تبليغاتX
مردِ مُرداد
 
   
   
   
  مردِ مُرداد
  علیرضا معتمدی
 
          http://alirezamotamedi.blogfa.com
صفحه‌ی‌نخست
پُست‌الکترونیک
 

> بایگانی‌نوشته‌ها

تیر 1386
 
خرداد 1386
 
اردیبهشت 1386
 
فروردین 1386
 
اسفند 1385
 
بهمن 1385
 
دی 1385
 
آذر 1385
 
آبان 1385
 
مهر 1385
 
شهریور 1385
 
مرداد 1385
 
تیر 1385
 
اردیبهشت 1385
 
بهمن 1384
 
دی 1384
 
مهر 1384
 
شهریور 1384
 
مرداد 1384
 
تیر 1384
 
> پيوندهای‌وبلاگ
علیرضا معتمدی دات کام
رادیو مرداد
احمدرضا احمدی
احمد شاملو
اسماعیل خوئی
سیروس شاملو
شهزاد رحمتی
هوشنگ گلمکانی
شیدا محمدی
افسانه شفیعی
ناصرصفاریان
نقطه الف
بهرام کمالی
مریم زهدی
نازنین فراهانی
ساناز اقتصادی نیا
روز بر می آید
ندانستن
لیلی نیکو نظر
لیلا صادقی
صابره محمدکاشی
شاهرخ رئیسی
رضا قاسمی
چای تلخ
یادداشت های مرد دو زنه
مهرزاد دانش
امیر عزتی
مسعود مهرابی
داریوش آشوری
کمپین قانون بی سنگسار
کمپین یک میلیون امضاء
ارکسترملل ایران
ماه محو
90
سینمای ما
احمدشاه مسعود
علی کریمی
عليرضا مشايخي
پژواک تردیدها
نیما حسنی نسب
امیر قادری
امید نجوان
مصطفا جلالی فخر
هادی چپردار
نیک آهنگ کوثر
فالشيست
پرستو دوکوهکی
استامینوفن
دختر آیدین
شراگیم
منیرو روانی پور
هدا حدادی
خوابگرد
سید محمد علی ابطحی
مهدی استعدادی شاد
روزنا
یدالله رویایی
صبا
الهام زارع نژاد
عباس عبدی
غلامرضا تختی
بازنگار
گل آقا
محمد قائد
عباس معروفی
مسعود بهنود
محسن سازگارا
بنیاد گلشیری
کتاب کوچه
داریوش
سیاوش قمیشی
خسوف
شبنم طلوعی
محمود فرجامی
املت دسته دار
احمدی نژاد
سید علی صالحی
البث المباشر من الروضة الحسينية المقدسة
ارمیا
حسین پناهی
نیکی کریمی
گلاره کیازند
ساتیار امامی
خسرو نقیبی
AFC
سنبله
ز ف ا ف
سایت خبری مبارزین
سید مهدی موسوی
سجاد صاحبان زند
انجمن حمايت از حيوانات
رانیتیدین
نیمه دیوانه
گیتار و موسیقی
بلاگردون
محسن نامجو
گوسبندانه
اهداءعضو
علی افشاری
مجيد زهری
جن و پری
زمین در خطر است
سپینود
زيگ زاگ
ماه کولی
مهرانگیز کار
ليلی پورزند
آزاده پورزند
وبلاگ راديو زمانه
سیبیل طلا
اعتراف کنید
همشهری آنلاین
سينمايي که مي رفتيم
جاده ی سانتیاگو
کتاب های رایگان فارسی
عبدالله شهبازي
وبلاگ اصفهان
رامتين شهبازي
لوموند ديپلماتيک
سپاهان
کانون هواداران پرسپوليس
سگ کشي
قصه من قصه تو
شادي طلوعي
آرزو فراهاني
رضا استادی
بالاترین
نتايج زنده ي فوتبال
آذين محمدزاده
پوپک صابری
اثر
پيک مستند
ساسان عاصي
المزخرف
توکاي مقدس
علي مصلح حيدرزاده
بزرگمهر حسین پور
پارس قرآن
تب چهل درجه
مينا اکبري
نایادگار
امیررضا نوری پرتو
تلخندهاي يک دلقک
از مجلات قديمي
احمد باطبي

 

 

> پشتیبانی‌وبلاگ

 
ماموریت تاریخی
 

 

من رای ندادم اما بگذارید اعتراف کنم که در دل آرزو می کردم او رئیس جمهور شود، حتا زمانی که همه ی نگاه ها به قالی باف بود باز خیال می کردم اوست که خواهد آمد تا همه ی کارهایی را که نه خاتمی توانست بکند و نه ما بیست و دو میلیون رفرمیست سال ۱۳۸۰ انجام دهد. بیدار شو! کارت را تمام کن! هی با توام...

در همین رابطه ها این جا را هم حتماْ بخوانید.

 

2 نوشته‌شده در  دوشنبه 1385/11/30ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم 

زفاف
 

قول داده بودم شعر زفاف را بگذارم توی پادکست رادیو مرداد اما چون فایل صوتی اش را ندارم (تعدادی از شعرهایم را توی استودیو با کیفیت عالی دکلمه کرده ام که به مرور می گذارم توی پادکست) بنابراین متن زفاف را می گذارم این جا و به جایش خوانش شب شرجی را می توانید در رادیو مرداد بشنوید. این هم اما از زفاف چاپ شده در کتاب سایه ات را قاب می گیرم .

 

ملافه ی سفید و

لکِ آبی ی خودنویس،

بکارت شب را پاره می کنم

و آبستن اش می کنم

از کاغذهای مچاله ام.

 

آیینه این جاست.

بیا

و جای دستمال زفاف

گونه هات را قرمز کن

و لب هات را ببند

وقتی بچینمِ شان

می دانم

پشت در

کِل می کشند

زنان یائسه و

سرخ می شوند

دختران دم بختی

که آخرش هم

پس ندادند

نامه های عاشقانه ی مرا.

 

زمستان ۱۳۷۷

 

2 نوشته‌شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

valentine's day
 

 

2 نوشته‌شده در  سه شنبه 1385/11/24ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

رادیو مرداد
 

پادکست من هم راه افتاد. از همین حالا می توانید شعرها و گفته های مرا در رادیو مرداد بشنوید.

 

2 نوشته‌شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

گفت و گوی وبلاگی با گل آقا
 

پیش نوشت:  پست پیشین (جشنواره) را هر روز به روز می کنم و همان طور که قول داده بودم تا آخر جشنواره اگر چیزی دیدم یا چیزی به ذهنم رسید توی همان پست اضافه می کنم که یک کاسه بشود. بنابر این گاهی نگاهی به ش بکنید.

 آممما

سایت گل آقا برای ویژه نامه ی جشنواره ی فجرش گفت گوی وبلاگی کوتاهی راه انداخته و من را هم در آن شرکت داده است از این قرار:

اولین فیلمی که در سالن سینما دیدید چه بود؟

اولین فیلمی که در سینما دیدم یا دست کم آن را به خاطر دارم کارتون سیندرلا بود. هنوز دو سالم نشده بود اما صحنه ای را که موش ها برای سیندرلا لباس می دوختند و آواز می خواندند را به وضوح یادم هست.

 

بدترین/بهترین/بامزه‌ترین سکانس تاریخ سینمای جهان؟

عجیب ترین صحنه ی طنز آمیزی که در سینما دیده ام و انگار حک شده ته و توی ذهنم مربوط به باسترکیتن است در فیلم ژنرال، که نامه ای را از پنجره داده است دست محبوبه اش در طبقه ی بالا و منتظر ایستاده است. مدتی به انتظار و سکوت می گذرد. دوربین روی باستر کیتن مانده است و ما هم در دلهره و اضطراب او شریک هستیم. می دانیم که دختر آن بالا دارد نامه را می خواند. خدای من چه انتظار طولانی ای. و بالاخره... در قاب پنجره تکه های نامه ی پاره شده را می بینیم که از طبقه ی بالا رقص کنان از جلو پنجره می گذرند.

 

بدترین/بهترین/بامزه‌ترین سکانس تاریخ سینمای ایران؟

جاودانه ترین صحنه ای که به یاد می آورم و تقریبا ًکاربرد و اثر گذاری صحنه ی بالایی را دارد مربوط به صحنه های پایانی سریال دایی جان ناپلئون (ناصر تقوایی) است. وقتی که اسدالله میرزا برای سعید شکست خورده در عشق، از ماجرای فرار زن اش با عبدالقادر بغدادی حرف می زند. بی نظیر است.

اگر منتقد نمی‌شدید، چه کاره می‌شدید؟

از آن جایی که من هیچ وقت منتقد نبودم و فقط پنج سال به عنوان دبیر بخش سینمای ایران در مجله ی فیلم کار می کردم، بنابر این رفتم دنبال کاری که دوست داشتم و فیلمنامه نویس شدم. از این وصله ها به آدم نچسبانید تو رو جان عزیزتان!

 

اگر قرار بود فیلمی بسازید، فیلمتان درباره چه بود؟

زندگی پرماجرایم تا بیست سالگی می تواند ملات خوبی برای یک فیلم درخشان به سبک آثار فللینی باشد. البته از آن جایی که هیچ وقت تصمیم به فیلم ساختن ندارم شما از دیدن مهم ترین فیلم تاریخ سینمای ایران محروم خواهید شد! به جایش دعا کنید آن قدر آدم مهمی شوم که در 80 سالگی خاطراتم را بنویسم و شما – اگر تا آن وقت زنده بودید البته – کتابم را بخوانید و حالش را ببرید!

به سینما می‌روید یا ترجیح می‌دهید در خانه فیلم تماشا کنید؟

هیچ کدام. اصولاً زیاد با فیلم دیدن میانه ای ندارم و کم پیش می آید که در طول سال بیش تر از چهل پنجاه تا فیلم ببینم. ترجیح می دهم از هر فرصتی استفاده کنم و بنشینم به کتاب خواندن. تنبلی‌ست دیگر.

 

به جشنواره می‌روید؟ از کدام قسمت بیشتر خوشتان می‌آید؟ از کدام قسمت بیشتر حرصتان می‌گیرد؟

الان دوسه سال است که به جشنواره نمی روم. دلیل اش هم واضح و مبرهن است، نه حوصله آدم ها را دارم و نه وقت اضافه برای تلف کردن. خب من برای دیدن بزرگ ترین شاهکارهای تاریخ سینما هم چندان عجله ای ندارم چه رسد به... ای بابا، شر می خواهید درست کنید؟

 

نظرتان درباره داوری‌ها چیست؟                                                                     

 خوبه.

این روزها حال و هوای سینمای ایران را چه طور توصیف می‌کنید؟

 روزمره

 

فکر می‌کنید چرا ژانر کمدی در سینمای ایران جدی گرفته نمی‌شود؟

می شود بگوئید کدام ژانر در سینمای ایران جدی گرفته می شود که این یکی جدی گرفته نمی شود؟

 

برای خواندن گفت و گوهای سایر رفقا می توانید این جا  را ببینید.

 

2 نوشته‌شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

جشنواره
 

روز نهم:

مخمصه (محمدعلی سجادی) - ضعیف

یک فیلم هچلهفت بی سروته که قرار است معمایی-پلیسی باشد اما تا دلتان بخواهد مضحک از کار در آمده است. مثلاْ به این دیالوگ لاله اسکندری که خطاب به بدمن فیلم، مسعود رایگان( که امسال هرچه نقش کلیشه ای و شبیه به هم بوده است را به او داده اند) می گوید دقت کنید: « تو که یه آدم برفی هستی چه می دونی راز فصل ها چیه؟» خدای من! ما که کلی خندیدیم. قدیما در مجله ی فیلم به این تیپ فیلم های جدی و مضحک می گفتیم کمدی های ناخواسته ! یادش به خیر.

روز سوم (محمد حسین لطیفی) - ضعیف

اس ام اس آمده است که: «هنوز به معجزه اعتقاد نداری؟ ببین پوریا پورسرخ کاندید شد. حالا اعتقاد پیدا کردی؟ » متاسفم که چنین فیلم مزخرفی کاندیدای هشتصد رشته شده است و طبق شنیده ها قرار است که فردا جایزه ی بهترین کارگردانی و بهترین فیلم را هم دریافت کند. یک فیلم فاقد تفکر، ملال آور که  تنها حسن اش بازی خوب حامد بهداد در نقش یک افسر عراقی ی عاشق پیشه است. اما سایر بازیگران و عوامل چیزی در حد افتضاح عرضه کرده اند. معلوم نیست کدام عقل سلیمی با چه دلیل و برهانی احساس کرده است که این همه پول باید صرف ساختن چنین پدیده ای شود.

هر سال البته همه گله می کنند که سال به سال دریغ از پارسال، اما امسال در همه ی زمینه ها با جشنواره ای کاملاْ متناسب با فضای سیاسی جدید مملکت روبه رو بوده ایم. بنابر این هیچ عجیب نیست اگر بدترین فیلم ها کاندیدای بیش ترین جوایز هستند. همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.

راستش امروز درواقع برای دیدن فیلم سنتوری (داریوش مهرجویی) به سینما رفتم اما به رغم جای خالی ای که در برنامه وجود داشت، دفتر جشنواره حاضر نشد که فیلم را به سینمای ما (سینما پایتخت سینمای ویژه ی کانون تهیه کنندگان) بدهد و به جایش مجبور به دیدن مخمصه شدیم. ظاهراْ سنتوری با وجود چند نمایش محدود در جشنواره همچنان مشکل نمایش دارد. سئانس آخر هم رئیس (مسعودکیمیایی) را نمایش می دادند که من با وجود این که نه نیازی به توی صف ایستادن داشتم و نه له شدن میان فشار طرفداران کیمیایی، اما ترجیح دادم به جای دیدن چنین فیلمی که در شرایط عادی محال است بابتش پول سینما بدهم به خانه برگردم و به کارهای مهم تر و لذت بخش تری برسم.

جشنواره از این لحظه برای من تمام شده است گرچه هنوز یک روز دیگر از آن باقی ست اما من چنان بابت وقت های تلف شده ام در این چند روز دچار عذاب وجدان شده ام که بعید می دانم تا مدت ها دیگر به تماشای هیچ فیلم ایرانی جدیدی بنشینم. متاسفم که زیر قولم زدم و خام رفقا شدم و شدم پایه ی دیدن چند فیلم. متاسفم. به خدا من آن قدر آدم باسوادی نیستم که وقت عزیزم را به جای کتاب خواندن و چیز یاد گرفتن برای دیدن چنین آثاری تلف کنم. امان از رفیق بد و ذغال خوب و بطالت... آخ این میل شدید آدم برای بطالت چه بلاها که سرش نمی آورد.

روز هشتم:

در منزل بودیم مشغول به کار. به سینما نرفتیم. علاف نبودیم.

روز هفتم:

امروز فیلمی ندیدیم. از صبح تا شب به مدت بیش از ۱۰ ساعت در جلسه ی ملوکانه بودیم و این مسعود رسام و رفقا فرت و فرت سیگار  کشیدند و سرمان را به درد آوردند و دهنمان را سرویس نمودند. سخت است برای ما که معتاد و سیگاری نمی باشیم. واه واه واه!

 خون بازی

روز ششم:

خون بازی (رخشان بنی اعتماد،محسن عبدالوهاب) - عالی

یک فیلمنامه ی خوب، کارگردانی هوشمندانه، تصویربرداری شاهکار سیاه و سفید محمودکلاری با دوربین دیجیتال و بازی درخشان باران کوثری... باز بنی اعتماد رفت تا سه چهارسال دیگر، چه حیف. بیش تر از این نمی خواهم درباره ی خون بازی بنویسم، فیلم که اکران شد برایش برنامه دارم و در مجله ی فیلم و این جا خواهید خواند. خوشحالم فقط که باران کوچولوی دیروز بانوی بازیگر بااستعداد امسال و امروز است. سریال صاحبدلان را که یادتان نرفته؟

روز پنجم:

بازهم سیب داری؟ (بایرام فضلی) - خوب

یک کمدی ابسورد درخشان از فیلمبردار فوق العاده ای که اولین فیلم سینمایی اش را ساخته است. فیلم در فضایی بی زمان و بی مکان در سرزمینی غریب می گذرد. این یکی از سمبلیک ترین فیلم های سینمای ماست. اتفاق جشنواره تا امروز بی تردید این فیلم است و عجیب است که دولت متوجه کنایه ها و اشاره های تند و تیز فیلم نشده و جلوی آن را نگرفته است. فیلم داستان متفاوتی از حسن کچلی ست که از خانه توسط مادرش رانده می شود و در سفر به شهرهای مختلف سرزمین غریبش مدام به هر نحو و بهانه ای تحت تعقیب نیروهای حکومتی موسوم به داسداران قرار می گیرد. او عاشق می شود، انقلاب می کند و بازی می خورد... بگردید ببینید این فیلم را در کدام سینماها نشان می دهند بروید حتماً ببینید که احتمال دوباره دیدن اش پس از پایان جشنواره نزدیک به صفر است. بایرام خودش فیلمبردار فیلم هم بوده است و باید ببینید که چه عکس ها و قاب های زیبا و خیره کننده ای دارد.

 

روز چهارم:

اخراجی ها (مسعود ده نمکی) - متوسط

فیلمی با شوخی های بانمک و بامزه، یک کستینگ(انتخاب بازیگر) فوق العاده از محمدرضا شریفی نیا، بازگشتی دوباره برای اکبر عبدی به سینما و یک تولید پرهزینه و وقت گیر برای برادر ده نمکی با یک دوجین مشاور فیلمنامه. البته واضح و مبرهن است که فیلم به شیوه ی همسایه ها یاری کنید ساخته شده است که می تواند ایرادی هم نداشته باشد.

راستش را بگویم، کلی توی سینما خندیدم و هربار که یادم می آمد این فیلمی از مسعود ده نمکی ست کلی توی دلم احساس پیروزی می کردم. گرچه نگاه امثال ده نمکی در پس پشت ظاهر امروزی اش به وضوح پیداست اما مظفرالدین شاه چه خوب گفته بود که سینماتوغراف آدم تربیت می کند. امیدوارم ورود به دنیای هنر برای ده نمکی مبارک و فرخنده باشد و او کم کم به جای نگاه سراسر سیاه و سفید سیاسی به نگاه معتدل و هنرمندانه ی انسانی دست یابد که این موهبتی ست که خداوند آن را نصیب هرکس نخواهد کرد.

این یکی فیلم را در سینما صحرا دیدم در حالی که در ۴۸ ساعت گذشته ۵ ساعت بیش تر نخوابیده ام و امروز هم از ساعت شش صبح تا ۹ شب در سفر بوده ام برای مراحل تحقیقاتی ی پروژه ی جدیدمان، به قم و اراک و ساوه رفتیم. دارم می میرم!

روز سوم:

اقلیما (محمد مهدی عسگرپور) ـ ضعیف 

بعد از دیدن فیلم سردرد گرفتم. یک فیلم کند و احمقانه و بی منطق و باسمه ای که قرار بود بسیار دلهره آور هم باشد اما باعث می شد که تماشاگر کل ایده ها را به تمسخر بگیرد. یک فیلم افتضاح از کارگردان خوبی که پیش از این فیلم خوب قدمگاه را ساخته بود. آخ که من چه قدر بازی های این پانته آ بهرام را دوست دارم. ما روزگاری در تئاتر همدوره بودیم و من از همان جا طرفدار بازی اش هستم. از روزگاری که در گروه محمد یعقوبی بود با امیر جعفری که هنوز یک استعداد کشف نشده بود

راستی اقلیما اسم خواهر هابیل و قابیل است، همان کسی که اولین خون روی زمین به خاطر او جاری شد، ظاهراْ سازندگان فیلم همین طوری از این اسم خوش شان آمده و آن را گذاشته اند روی فیلم شان بدون این که هیچ ربطی به مضمون و محتوای فیلم داشته باشد این اقلیما.

اگر می پرسید به رغم حرف هایی که قبلاْ زده ام پس چرا باز به جشنواره رفته ام برای بار دوم، باید بگویم  که همه اش زیر سر این رفقای ناباب ماست که پایه ی الواتی های ما شده اند این شب ها، رسول ملاقلی پور و ابراهیم شیبانی که به زور آدم را می کشند می برند توی سالن سینما!

سنگ،کاغذ،قیچی

سنگ،کاغذ،قیچی (سعید سهیلی) - خوب

بهترین اکشن و بهترین صحنه های تعقیب و گریز و ماشین بازی سینمای ما در این سال ها. یک فیلم سرگرم کننده و پرهزینه از رفیق گرمابه و گلستان من سعید سهیلی. فیلمی که هیچ ربطی به سایر ساخته های کارگردان اش ندارد و در ردیف بالاترین استانداردهای سینمایی قرار می گیرد با فیلمبرداری همیشه عالی ی علیرضا زرین دست. راستش امروز فقط به خاطر دیدن فیلم سعید زیر این باران سیل آسا از خانه درآمدم و خوشحالم که مردم هم خوش شان آمده بود. چند هفته ی پیش در جشنواره ی پلیس ما دوتا جوایز بهترین فیلمنامه و بهترین کارگردانی را گرفتیم. شب خوبی بود. این هم از رفیق بازی ی امشب ما.

روز دوم:

خدا وکیلی اگر شما جای من بودید به دیدن فیلمی که اسمش قفلساز است می رفتید؟

روز اول:

برای آن ها که دوست دارند بدانند توی جشنواره چه خبر است خبری ندارم. فقط می توانم یکی دو خط درباره ی فیلم هایی که دیده ام بنویسم که قطعاْ تعدادشان زیاد نخواهد شد. به شیوه ی دوران روزنامه نگاری با ضعیف، متوسط، خوب، عالی به فیلم ها امتیاز خواهم داد. بقیه ی فیلم های جشنواره را هم که ببینم به همین پست اضافه خواهم کرد.  

اتوبوس شب

اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد) - ضعیف                                                                                   یک فیلم ملال آور و شعاری و کشدار سیاه و سفید جنگی. فیلم را با دوربین اچ دی تصویربرداری کرده اند و تکان های تصویر در اوایل فیلم آدم را دیوانه می کند. فیلمنامه بسیار ضعیف است  و بازی ها در سطح آثار معمولی ی تلویزیون. محمد رضا فروتن در نقش یک اسیر عراقی بازی بدی دارد (خودش هم فیلم را دوست نداشت) اما خسرو شکیبایی مثل اغلب مواقع بازی روان و خوبی کرده است، گرچه در طول فیلم و مخصوصاْ در صحنه های پایانی قطاری از دیالوگ های شعاری انسان دوستانه را به زبان می آورد که شرط می بندم خودش به فیلم اضافه کرده است!

 

2 نوشته‌شده در  شنبه 1385/11/14ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

عزیز من
دیروز رفتم ملاقات احمدرضا احمدی. دیدنش روی تخت بیمارستان غم انگیز است و غیر قابل تحمل. لااقل برای ما که عادت کرده ایم همیشه او را خندان و با بگو بخند ببینیم دیدن اش زیر نورهای مات و سرد بیمارستان عذاب آور است. کاش می توانستم تا جمعه که مرخصش می کنند صبر کنم، اما همین جوریش هم خیلی دیر شده، چند روز اول را که سفر بودم و بعد هم با یک سرماخوردگی سخت سه روز توی خانه افتاده بودم. ماهور می گوید بابام چندبار سراغت را گرفته است. عاشورا بود و همه ی مغازه ها تعطیل بودند، حتا گل فروشی ی جلوی بیمارستان هم بسته بود. دلم نمی خواست دست خالی بروم، هیچ کس را ندیده ام مثل او که این چنین گل را بو بکشد و بویش را درک کند. کاش دست کم یک شاخه گل... . داروخانه اما باز است. بگذار ببینم چه چیزی پیدا می شود برایش بخرم. یک چیز بامزه، چیزی که بتواند مضمون تازه ای برای شوخی های همیشگی مان کوک کند. همین قدر که بتواند چند لحظه ذهنش را از بیماری اش دور کند کافی ست. نمی دانم پیشنهاد من بود یا رعنا، مهم نیست، از قفسه ی کتاب های توی داروخانه، کتاب نقش پدر در تربیت کودک را برایش می خرم. چند دقیقه بعد  در اتاق کوچک ۵۳۴ کتاب را می دهم دستش و می گویم: «ببخشید که یه بیست و چندسالی دیر شد اما امیدوارم یه چیزاییش به درد بخوره» و اشاره می کنم به ماهور. احمدرضا (البته که من احمدرضا صدایش نمی کنم. اما دوست دارم او را با این نام بخوانم) کتاب را می گیرد تشکر می کند اما هیچ لبخندی به لبش نمی آید. دست هایش سرد است. لاغر و تکیده شده است. می گوید در این چند روز ۴-۵ کیلو وزن کم کرده است. بغضم گرفته است. بغ می کنم و گوشه ای می ایستم و نگاهش می کنم. هر از گاهی نگاهم می کند و می خواهد حرفی بام زده باشد. با لهجه ی کرمونی اش می پرسد «چطوری علیرضا؟» یا «چی کار می کنی؟» و من فقط به گفتن هیچ اکتفا می کنم. نمی توانم حرف بزنم. یک نفر انگار دست انداخته است بیخ گلویم و دارد می فشاردش. خوشبختانه اتاق شلوغ است و امیرپاشا برادرزاده ی شهره خانم هم هست تا شیرین زبانی کند و همه را سرگرم کند. چند لحظه بعد اما وقت ملاقات تمام می شود. همه می روند. من می مانم و ماهور و رعنا و شهره خانم. پرستار می آید تا قند خونش را کنترل می کند. کمی باش شوخی می کند و احمدرضا با حاضر جوابی و طنز نبوغ آمیزش سعی می کند جوابش را بدهد، اما معلوم است که خوش نیست،دل تنگ است، غمگین است. معلوم است. یخ من اما باز می شود. دلم نمی خواهد غمگین از آن جا بروم. می پرسم:« به کارهاتان می رسید؟ این جا که ساکت و خلوته.» جواب می دهد:«نه. روحیه اش را ندارم. نمی تونم.» و بغض می کند. بغض می کنم باز. خدایا کمک کن که اشکم سرازیر نشود. خدایا کمکش کن که سلامتش را بازیابد. می گوید:«مگه من توی زندگیم به کی بد کرده بودم؟» هیچ. هیچ. شاعر دوست داشتنی تو آزارت به هیچ کس نرسیده است. تو که شاعر برف و بهار و پرنده هایی. 

عکس از حسن غفاری - مستند وقت خوب مصائب

سفر که بودم برایش دعا کردم. می دانم که زودی دوباره خوب می شود. می دانم که دوباره برمی گردد خانه اش و لم می دهم جلوی تلویزیون و من می نشینم کنارش و او تکه های تازه ای از کتاب خاطراتش را برایم می خواند و من می روم غرق می شوم توی صدایش. او در این چند سال خیلی درد کشیده است،خدایا کمی امانش بده، درد را از او دور کن و بگذار دوباره بنویسد. بخندد و به مان زندگی بدهد، با همه ی غم هایش به مان امید به زندگی بدهد. خدایا این بار که خواستی برش گردانی خانه اش شفایش بده و کمکش کند که همه ی آن چیزهایی را که در ذهن دارد و ننوشته تا به حال بنویسد. خواهش می کنم. برایش دعا کنید. خواهش می کنم. 

 پ.ن: صبح تو به خیر / که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی... / احمدرضا احمدی

 

2 نوشته‌شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

حسین دیگر
                                     

                                      

پارسال وقتی که داشتم سریال روزهای اعتراض را برای پخش در ماه محرم می نوشتم خیلی دوست داشتم به بحث عبرت های عاشورا و بحث خواص و عوام در دین بپردازم. و با این که رگه هایی از این موضوع را هم وارد کار کردم اما دست آخر به دلیل این که داستان مان گنجایش افزودن چنین موضوعی را نداشت، از خیر آن گذشتم. این که اصلاْ چرا حسین با این که می دانست کشته می شود به کربلا رفت و ایستاد و شهید شد و تبدیل شد به یک اسطوره. البته سید مرتضا، آخوند روشنفکر قصه ی ما تا حدودی به این قضیه اشاره می کند اما به نظرم هنوز هم جا دارد که این بحث مفصل تر و گسترده تر در فیلمی دیگر پی گرفته شود، شاید خودم سال بعد همین کار را کردم.

امروز که نسخه ی سینمایی ی روزهای اعتراض پخش شد و شب عاشورا هم هست به فکر رفتم که این روزها بیش از همیشه و بسیار بیش از پارسال به عبرت گرفتن از عاشورا نیازمندیم. و دقت در این نکته که چه شد که امت محمد به روی حسین تیغ کشیدند و او و خانواده اش را به طرزی فجیع به قتل رساندند. این یک بحث مفصلی را در پی دارد اما فشرده اش این که وقتی انقلاب محمد(ص) به مرور زمان تغییر ماهیت داد و از آرمان هایش فاصله گرفت و چیزی جز ظواهر از آن نماند، ارزش ها و ضد ارزش ها جای شان را به هم دادند و امثال کعب الاحبار که در زمان عمر مسلمان شده بود و در زمان ابوبکر نیز مرد، بی آن که پیامبر را دیده باشد از او حدیث و روایت جعل می کرد، شدند شارع شریعت و صاحب فتوا و نظر. در چنین شرایطی طبعاْ زمینه های قتل حسین که بیش از قدرت و ثروت به عدالت می اندیشید و به تحقق آرمان هایی که نیا اش آن ها را وعده داده بود، فراهم شده بود، زیرا حکومت هایی که تنها ظاهر ایدئولوژی و اعتقادات مردم را نیاز دارند تا به سادگی بر سرشان مسلط شوند، هر ندای حق طلب با اصالت و صاحب ریشه ای را در نطفه خفه می کنند. و کربلا نیز خونین ترین این رویارویی های سیاسی و دینی بود. بنابر این اگر شهادت امام حسین را از این منظر که به نظرم زاویه ای درست تر است بررسی کنیم اهمیت واقعی کار او را به درستی درخواهیم یافت. این که او - همان طور که سید مرتضای روزهای اعتراض می گفت- با خون خود تا همیشه خطی کشید و ثبت کرد در تاریخ که انقلاب بزرگ و آسمانی ی محمد امین نیز دیری نپائید که دچار تحریف و انحراف شد، و در سال ۶۱ هجری، در حالی که هنوز بسیاری از اولین مسلمانانی که به دست خود پیامبر اسلام آورده بودند زنده بودند، حکومت چنان پوسیده و فاسد شده و از درون تهی شده بود که حسین را در کربلا به جرم شورش علیه حکومت و به رسمیت نشناختن حاکم، کشتند. حسین نیز فریاد پدرش علی را که گفت آن ها ورق پاره هایند بر نیزه و تنها ظاهر بی اهمیت دینند، به زبانی دیگر تکرار کرد.

کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند؟

 

2 نوشته‌شده در  دوشنبه 1385/11/09ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

زنان-کم کم-بدون مردان
 

دو هفته ی پیش تعداد دختران زیر یک سال دور و برم به عدد  ۱۰  رسید. شنیده بودم که در چندسال گذشته تعادل جمعیتی کشور به طور چشمگیری به سود دختران به هم خورده است اما تازه در یک سال اخیر که همه ی نوزادان اطرافم دختر بوده اند متوجه جدی بودن تبعات این رخداد غریب شده ام. حالا بگذریم از این که این هم خودش اتفاق نادری ست که ده نفر از اطرافیان آدم ناگهان در یک سال تصمیم به تولید مثل بگیرند!!

 یکی از موضوعات مورد علاقه ام برای مطالعه، علوم و اعتقادات و آداب و مناسک کهن است، چند سال پیش در یکی از این دسته کتاب ها به موضوع جالبی برخوردم. این کتاب بی نویسنده پس از بررسی وضع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جهان، به روند گرمای زمین اشاره کرده بود و وضعیت قرار گیری سیارات و نهایتاْ نتیجه گرفته بود که وضعیت زنان جهان به زودی دچار تحولی بزرگ خواهد شد و قدرت و اختیاراتی بیش از پیش به کف خواهند آورد و یک تغییر جایگاه مهم و اساسی درمورد زنان رخ خواهد داد. این کتاب حتا پیش بینی کرده بود که زنانی از میان مردم برخواهند خواست که همچو پیامبران احترام خواهند شد.

گذشته از این که به چنین پیش گویی های اغراق آمیزی معتقد باشیم یا نه، من اخیراْ خیلی به یاد این کتاب می افتم. دقت کرده اید که اکنون بیش از همیشه رئیس جمهور و چهره ی قدرتمند سیاسی زن در جهان وجود دارد؟ دقت کرده اید که در همین چند سال چه قدر تعداد زنانی که در انتخابات - ولو فرمایشی - شوراها رای آورده اند زیاد شده است؟ تعداد دختران دانشجو را هم که می دانید. و تولدهای اطرافتان را هم که بررسی کرده اید؟ خدای من... خیال ندارم پیش گویی های نویسنده ی بی نام و نشان آن کتاب سرگرم کننده را اثبات کنم که گفته بود به زودی در مردسالارترین گروه های جمعیتی نیز قدرت به دست زنان خواهد افتاد و ... نه، من درصدد تایید این پیش گویی رویایی نیستم، چه اگر زنان به قدرت می رسیدند قطعاْ با دنیای قابل تحمل تری روبه رو بودیم، دست کم زنان در چنین دنیایی بسیار کمتر از ما مردان جنگ و جنایت و جنحه به راه می انداختند و ( گرچه من مطلقاْ آدم فمینیستی نیستم اما اعتقاد عمیقی دارم که در چنین حالتی) آزادی مفهوم کامل تری می داشت. من به دنبال اثبات ادعاهای آن کتاب نیستم و دیگر چندان برایم مهم نیست که جهان به سوی کدام کثافت خانه ی تازه ای دارد حرکت می کند، نگرانی من فقط از این است که رویا و هدا و نیکا و شهرزاد و فاطمه و پرنیان و فرناز و آرزو و صدف و  نیلی وقتی که بزرگ شدند و شدند خانمی برای خودشان قرار است به کی عشق بورزند و آیا در آینده ی موصوف مرد جذاب و لایق به قدر کافی وجود خواهد داشت یا اوضاع از اینی که هست بدتر می شود؟!

شرمنده. نمی دانم چرا ناغافل این قدر طرفدار زن ها شده ام، شاید این علامت یک جور بیماری ست، چون من قبلاْ سالم و ضد زن بودم! البته شما هم اگر مثل من در کمتر از یک سال عموی افتخاری ۱۰ خانوم خانومای زیبا و جذاب می شدید کم کم از مواضع قبلی عقب نشینی می کردید. و این آیا نشانه ای نیست از همان تغییر و تحولی که کتاب مذکور وعده اش را داده بود؟!!

 

 

2 نوشته‌شده در  شنبه 1385/11/07ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  | 

 

 

 

رسانه های جهان، جملگی از امکان حمله ی قریب الوقوع نظامی به تاسیسات اتمی ایران سخن می گویند. آیا این حمله اتفاق خواهد افتاد؟ و آیا این حمله محدود خواهد بود؟

 

2 نوشته‌شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  |