یک رفیقی دارم به اسم امیر نیک سرشت که برای من سمبل سخت کوشی و تلاش است. برنامه ی روزانه اش را اگر ببینید کف می کنید. گاهی که کارهای به قول خودش بیزنسش تمام می شود و برای تفریح مثلاْ ساعت ۹ شب با هم می زنیم بیرون او شروع می کند به تلفنی برنامه ریزی کردن با سایر رفقا که مثلاْ به رامین هم سری بزنیم و نقاشی ها و مجسمه هایش را ببینیم و بعد برویم معجونی هم بخوریم و سرراه یکی دونفر دیگر از رفقا هم به مان ملحق شوند و بعد برویم بام تهران و آن بالا بنشینیم یک چایی چیزی بزنیم به بدن و باز پیاده برگردیم پائین و برویم بچه ها را در اقصا نقاط تهران برسانیم و بعد خودمان بیاییم خانه و نفری یک لیوان نوشیدنی پرکنیم و برویم پائین به سونا و استخرمان برسیم و درمورد کارهای مان صحبت کنیم و خاطره تعریف کنیم و... تازه جوری هم باشد که ساعت ۱شب بخوابیم که به قرار ۶ صبح مان برسیم! باور کنید. و به همه ی کارهایش هم می رسد و من همیشه در عجبم که چه طور ممکن است؟ چون من برای همه ی این کارها حداقل دو روز وقت لازم دارم! حالا این را گفتم تا برسم به کتاب مقدس امیر به اسم قورباغه را قورت بده! (یا یک چیزی توی همین مایه ها) که می گوید راز موفقیتش هم همین کتاب بوده است. الان چند سالی ست که هی اصرار می کند بخوانمش ، و گمانم یکی دوباری هم خریده و به م کادوش داده است. این کتاب می گوید که اگر سخت ترین کار روزانه تان خوردن یک قورباغه است، صبح به صبح اول از همه آن قورباغه را قورت بدهید. یعنی منظورش این است که همیشه اول سخت ترین کارهای تان را انجام بدهید تا بعد با خیال راحت به همه ی کارهای تان برسید. و من امروز داشتم به آن قورباغه ی لعنتی فکر می کردم و تازه فهمیده ام که چرا هیچ وقت علاقه ای به خواندن آن کتاب نداشته ام با این که تئوری اش جالب به نظر می رسد. می دانید من چون همیشه در تشخیص دادن قورباغه و غیر قورباغه مشکل داشته ام همیشه تئوری ام این بوده است که «قورباغه را جر بده» یا «قورباغه را له ش کن» من این طوری راحت ترم. بنابراین پس از یک مسافرت خیلی کوتاه و نزدیک، وقتی عقلم سرجایش آمد دیدم که وقتش رسیده است. بنابر این زدم قورباغه را له کردم. یعنی از همه ی کارهایی که در دست داشتم و در پست قبلی به شان اشاره کرده بودم انصراف دادم و حالا گرچه پول قلمبه ای را که شاید معادل دو سال در آمد هر فیلمنامه نویس دیگری باشد از دست داده ام، اما در عوض حالا حالم خوب است و می توانم بعد از مدت ها کمی از تعطیلاتم لذت ببرم. بعد از عید برای شروع کردن کارهای تازه به قدر کافی وقت دارم. از حالا دارم به عید فکر می کنم و مثل یک بچه برای لحظه ی سال تحویل ذوق و شوق دارم. آخر من سال هاست که هیچ تعطیلی نداشته ام. عیدی نداشته ام. اما حالا که دارم بوی عید را می شنوم، عجیب احساس رهایی می کنم. امروز صبح بعد از نفله کردن قورباغه رفتم بازار تجریش تماشای ماهی های قرمز توی تُنگ. هرکسی می گوید این ماهی های قرمز جزو سنت نوروزی ما نیست برای خودش می گوید. جزو سنت نوروزی بچگی مان که هست. تازه فردا و پس فردا هم می خواهم بروم تماشای ماهی ها تا بالاخره ماهی خودم را پیدا کنم. بعد از تجریش رفتم شهرکتاب و کلی کتاب برای خودم خریدم. می خواهم تمام تعطیلاتم را کتاب بخوانم و با رفقایی که مدت هاست ازم دلخورند چون وقت کافی برای دیدن شان نداشته ام معاشرت کنم. دوست دارم دوباره شبی یک فیلم ببینم و صبح ها بروم پیاده روی و این اضافه وزنی را که دوسالی ست گریبانم را گرفته یک جوری حل کنم. می دانید، هر چه فکر می کنم می بینم من اهل قورباغه خوردن نیستم، حتا اگر بابتش پول خوبی به آدم بدهند.
راستی رفقا به این علیرضا معتمدی دات کام ما یک سری بزنید. البته هنوز در حال راه اندازی ست اما صفحاتش قابل دسترسی ست. نظرتان را هم همین جا بیایید بگویید لطفاْ. شب جمعه با رفیق قدیمی و خوبم مجید کوثری نشستیم و طراحی صفحاتش را انجام دادیم. فعلاْ سروشکلی برایش درست کرده ایم و گذاشته ایم اش بالا روی اینترنت. البته این که می گویم ما، چون من سرتاسر شب بالادست مجید ایستاده بودم و هی خمیازه می کشیدم! وگرنه همان وقت هم مثل حالا که دارد کارهای برنامه نویسی اش را می کند همه ی کار را خود مجید به تنهایی انجام می دادم. فقط این که... هیچی، بعداْْ یادم بیاورید از خاطرات زندگی مجردی مان با مجید در سال ۷۴ برای تان تعریف کنم. مرسی مجید.
تا حالا فکر کرده اید که ما ملت با این فرهنگ غنی و لایزال ناسزا گاهی چه قدر فحش خواهر و مادر کم می آوریم برای مصارف روزانه مان؟
امروز که توی ترافیک وحشتناک شب عید گیر کرده بودم چه فحش هایی که به خودم ندادم و چه عهدها که با خودم نبستم و حتا عزمم را جزم کردم و رفتم آژانس هواپیمایی که با اولین پرواز از این جهنم درّه به مقصد اولین جای دور بلیتی بگیرم و نباشم و نبینم. اما یادم به همه ی کارهای عقب افتاده ام افتاد و تلفن هایی که صبح به صبح اعصابم را به هم می ریزد؛ پی گیری ی سریال شبکه ی سه به تهیه کنندگی مسعود رسام (خاتون) و فیلم کمدی سعید سهیلی (چارچنگولی) که در هر دو مورد از تعهداتم عقب هستم و البته بخش های مالی این دوپروژه هم ایضاً. منتها در مملکتی که همه از آدم طلبکارند زیاد مهم نیست که تو هنوز پولی دریافت نکرده ای، بلکه مهم از نظر آن ها این است که چرا کار را طبق زمان بندی تخیلی آن ها انجام نداده ای. به این ها اضافه کنید انبوه رفقایی را که همه خیال می کنند به رسم رفاقت موظفم برای شان طرح مجانی بنویسم. و البته هیچ کدام هم درکی از نوشتن ندارند، چون حرفه ای و غیر حرفه ای شان جملگی معتقدند: «نوشتن سه صفحه طرح که کاری نداره. ده دقیقه هم طول نمی کشه» و البته این جماعت بی شعور ِ بی ملاحظه بین طرح نوشتن و مشق نوشتن هیچ تفاوتی قایل نیستند!
عاشق سفرم. سفر حالم را خوب می کند. زنده ام می کند و این روزهای پر استرس و پر عصبیت به سفر خیلی احتیاج دارم. ولو سفری کوتاه و یک روزه. اما بدبختانه کوهی از کارهای عقب مانده فلجم کرده است. ناگزیر می آیم خانه و تا مشغول کار کردن شوم صدای ترقه ها و نارنجک هاست که محله را برمی دارد. درست آن طرف دیوار حیاط ، امت همیشه در صحنه به قاعده ی شکستن حصر آبادان دارند مهمات و فشفشه استعمال می کنند و هر چند ثانیه یک بار یکی از این نارنجک های دستی توی جمجمه ی من منفجر می شود. بوی باروت فضا را پر کرده است. واقعاً ما ملت بی شعور و بی جنبه با این کثافت کاری های مان چرا همیشه ی خدا از عالم و آدم طلبکاریم؟ چرا فکر می کنیم که ملت متمدنی هستیم و مثلاً برای اعتراض به فیلم 300 برمی داریم بمب گوگلی درست می کنیم، در حالی که همین یک چُس چارشنبه سوری را هم داریم تبدیل می کنیم به یک جنگ تمام عیار خیابانی؟
امروز رفته بودم مجتمع پایتخت برای خریدهای ضروری کامپیوتری، مثل جوهرافشان پرینتر و سی دی و دی وی دی خام و یکی دو نرم افزار فارسی به اضافه ی یک آی پاد 30 گیگا بایتی. اما ملت الدنگ آن قدر از طبقه ی آخر ترقه و نارنجک پرت کردند پائین که پلیس مملکت که کاری جز بگیر و ببند و کورباش دور باش بلد نیست، آمد و در دومین نیمروز پرکار روز، کل پاساژ را که قلب تپنده ی تجارت قطعات کامپیوتری کشور است تعطیل کرد چون قادر به تأمین امنیت یک پاساژ شش هفت طبقه نبود. بگذریم از این که بانک من (موسسه ی اعتباری توسعه) که معمولاً تا ساعت 4 بعداز ظهر باز است در ساعت 3 مجبور شد به دستور پلیس پایتخت به مناسبت چارشنبه سوری! کرکره هایش را پائین بکشد و نزدیک بود من پشت در بمانم. بعد از تعطیلی مجتمع پایتخت مجبور شدم برگردم سمت خانه، اما خیابان ها قفل شده بود، عاقبت آن قدر بوق اتومبیل ها و فشار عصبی زیاد شد که دست به یک ازخودگذشتگی واقعی زدم، از جانم سیر شدم و خودم را با موتور در کمتر از 20 دقیقه از لابه لای اتومبیل های در هم گره خورده از ونک تا تجریش رساندم. اما در پاساژ قائم هم گروه دیگری از مجانین وطنی احساس کرده بودند که حسابی به شان خوش می گذرد اگر از طبقات بالایی ترقه پرت کنند پائین و صدای انفجار ترقه های غول آسا در پاساژ سرپوشیده طنینی صد برابر داشته باشد. بنابر این این جا هم تا فردا صبح تعطیل شد به یک دلیل ساده: هم مردم همان مردم هستند و هم پلیس همان پلیس.
در خانه هم البته اوضاع دست کمی از بیرون ندارد. رفیقی برداشته اس ام اس عریض و طویلی را برای من و لابد برای سایر رفقایش فوروارد کرده است و در آن چارشنبه سوری را تبریک گفته است! من انگار دارند به م تجاوز می کنند وقتی اس ام اس هایی می گیرم که در آن شب یلدا و چهارشنبه سوری و آیین ها و مراسم کهنی از این قبیل را به آدم تبریک می گویند. این نشان می دهد که 5/99 درصد ما ملت هنوز فرق چارشنبه و عید نوروز را نمی دانیم. خدای من حالی این ملت کن که آیین های پرستش و شکرگزاری یا آیین هایی از این قبیل از جمله اعیاد خجسته و فرخنده نیستند که بشود آن ها را به هم تبریک گفت. چارشنبه سوری آیین خاص خودش را دارد از جمله پریدن از روی آتش و به نظر نمی رسد از روی آتش پریدن احتیاج به تبریک گفتن داشته باشد! شما اگر جای من بودید دیوانه نمی شدید؟
از طرف دیگر برادر کوچکم که مدتی ست آمده و با من زندگی می کند و خیر سرش مهندس کامپیوتر است و هفت هشت ماه پیش بالاترین دستمزد زندگی اش را از من گرفته برای طراحی و نصب سایتم، هنوز که هنوز است هیچ پیش رفتی در کارش حاصل نشده و ککش هم نمی گزد که لابد راه اندازی سایت برایم مهم بوده است که این همه برایش هزینه کرده ام وگرنه بیل که به کَتَم نخورده بوده است! بی مسئولیتی آدم ها مرا که تا کارهایم کمی عقب می افتد خواب و خوراک به م حرام می شود روانی می کند. برادر فوق الذکر می گوید خیلی درگیر است و وقت ندارد تا به تعهداتش به من عمل کند، اما لاینقطع یا پای تلفن است و دارد فحش خواهر و مادر بار دخترهای مردم می کند یا جلوی تلویزیون دارد کانال های بی شمار ماهواره را بالا و پائین می کند. به شرافتم قسم می خورم که هرگز ندیده ام بیش تر از بیست ثانیه روی شبکه ای مکث کند! بگذریم از این که معمولاً برادرهای مردم این قبیل کارها را مجانی یا با تخفیف برای برادرشان در اسرع وقت انجام می دهند.
تلفن برادرگرامی که با هزار خواهش و تمنای من موقتاً تمام می شود، برای ارسال یکی دو ایمیل مهم و چک کردن ایمیل های رسیده اینترنتم را فعال می کنم اما پیغام می شنوم که شماره ی مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد. این البته همان شماره ای ست که چند سال است در شبکه موجود می بوده است اما به طرز معجزه آسایی در روزهایی که پلیس یاد کورباش دورباش گفتن هایش می افتد این شبکه هم ناغافل موجود نمی باشد. جواب اپراتور 118 هم جالب است: «اگه می گه موجود نمی باشد پس حتماً موجود نمی باشد دیگه!» به جای اپراتور فلک زده کلی فحش نثار شرکت پارس آنلاین می کنم که دو هفته ی تمام است 150 هزار تومان پول بی زبان گرفته است بابت اتصال من به اینترنت پر سرعت، که قرار بوده مخابرات نهایتاً یک هفته ای مجوزش را صادر می کند، اما هنوز هیچ خبری نشده است. خدای من! دولت فرمایشی به مصارف خانگی اجازه ی استفاده از اینترنت با سرعت بیش از 128 کیلو بایت را نمی دهد. این دولت از چی می ترسد؟ و مگر ما می خواهیم توی اینترنت چه گُهی بخوریم که نیاز به گرفتن مجوز از آدم هایی داریم که در عمرشان حتا یک دقیقه هم درمورد هیچ مسأله ی مهمی فکر نکرده اند؟
زیاد غُر می زنم؟ شاید. اما این یکی را هم بشنوید که ساعت 1 شب زنگ می زنم به پیک خوان رنگین تا 4تا پیتزا آرِد برایم بفرستد. یک ساعت بعد آدرس پرسیدن موتورسواری که ده دقیقه طول می کشد تا بفهمد میدان تجریش و میدان قدس دو مکان مختلف هستند شروع می شود. بقیه اش را دیگر خودتان حدس بزنید که چه خواهری از ما عروس می شود که یارو آدرس را بالاخره پیدا کند آن هم درحالی که فاکتور غذا را توی راه گم کرده است و نمی داند چه قدر باید پول بگیرد و تلفن پیک خوان رنگین را هم تا سه چهار دقیقه ای کسی جواب نمی دهد! بالاخره 21 هزار تومان ناقابل می دهم - البته غیر از پول خرید یک کارت 10 هزار تومانی اینترنت از جناب پیک که شغل دوم شان فروش کارت اینترنت است- حالا شام سرد شده را کوفت مان کرده ایم و مهمان ها رفته اند و من دارم سعی می کنم که عاقبت وارد دهکده ی جهانی شوم. حالا چه پیغامی بشنوم خوب است؟ " اعتبار کارت مورد نظر به پایان رسیده است" سعی می کنم خونسر باشم. نصف شبی یقه ی کی را بچسبم که من این اکانت را همین حالا خریده ام؟
گمانم امشب بالاخره دیوانه شوم. اما این تازه 10 درصد از فشارهای عصبی امروز است. قسم می خورم که فقط 10 درصد آن است و بقیه را چون شامل مسائل خصوصی و اخبار سیاسی و مسائل عمومی از این قبیل است درز گرفته ام. قسم می خورم که هیچ اغراقی در کار نیست. قسم می خورم.
این یادداشت را تقدیم می کنم به رسول ملاقلی پور که اگر هفته ی پیش نمرده بود امروز قطعاً سکته می کرد و می مُرد از دست این مردم ِ... نازنین.
احمدرضا احمدی - ساعت ۱۰ صبح بود
شعری که دارم این روزهای گند نیمه ی دوم اسفند را با آن قابل تحمل می کنم. دست خودم که نیست. حالا تا بعد از سال تحویل هی چشم هایم تَر می شود.
پس از تحقیرهای من صبح می شود
خورشید در یک سبد خالی میوه
در خانه ی من مقیم می شود
نه خانه ام وسعت دارد
نه نامم کسی را با شگفتی
به خواب می برد
دستانم آزاد
در این هوای سرد زمستان
بر قلبم روان می شود، جوانه می زند
تا این هنگام از شب
نه بر کتابی چشم دوختم
نه با کسی سخن گفتم
هرچه که می گویم
حرف من است
بیرون از این اتاق می گویند
برف می بارد
ببارد
به من مربوط نیست که بیرون از این اتاق
برف می بارد
من برف را
آن روزها دوست داشتم
که مادرم زنده بود
بخاری را نفت می کرد
پول مرد نفت فروش را
زودتر و بیش از حقش می داد
دستانش را به یاد دارم
در سرما تسلی بود
فقط یک ژاکت سرمه ای داشت
که روزهای آخر عمرش
نخ نما شده بود
فقط شیر می خورد
از بطری می خورد
اما
هر شب در اتاق من
سفره ی خالی را پهن می کرد
چرا رفت
چرا
من را در این جهان پردود و بی صدای خوش
تنها نهاد و رفت
مرگش را به یاد دارم
در یک روز برفی بود
ما در کنار بسترش
تا صبح شمع روشن کردیم
برای زیبایی و اطوار نبود
روزهای جنگ و بمباران شبانه بود
در نور شمع مُرد
در کویر به دنیا آمده بود
بگذریم
هنوز یادش هستم.
امروز پنج شنبه هفدهم اسفند ماه به خاکت سپردیم. تو که این همه محبوب بودی پس چرا باز همیشه تنها بودی؟
رفیق ما. رسول نازنین ما امروز ظهر درگذشت.

داشتیم با هم کار می کردیم. داشتم سریالش را بازنویسی می کردم و فیلمنامه ی فیلم جدیدش را هم قرار بود بازنویسی کنم. ۲۷ اسفند داشتیم با هم می رفتیم کربلا. پریروز خانه اش بودیم با ابی شیبانی و چه قدر خنداندمان. و چه برنامه ها که داشتیم.
باور نمی کنم. هیچ کس باور نمی کند. هیچ کس.
آلبوم عکس های تماشایی ی ساتیار امامی را از او در خبرگزاری فارس ببینید. رسول ما همین شکلی بود.
۳۸ تن از فعالان جنبش زنان که برای اعلام همبستگی با ۵تن از دیگر اعضای جنبش زنان که به علت حضور در تجمع خرداد۸۵ محاکمه می شدند، به تجمعی آرام و مسالمت آمیز در مقابل دادگاه انقلاب دست زده بودند بازداشت شدند. پروين اردلان- ناهيد کشاورز- محبوبه حسين زاده- محبوبه عباسقلي زاده- پرستو دوکوهکي- فاطمه گوارايي- ژيلا بني يعقوب-آسيه اميني- شادي صدر- ساقي لقايي- ساغر لقايي و... از جمله بازداشت شدگان هستند.
اصل خبر را این جا بخوانید و گزارش لحظه به لحظه اش را این جا و این جا و این جا. برای امضا کردن درخواست آزادی شان هم باید این جا بروید.
دو لینک تازه هم امروز صبح به دستم رسیده، اولی عکس دستگیرشدگان است در کسوف و دوم مقاله ای خواندنی از بانو مهرانگیزکار که همیشه سلامت باد.
کاشی ی آبی و کاش جرعه ای،
کو دست ِ سپید ِ کودکی ات؟
کاش
دستِ سپیدِ کوچک و
کو
نه
نمانده
کودکی ام.
اما هنوز وقتی یک نم باران می بارد و کوچه ها خیس می شوند هم انگار تو پیدا می شوی و هم انگار من پیدا می شوم و هم انگار دستِ سپید و کاشی ی آبی ات پیدا می شود و هم انگار...
پنداری
پونه
نامِ همه ی پریانِ قصه ها و
پوپک و
پپو
کو
نه
آن نقشِ مانده روی زخمِ پیشانی ات
سنگ ِ دستِ بی نبضِ من نیست
من نیستم
آن
ستونِ سنگی ی بی دل ات
نبض ام،
نباید نشست
وقتی تو رفته ای
نمی رفتم من
هم
به عروسی ات،
عروسی
عروس ِمن
اما
نه...
به مهتابِ کودکی های اصفهانی ام.
پیش نوشت: شهرام جزایری دستبند به دست در حال انتقال به دادگاه گریخت! سایت الف
اما-
این ماجرای سئوالات آزمون ارتقای شغلی معلمان آموزش و پرورش را که حتماْ شنیده اید. مهرزاد دانش برخي از این سئوالات را در وبلاگش منتشر کرده است که من هم در این جا نقل شان می کنم:
1) رسول خدا (ص) از گوشت گوسفند کدام قسمت را دوست داشت؟
الف)ماهیچه ـ سردست ب) ران ـ سردست ج) ران ـ جگر د)جگر و قلوه
2) کدام یک از گزینههای زیر از خصلتهای خروس است که با خصلت پیامبر سازگار نیست؟
الف) وقت شناسی ـ غیرت مردانه ج) وقت شناسی ـ سخاوت
ب) شجاعت و کثرت آمیزش با همسر د) برچیدن غذا از زمین ـ تند راه رفتن
3) رسول خدا در خوردن کدامیک از موارد زیر کسی را با خود شریک نمیکرد؟
الف) غذا ب) نان جو ج) انار د)ماهیچه گوسفند
4)رسول خدا(ص) در چه حالی اصلا دیده نشد؟
الف)درحال مجامعت با زنان ب)در حال بول و غائط
ج)در حال خرید از بازار د)نوشیدن آب در حالت نشسته
5)آیا مخرج بول و غائط با سه سنگ پاک میشود؟
الف)هر دو پاک میشود ب)هیچکدام پاک نمیشود
ج)مخرج بول پاک میشود ولی مخرج غائط پاک نمیشود د)مخرج بول پاک نمیشود ولی مخرج غائط پاک میشود.
6)به فرموده امام صادق(ع) مقدار آب مصرفی آن حضرت برای وضو و غسل به ترتیب کدام است؟
الف) یک صاع ـ یک صاع ب)یک مد ـ یک مد ج) یک مد ـ یک صاع د)یک صاع ـ یک مد
7)رسول خدا در شدت گرما به موذن میفرمود: ابرد، ابرد مقصود کدام است؟
الف) بگذار هوا خنک شود، بگذار هوا خنک شود. ب)شتاب کن، شتاب کن
ج)دور شو دور شو د) الف و ب صحیح است
8) جبرئیل به پیامبر دستور داد که قرآن را در حالت . . . . بخواند
الف) ایستاده ب)نشسته ج)خوابیده د)سواره
9)موی سر رسول خدا(ص)
الف) سیاه بود ب)سفید بود ج)جز چند مو بقیه سیاه بود د)درآخر عمر سفید شد
10) به فرموده امام صادق(ع) خداوند متعال در رسول خدا(ص) چند روح قرار داده است؟
الف)روح القدس ـ روح الایمان ـ روح القوه
ب) روح القدس ـ روح الشهوه ـ روح الحیاه
ج)روح القوه ـ روح الشهوه ـروح الخلوه
د) الف و ب صحیح است.
11)کفن میت کدامیک از گزینههای زیر نیست؟
الف)لنگ ب)عمامه ج)سرتاسری د)جامه
شک ندارم که از شدت حیرت کم مانده دوتا شاخ روی سرتان سبز شود اما این حقیقت دارد، دولت احمدی نژاد برای ارتقاءشغلی معلمانش پرسیدن یک چنین سئوالات توهین آمیزی را ضروری دانسته است. بگذریم از این که آن احمقی که این پرسشنامه را تهیه کرده چرا احساس کرده یک معلم باید اینقدر بی کار باشد که به یک چنین مسائل جنون آمیزی حتا فکر کرده باشد؟ اما سئوال این جاست که اگر یک چنین پرسش نامه ای در دولت خاتمی منتشر می شد، یا یک روزنامه ی دانمارکی چیزی درباره اش می نوشت چه واویلایی راه می افتاد؟
مهرزاددانش در وبلاگش تحلیل کوتاه اما جامعی هم نوشته است که به تان توصیه می کنم بخوانیدش. ببخشید، من باز عصبانی شدم.
سخنان محسن رضایی را درباره ی اوضاع منطقه و امکان وقوع جنگ، در سایت الف ببینید و بشنوید.
رضایی معتقد است که وقوع جنگ حتمی ست(که من هم با او موافقم) اما تحلیل های فضایی ی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام آدم را بیش تر از تهدید های نظامی و غیر نظامی جهانیان می ترساند. این آقا با این نگاه شعاری و غیر واقعی می خواهد پاسدار وطن باشد؟ او با همین نگاه هشت سال فرمانده ی ارشد جنگ بوده است؟ انگار دارد برای بچه ها قصه تعریف می کند. حالا او که خوب است، جناب مجری که رسماْ در باقالی ها سیر می کند. همه ش دارند درباره ی شکست ها و عقب نشینی ها و ترس های آمریکا از ما صحبت می کنند. خدایا به ما رحم کن با این سیاستمدارانی که داریم. (استراتژی جوجه تیغی اصطلاحی ست که خود رضایی در مصاحبه اش به کار می برد)
این خبر را هم از سایت بی بی سی فارسی بخوانید: بی بی سی دريافته است که طرح های احتياطی آمريکا برای حمله هوايی به ايران از هدف قرار دادن تاسيسات اتمی اين کشور بسيار فراتر می رود و شامل اکثر زيرساخت های نظامی اين کشور می شود.تصور می شود که هر نوع حمله ای از اين نوع - اگر دستور آن صادر شود - پايگاه های هوايی و دريايی، تاسيسات موشکی و مراکز فرماندهی و کنترل نيروهای مسلح ايران را شامل خواهد شد.آمريکا اصرار دارد هيچ برنامه ای برای حمله به ايران ندارد. اين کشور تاکنون ازطريق کانال های ديپلماتيک و قطعنامه های سازمان ملل سعی کرده است تهران را قانع به توقف غنی سازی اورانيوم کند.اما منابع ديپلماتيک به بی بی سی گفته اند که مقام های ارشد در "فرماندهی مرکزی" ارتش آمريکا در ايالت فلوريدا به عنوان يک طرح احتياطی مجموعه ای از اهداف بالقوه را در داخل ايران برای بمباران مشخص کرده اند.