوریم اگر سخت مان نیست.

به هر حال من از این که دیکتاتور عراق با همه ی کبکبه و دبدبه اش این چنین در پای طناب دار به التماس افتاده است لذت بردم. این هشداری برای همه ی دیکتاتورهای عالم نیست که درست مثل صدام در جایگاه فراعنه نشسته اند؟ گرچه هشدارهای تاریخ هرگز به گوش های ناشنوا فرو نرفته است و ما با صدام های کوچک درون مان، همواره راه خود را رفته ایم.یاد شهیدان وطن به خیر.
اکنون یک سوی این جنایت بزرگ علیه بشریت بی آن که فرصتش بدهند اشهدش را تا آخر بگوید توسط کسانی که صلوات شیعیان دو آتشه را با پسوند وعجل فرجهم می فرستند به جهنم روانه شد، دیر نیست روزی که سوی دیگر ماجرا نیز بابت هر آن چه کرده است و بوده است حساب پس بدهد. لحظه ی اعدام صدام را این جا ببینید.

پی نوشت: گفتم شاید گفتنش بد نباشد که من با وجود این که مخالف حکم اعدام برای هر بنی بشری هستم اما نمی توانم خوشحالی ام را از این که دیگر صدامی در این جهان نفس نمی کشد پنهان کنم. همین.
دوباره نو نوار شده ام
زیر درخت
به انتظار تو
زار زار
سپید کرده ام بر تنم.
تو پشت پنجره ی روشن
آوازت پیچیده لای این کرک سپید سرد
می نشیند بر مویم
در انتظار.
من بی هوده منتظر نبوده ام
تو گذشته ای بارها از کنار من
آمده ای صبح های زود
خندان
زیر همین درخت
دست کشیده ای بر تنم
و من
آب شده ام
بوی عطرت را به خود گرفته ام
شکل تو خندیده ام
توغصه یادم نداده ای
و باریده ای
بارها
بارها
از پشت همان پنجره ی روشن
برمن.
من بی هوده نمانده ام در انتظار
من به شکل قرارهای تو بوده ام
بی قرار مانده ام
سرک کشیده ام به خواب تو
و تو
مدام وعده ی فردا داده ای
وعده ی برفی نو.
من امروز با تو وعده دارم پس از صد سال
پای همین درخت
زیر همین برف
با تو قرار دارم
بی قرار
و تو هنوز پشت همان پنجره ای
روشن تر
بزرگ تر
اما
پیر تر
ولی
هنوز
در فکر دوباره باز ساختن من
شکل دادن چشم هایم
شبیه دست هات
و آب شدن من
گلوله گلوله
در مشتت.
آوازت پیچیده لای این کرک سپید سرد
می نشیند بر مویم
نه
پیرم نکن انتظار!
دوست قدیمی ام را دیدم. خسته و شکسته و مضطرب و داغون بود. از آن چه بر او و خانواده اش گذشته بود خبر داشتم و گرچه دوست داشتم روایتی نیز از این سوی این ماجرای ملی بشنوم، اما دلم نمی خواست سئوالی از او بپرسم. دلم می خواست ولو برای دقایقی آن ماجرا را فراموش کند.و البته شدت ضربه چنان بوده است که هنوز که هنوز است نه او و نه برادر زندانی و نه خانواده ی از هم پاشیده اش از شوک آن خارج نشده اند و این فاجعه لابد تا سال ها گریبان شان را رها نخواهد کرد. بالاخره خودش به حرف آمد. دلش می خواست حرف بزند. خودش می خواست حرف بزند. بعداْ برایم گفت که در تمام این دوماه از جامعه، از مردم، از دوستان، از آشنایان و از فضای کاری فراری بوده است زیرا که می ترسیده از قضاوتی که درباره شان خواهد شد. می هراسیده از این که همه به چشم جنایتکارانی به آن ها نگاه کنند، می ترسیده از این که آن ها را نپذیرند. به همه ی این دلایل، دوست من خودش به حرف آمد و از فاجعه ای گفت که بر او و خانواده اش گذشته است. او از انتشار فیلمی گفت که از عشق بازی برادرش با یک خانم هنرپیشه ی جوان منتشر شده است. از این که او و برادرش برای روشن شدن حقیقت از سوئد به ایران بازگشته اند و از این که برادرش به اتهام انتشار آن فیلم بازداشت شده است. او می گفت برادرم برای اثبات بی گناهی اش به ایران بازگشت اما در این جا اوضاع اصلاْ روبه راه نبود. مردم پیشاپیش قضاوت شان را کرده بودند و حکم شان را صادر کرده بودند. و تازه از این جا بود که فاجعه ی بزرگ تر آغاز شد. جامعه پیش از شنیدن دفاعیات طرفین ـ طبق معمول ـ مجرم را به اشد مجازات محکوم کرده بود و خود رأساْ این مجازات را پیشاپیش به اجرا در آورده بود...
قصدم قضاوت نیست. اتفاقاْ می خواهم بگویم که قضاوت چه کار دشواری ست. قصدم تبرئه یا مجرم شناختن دختر و پسر ماجرا نیست که اتفاقاْ می خواهم بگویم ما مردم عجیبی هستیم، در ماجرایی که خود با کنجکاوی های کثیف مان،متهم ردیف اولش هستیم، چه ساده دیگران را قربانی می کنیم. در همین زمینه این را هم قبلاْ نوشته ام.
خدایا به ما انصاف عطا کن و انسانیت و عدالت و نجابت.آمین!
آلبوم جدید علیرضا عصار که سه چهار روز است به بازار آمده، کاری فوق العاده جذاب و تأثیر گذار است. اگر شنونده ی جدی موسیقی هستید و می خواهید یک موسیقی خوب و استاندارد گوش کنید به تان توصیه می کنم این آلبوم را حتماْ بشنوید و توجه داشته باشید که این فقط آلبوم علیرضاعصار نیست، این آلبوم متعلق است به او، شهرداد روحانی(تنظیم کننده ی آهنگ ها و رهبر ارکستر) و ارکستر سمفونیک لندن. این برای اولین بار است که اعتبار و شهرت تک تک نوازندگان یک آلبوم از اعتبار خواننده و ستاره ی اصلی آن آلبوم بیش تر است. و این نه تنها برای عصار بلکه برای موسیقی ایران فرصتی بزرگ و مغتنم است. ارکستر سمفونیک لندن یکی از سه ارکستر سمفونیک مهم و بزرگ جهان(به همراه ارکسترهای برلین و وین) به حساب می آید و اجرای یک کار ایرانی توسط آن به خودی خود اتفاقی بزرگ و هیجان انگیز برای موسیقی ایران و دوست دارانش است. نوازندگان فوق حرفه ای این ارکستر چنان می نوازند که باتان شرط می بندم هرگز در هیچ کار ایرانی این چنین صدای سازها را نشنیده اید. باورتان نخواهد شد که صدای واقعی ویولن این است و صدای واقعی سازهای بادی مخصوصاً. و باورتان نخواهد شد که موسیقی ما هم می تواند باشکوه و استاندارد باشد. این البته ذوق زدگی من مخاطب غیر حرفه ای موسیقی نیست، موزیسین های حرفه ای هم، چنین نظر و اعتقادی دارند. جدا از تنظیم و ارکستراسیون فوق العاده ی شهرداد روحانی، که اعتباری بزرگ در سطح جهان دارد، یکی دیگر از دلایل فوق استاندارد بودن این کار، استودیویی ست که آلبوم نهان مکن در آن ضبط شده است. استودیوی abbey road یکی از دو استودیوی بزرگ و بسیار مجهز جهان (و به اعتقاد بسیاری، بهترین آن ها) است. اغلب آلبوم های مهم جهان و بسیاری از موسیقی فیلم ها ـ از جمله گلادیاتور، ارباب حلقه ها و ... ـ در همین استودیو ضبط شده است که سطح کیفی بی نظیری دارد.
اهمیت انتشار آلبوم نهان مکن در موسیقی ایران به قدر ساخته شدن فیلم دوئل و البته بیش از آن است. اما وجه اشتراک هر دوشان این است که مرزهای تازه ای را در جغرافیای خود گشوده اند، گیرم اهمیت جهانی آلبوم عصار بیش تر از فیلم احمدرضادرویش است. به هر حال شنیدن این آلبوم را به تان توصیه می کنم به دو دلیل. اول این که گمان می کنم اگر اندکی سلیقه ی موسیقی داشته باشید و گوش تان از شنیدن این نوع ارکستراسیون آزار نبیند، حتماْ مثل من از شنیدن آن بسیار لذت خواهید برد. دلیل دوم این که امیدوارم این آلبوم فروش زیادی بکند و به سود دهی برسد تا دیگران هم تشویق به ادامه ی این راه شوند (گرچه گویا هزینه های این آلبوم را شهرداری تهران پرداخت کرده است. یعنی ما شهروندان پایتخت).
از همین جا به علیرضا عصار عزیز و نازنین بابت انتشار این آلبوم زیبا و ماندگار تبریک می گویم، گرچه به لحاظ حسی آلبوم کوچ را بسیار دوست تر می دارم. به هر حال شما هم اگر این آلبوم را شنیده اید می توانید نظرتان را بگوئید.
پی نوشت: همین طور بی دلیل ذکر این نکته را ضروری می دانم که من بجز محمد اصفهانی،علیرضا عصار و احسان خواجه امیری به هیچ کدام از خواننده های بعد انقلابی این وری علاقه ای ندارم. گفته باشم!