روز نهم:
مخمصه (محمدعلی سجادی) - ضعیف
یک فیلم هچلهفت بی سروته که قرار است معمایی-پلیسی باشد اما تا دلتان بخواهد مضحک از کار در آمده است. مثلاْ به این دیالوگ لاله اسکندری که خطاب به بدمن فیلم، مسعود رایگان( که امسال هرچه نقش کلیشه ای و شبیه به هم بوده است را به او داده اند) می گوید دقت کنید: « تو که یه آدم برفی هستی چه می دونی راز فصل ها چیه؟» خدای من! ما که کلی خندیدیم. قدیما در مجله ی فیلم به این تیپ فیلم های جدی و مضحک می گفتیم کمدی های ناخواسته ! یادش به خیر.
روز سوم (محمد حسین لطیفی) - ضعیف
اس ام اس آمده است که: «هنوز به معجزه اعتقاد نداری؟ ببین پوریا پورسرخ کاندید شد. حالا اعتقاد پیدا کردی؟ » متاسفم که چنین فیلم مزخرفی کاندیدای هشتصد رشته شده است و طبق شنیده ها قرار است که فردا جایزه ی بهترین کارگردانی و بهترین فیلم را هم دریافت کند. یک فیلم فاقد تفکر، ملال آور که تنها حسن اش بازی خوب حامد بهداد در نقش یک افسر عراقی ی عاشق پیشه است. اما سایر بازیگران و عوامل چیزی در حد افتضاح عرضه کرده اند. معلوم نیست کدام عقل سلیمی با چه دلیل و برهانی احساس کرده است که این همه پول باید صرف ساختن چنین پدیده ای شود.
هر سال البته همه گله می کنند که سال به سال دریغ از پارسال، اما امسال در همه ی زمینه ها با جشنواره ای کاملاْ متناسب با فضای سیاسی جدید مملکت روبه رو بوده ایم. بنابر این هیچ عجیب نیست اگر بدترین فیلم ها کاندیدای بیش ترین جوایز هستند. همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.
راستش امروز درواقع برای دیدن فیلم سنتوری (داریوش مهرجویی) به سینما رفتم اما به رغم جای خالی ای که در برنامه وجود داشت، دفتر جشنواره حاضر نشد که فیلم را به سینمای ما (سینما پایتخت سینمای ویژه ی کانون تهیه کنندگان) بدهد و به جایش مجبور به دیدن مخمصه شدیم. ظاهراْ سنتوری با وجود چند نمایش محدود در جشنواره همچنان مشکل نمایش دارد. سئانس آخر هم رئیس (مسعودکیمیایی) را نمایش می دادند که من با وجود این که نه نیازی به توی صف ایستادن داشتم و نه له شدن میان فشار طرفداران کیمیایی، اما ترجیح دادم به جای دیدن چنین فیلمی که در شرایط عادی محال است بابتش پول سینما بدهم به خانه برگردم و به کارهای مهم تر و لذت بخش تری برسم.
جشنواره از این لحظه برای من تمام شده است گرچه هنوز یک روز دیگر از آن باقی ست اما من چنان بابت وقت های تلف شده ام در این چند روز دچار عذاب وجدان شده ام که بعید می دانم تا مدت ها دیگر به تماشای هیچ فیلم ایرانی جدیدی بنشینم. متاسفم که زیر قولم زدم و خام رفقا شدم و شدم پایه ی دیدن چند فیلم. متاسفم. به خدا من آن قدر آدم باسوادی نیستم که وقت عزیزم را به جای کتاب خواندن و چیز یاد گرفتن برای دیدن چنین آثاری تلف کنم. امان از رفیق بد و ذغال خوب و بطالت... آخ این میل شدید آدم برای بطالت چه بلاها که سرش نمی آورد.
روز هشتم:
در منزل بودیم مشغول به کار. به سینما نرفتیم. علاف نبودیم.
روز هفتم:
امروز فیلمی ندیدیم. از صبح تا شب به مدت بیش از ۱۰ ساعت در جلسه ی ملوکانه بودیم و این مسعود رسام و رفقا فرت و فرت سیگار کشیدند و سرمان را به درد آوردند و دهنمان را سرویس نمودند. سخت است برای ما که معتاد و سیگاری نمی باشیم. واه واه واه!

روز ششم:
خون بازی (رخشان بنی اعتماد،محسن عبدالوهاب) - عالی
یک فیلمنامه ی خوب، کارگردانی هوشمندانه، تصویربرداری شاهکار سیاه و سفید محمودکلاری با دوربین دیجیتال و بازی درخشان باران کوثری... باز بنی اعتماد رفت تا سه چهارسال دیگر، چه حیف. بیش تر از این نمی خواهم درباره ی خون بازی بنویسم، فیلم که اکران شد برایش برنامه دارم و در مجله ی فیلم و این جا خواهید خواند. خوشحالم فقط که باران کوچولوی دیروز بانوی بازیگر بااستعداد امسال و امروز است. سریال صاحبدلان را که یادتان نرفته؟
روز پنجم:
بازهم سیب داری؟ (بایرام فضلی) - خوب
یک کمدی ابسورد درخشان از فیلمبردار فوق العاده ای که اولین فیلم سینمایی اش را ساخته است. فیلم در فضایی بی زمان و بی مکان در سرزمینی غریب می گذرد. این یکی از سمبلیک ترین فیلم های سینمای ماست. اتفاق جشنواره تا امروز بی تردید این فیلم است و عجیب است که دولت متوجه کنایه ها و اشاره های تند و تیز فیلم نشده و جلوی آن را نگرفته است. فیلم داستان متفاوتی از حسن کچلی ست که از خانه توسط مادرش رانده می شود و در سفر به شهرهای مختلف سرزمین غریبش مدام به هر نحو و بهانه ای تحت تعقیب نیروهای حکومتی موسوم به داسداران قرار می گیرد. او عاشق می شود، انقلاب می کند و بازی می خورد... بگردید ببینید این فیلم را در کدام سینماها نشان می دهند بروید حتماً ببینید که احتمال دوباره دیدن اش پس از پایان جشنواره نزدیک به صفر است. بایرام خودش فیلمبردار فیلم هم بوده است و باید ببینید که چه عکس ها و قاب های زیبا و خیره کننده ای دارد.
روز چهارم:
اخراجی ها (مسعود ده نمکی) - متوسط
فیلمی با شوخی های بانمک و بامزه، یک کستینگ(انتخاب بازیگر) فوق العاده از محمدرضا شریفی نیا، بازگشتی دوباره برای اکبر عبدی به سینما و یک تولید پرهزینه و وقت گیر برای برادر ده نمکی با یک دوجین مشاور فیلمنامه. البته واضح و مبرهن است که فیلم به شیوه ی همسایه ها یاری کنید ساخته شده است که می تواند ایرادی هم نداشته باشد.
راستش را بگویم، کلی توی سینما خندیدم و هربار که یادم می آمد این فیلمی از مسعود ده نمکی ست کلی توی دلم احساس پیروزی می کردم. گرچه نگاه امثال ده نمکی در پس پشت ظاهر امروزی اش به وضوح پیداست اما مظفرالدین شاه چه خوب گفته بود که سینماتوغراف آدم تربیت می کند. امیدوارم ورود به دنیای هنر برای ده نمکی مبارک و فرخنده باشد و او کم کم به جای نگاه سراسر سیاه و سفید سیاسی به نگاه معتدل و هنرمندانه ی انسانی دست یابد که این موهبتی ست که خداوند آن را نصیب هرکس نخواهد کرد.
این یکی فیلم را در سینما صحرا دیدم در حالی که در ۴۸ ساعت گذشته ۵ ساعت بیش تر نخوابیده ام و امروز هم از ساعت شش صبح تا ۹ شب در سفر بوده ام برای مراحل تحقیقاتی ی پروژه ی جدیدمان، به قم و اراک و ساوه رفتیم. دارم می میرم!
روز سوم:
اقلیما (محمد مهدی عسگرپور) ـ ضعیف
بعد از دیدن فیلم سردرد گرفتم. یک فیلم کند و احمقانه و بی منطق و باسمه ای که قرار بود بسیار دلهره آور هم باشد اما باعث می شد که تماشاگر کل ایده ها را به تمسخر بگیرد. یک فیلم افتضاح از کارگردان خوبی که پیش از این فیلم خوب قدمگاه را ساخته بود. آخ که من چه قدر بازی های این پانته آ بهرام را دوست دارم. ما روزگاری در تئاتر همدوره بودیم و من از همان جا طرفدار بازی اش هستم. از روزگاری که در گروه محمد یعقوبی بود با امیر جعفری که هنوز یک استعداد کشف نشده بود
راستی اقلیما اسم خواهر هابیل و قابیل است، همان کسی که اولین خون روی زمین به خاطر او جاری شد، ظاهراْ سازندگان فیلم همین طوری از این اسم خوش شان آمده و آن را گذاشته اند روی فیلم شان بدون این که هیچ ربطی به مضمون و محتوای فیلم داشته باشد این اقلیما.
اگر می پرسید به رغم حرف هایی که قبلاْ زده ام پس چرا باز به جشنواره رفته ام برای بار دوم، باید بگویم که همه اش زیر سر این رفقای ناباب ماست که پایه ی الواتی های ما شده اند این شب ها، رسول ملاقلی پور و ابراهیم شیبانی که به زور آدم را می کشند می برند توی سالن سینما!

سنگ،کاغذ،قیچی (سعید سهیلی) - خوب
بهترین اکشن و بهترین صحنه های تعقیب و گریز و ماشین بازی سینمای ما در این سال ها. یک فیلم سرگرم کننده و پرهزینه از رفیق گرمابه و گلستان من سعید سهیلی. فیلمی که هیچ ربطی به سایر ساخته های کارگردان اش ندارد و در ردیف بالاترین استانداردهای سینمایی قرار می گیرد با فیلمبرداری همیشه عالی ی علیرضا زرین دست. راستش امروز فقط به خاطر دیدن فیلم سعید زیر این باران سیل آسا از خانه درآمدم و خوشحالم که مردم هم خوش شان آمده بود. چند هفته ی پیش در جشنواره ی پلیس ما دوتا جوایز بهترین فیلمنامه و بهترین کارگردانی را گرفتیم. شب خوبی بود. این هم از رفیق بازی ی امشب ما.
روز دوم:
خدا وکیلی اگر شما جای من بودید به دیدن فیلمی که اسمش قفلساز است می رفتید؟
روز اول:
برای آن ها که دوست دارند بدانند توی جشنواره چه خبر است خبری ندارم. فقط می توانم یکی دو خط درباره ی فیلم هایی که دیده ام بنویسم که قطعاْ تعدادشان زیاد نخواهد شد. به شیوه ی دوران روزنامه نگاری با ضعیف، متوسط، خوب، عالی به فیلم ها امتیاز خواهم داد. بقیه ی فیلم های جشنواره را هم که ببینم به همین پست اضافه خواهم کرد.

اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد) - ضعیف یک فیلم ملال آور و شعاری و کشدار سیاه و سفید جنگی. فیلم را با دوربین اچ دی تصویربرداری کرده اند و تکان های تصویر در اوایل فیلم آدم را دیوانه می کند. فیلمنامه بسیار ضعیف است و بازی ها در سطح آثار معمولی ی تلویزیون. محمد رضا فروتن در نقش یک اسیر عراقی بازی بدی دارد (خودش هم فیلم را دوست نداشت) اما خسرو شکیبایی مثل اغلب مواقع بازی روان و خوبی کرده است، گرچه در طول فیلم و مخصوصاْ در صحنه های پایانی قطاری از دیالوگ های شعاری انسان دوستانه را به زبان می آورد که شرط می بندم خودش به فیلم اضافه کرده است!