چماق تازه و مردم فریب...
دلم نمی خواست چیزی درباره ی اخراجی ها بنویسم. گرچه هی وسوسه می شدم تا حرف رسول ملاقلی پور را درباره ی این فیلم برای تان نقل کنم (گرچه او توی جشنواره هرچه اصرارش کردیم که بماند و فیلم را ببیند قبول نکرد. گفت می دانم از دیدن فیلم عصبانی می شوم و نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و فحش می دهم و برایم دردسر درست می کنند!) اما باز جلوی خودم را گرفتم. تا این که روز پنجشنبه از یک راننده ی تاکسی کم سواد چیزی شنیدم که تکانم داد. کفران نعمت بود اگر جمله ی پر مغز و نغزش را در این جا ثبت نمی کردم: «این ده نمکی فقر و فحشا رو که درست کرده بود با خودم گفتم دَم خاتمی گرم که چماقو از دست این گرفت و دوربینو داد دستش. اما دیشب که بچه ها سی دی اخراجی ها رو آورده بودن خونه دیدیم، دیدم ای دل غافل! این دوربینی که دست اینه از صدتا چماق بدتره. قبلاْ یه نفرو می زد، حالا داره با چماقش همه چیزو داغون می کنه. چماقدار همون چماقداره فقط چماقش عوض شده... »
قصدم دفاع از فیلم فانتزی ۳۰۰ نیست که نه اثر پرمایه و مهمی ست که بشود کچلی اش را گذاشت به حساب آوازش و نه خودش خودش را جدی می گیرد تا بخواهیم از اهمیت و اثرگذاری اش حرف بزنیم و به فکر پادزهری برایش باشیم. گمانم همه ی هیاهوی یک ماه گذشته به خاطر هیچ بوده است و ما جماعت ایرانی طبق معمول دچار جو گرفتگی و احساسات رقیقه ی ملی شده ایم و منظره ی پیش روی مان را چنان که خود خواسته ایم دیده ایم و شادمان شده ایم از این که ملات تازه ای برای اظهار لحیه ی پایان ناپذیرمان به دست آورده ایم.

اول این که تردیدی نیست در ۳۰۰ هم همچو هر فیلم تخیلی- حماسی دیگری فانتزی و اغراق حرف اول را می زند. و در دنیای امروز که برخی قراردادها بین فیلم و تماشاگر از پیش اعلام شده به نظر می رسد هیچ آدم عاقلی برنمی دارد مته به خشخاش بگذارد و مثلاْ به این که چرا پس از هرضربه ی شمشیر به قاعده ی یک بشکه ی ۲۲۰ لیتری خون به هوا فواره می زند گیر بدهد، چه رسد به این که بخواهد رگ گردنی شود و معترض که چرا ما ایرانی های زیبا و فوتوژنیک در این مضحکه ی تاریخی این قدر زشت و ایکبیری نشان داده شده ایم؟ واقعاْ خیال می کنید سازندگان یک فیلم موظفند ما را آن طور که خودمان دوست می داریم زیبا و تودل برو و جذاب نشان دهند؟ برایم عجیب است که ما تماشاگران ایرانی چرا جملگی حین تماشای فیلم فراموش می کنیم که ایرانی ها قرار است آدم بدهای قصه باشند؟ (بله درست شنیدید آدم بدها! عادت ندارید نه؟ اما ما که خون مان رنگین تر از سایر ملت ها نیست که هر کدام چند باری در فیلمی آدم بده ی قصه بوده اند؟ و خود آمریکایی ها بیش تر) گمانم اگر دفعه ی بعد که فیلم را دیدیم روی کاغذی بنویسیم که (ایرانی ها آدم بدهای این فیلم می باشند) و آن را بچسبانیم کنار صفحه ی تلویزیون و هر از گاهی به ش نگاه کنیم، شاید بتوانیم درست تر و واقعی تر فیلم را آن گونه که هست تماشا کنیم. راستش این است که در سرتاسر فیلم این شاه لئونیداس و دارودسته ی ۳۰۰ نفره اش هستند که حمام خون راه انداخته اند و فرت و فرت ایرانی ها را می کشند، از همان اول فیلم بگیرید که شخصاْ سفیر ایرانی را که آمده و از آن ها می خواهد که تسلیم شنود جلوی چشم زن و بچه اش با لگدی به قعر چاهی بزرگ و تاریک پرتاب می کند تا نمای پایانی که انبوه یونانیان متحد با رگ های برآمده ی گردن فریاد زنان به سمت دشمن هجوم می برند (چه جالب، مثل امروز ما!) این ایرانی ها هستند که دارند لت و پار می شوند. و اگر بخواهیم منصف باشیم باید اعتراف کنیم که فرانک میلر کامیک استریپ نویس خوش قریحه ی آمریکایی و ژاک اشنایدر کارگردان بی مایه ی فیلم در نشان دادن توحش و خونخواری طرفین جانب عدالت را رعایت کرده اند. البته دیوان و ددان و اهریمنان در بند شده ی سپاه ایران و فیل ها و کرگدن های وحشی و افسار گسیخته و جنیان و نیروهای اهریمنی ایران را ( که شکر خدا از هیچ کدام شان هم در فیلم آبی گرم نمی شود) اگر به حساب خشونت طلب نشان دادن ملت ایران می گذارید اشکال از خودتان است که نمی دانید ما دست کم در منابع مکتوبمان از این حربه ها و حیله های جنگی برای مرعوب کردن دشمن کم نداشته ایم. حتا صورتک های دیوسای سپاهیان ایرانی هم می تواند چندان دور از واقع نباشد اگر کمی تاریخ مان را ورق زده باشیم.
باز باید تکرار کنم که قصدم دفاع از فیلم معمولی و پیش پا افتاده ی ۳۰۰ نیست. نگاهم فقط به واکنش هایی ست که فیلم درمیان ما برانگیخته است. مقصود من از نوشتن این یادداشت اشاره به آفت های نگاه حق به جانب و صد در صد غیر منطقی ما مردم است. مایی که با احلیل گذشتگان خود شب دامادی امروزمان را سپری می کنیم و تا تقّی به توقّی می خورد یاد منشور حقوق بشر کوروش می افتیم اما خودمان پایش که بیفتد از نژاد پرست ترین مردمان دنیا سبقت می گیریم و به سیاق قلعه ی حیوانات تک تک به این شعار از صمیم قلب اعتقاد داریم که « جهانیان همه با هم برابرند اما ایرانی ها برابرترند» و معلوم نیست این غرور کاذب ملی از کجا می آید و تا به امروز به چه کارمان آمده است؟ مگر ما چند تا پادشاه و حاکم خوب و قابل دفاع در تاریخ مان داریم؟ تاریخ ما که پر از قتل و ویرانی و برادر کشی و پدر کشی و چشم های از حدقه درآمده و کله های بریده شده ی کوه شده بر هم است. ما که تا همین چهارصد سال پیش بافرهنگ ترین پادشاه مان شاه عباس صفوی مخالفین اش را می سپرده است دست جوخه ی آدم خوارهایش تا همان جلوی او طرف را زنده زنده بخورند یا ببرند در قلعه شان و قیمه قیمه با گوشتش قرمه سبزی بسازند و بخورند. مگر تاریخ ما چند حاکم عادل دارد به جز کوروش بزرگ و انوشیروان عادل و کریمخان زند و شاید دو سه تایی دیگر که از فرط خوبی سلطنت شان دولت مستعجل بوده است؟ و آخرین فاتح بزرگ ایرانی می دانید که کیست. همو که هنوز که هنوز است ضرب المثل مان است و نامش را به بزرگی می بریم و نامش را بر فرزندانمان می گذاریم و از فتوحاتش با سربلندی یاد می کنیم و آه می کشیم و آرزو می کنیم که ای کاش تنها یک بار دیگر به دنیا آمده بود. نادر را می گویم او که با شنیدن نامش دچار غرور تهوع آور ملی می شویم و هیچ از خود نمی پرسیم که آن همه لشگر کشی به هند اصلاْ برای چه بود؟ به یاد نمی آوریم که همین سرداری که آن قدر بر اسب سوار بود و جنگید و پا از چکمه بر نکشید تا گندم در رطوبت لای انگشتان پایش روئید، در فتوحات بی پایان اش چند صد هزار انسان را به کام مرگ فرستاد و چه آبادی ها که بر سر راه ویران نکرد و چه کارها که نکرد. و به روی خودمان نمی آوریم که هر آن چه جواهر در هند بود از سوی او چپاول شد و شد جزو افتخارات ما. با وقاحت تمام از کوه نور و دریای نور حرف می زنیم و وقیح تر می گوییم که این سوغات نادر بود از فتح هند! کم نیست این خون ها بر دامن ما ملت. ما که یا خون دیگران را ریخته ایم به تعصب به شرارت به غیرت به دین و به هرچیز یا به همین بهانه ها خون مان را ریخته اند. و اصلاْ تاریخ مگر جز این است؟ ما درباره ی تاریخ پر فتوح و پر افتخارمان حرف می زنیم و به یاد نمی آوریم که هر مبارزه ای یک سر مغلوب و شکست خورده هم دارد. ما حتا از داریوش بزرگ و خشایارشا حرف می زنیم و هیچ از خودمان نمی پرسیم آیا این همه کشور گشایی،که شده ست فخر ما و تاریخ مان برای چه بوده است؟ به روی خودمان نمی آوریم که این کشور گشایی همان چیزی ست که به زبان امروز به آن تهاجم می گوییم و اشغال کردن سرزمینی دیگر ولو این که حاکمانش یاغی باشند. به خود می بالیم که از نژاد آریایی هستیم و از این که اجدادمان چگونه از نواحی شمال و شمال غرب کوچیدند و به فلات ایران آمدند و بومیان این سرزمین را کشتند و آواره شان کردند و شدند صاحب سرزمین شان حرفی نمی زنیم. من البته که در هیچ زمینه ای تعصبی ندارم. زندگی همین است. تمدن اصلاْ همین طورها به وجود آمده. قانون بکش تا کشته نشوی، تنازع و بقا اصلاْ توصیف تداوم حیات است و من قصد ندارم که بگویم ما ملت متجاوزیم یا چیزی از این دست. فقط می خواهم بگویم این غرور کور و تعصب احمقانه را باید دور بریزیم. کی گفته است که تاریخ فتوحات ما همان گونه که ما دوست می داریم باید ثبت و ضبط شود؟ کی گفته که مغلوبین حق ندارند از ستم ما که در فکر کشور گشایی و به اطاعت درآوردن سایر ممالک بوده ایم بر پدران خود که در فکر دفاع از سرزمین مادری شان بوده اند حرفی نزنند؟ ولو از راه فانتزی و اغراق های تماشاگر پسند.

روزگار هنوزم که هنوز است همان است که بوده. تنازع و بقا هنوز به کار است اما با صورتی امروزین. هنوز هم هر ستیزی دو سر دارد. یک سر پُر باد و پُر غرور پیروز و یک سر مغبون مغلوب. با هیاهو به راه انداختن و بمب گوگلی ساختن کاری از پیش نمی رود. باید واقع بین بود. ما ملتی هستیم که حتا عرضه ی نگه داشتن شاعران مان اعم از مولانا و خیام و سایر مفاخر ادبی مان را هم نداریم. ما ملتی هستیم که کم کم خودمان هم داریم شک می کنیم این خلیج فارس نکند راستی راستی عربی ست. سیاست بازان مان هم که البته از ما بی عرضه تر و بی کفایت تر همواره در کار پاک کردن صورت مسئله هستند. آن که از همه مدعی تر بود در کنفرانسی بین المللی خلیج فارس را خلیج اسلامی خواند و قال قضیه را کند و روزی دیگر بساط نوروز را در شیراز به هم زد با این استدلال که کهنه پرستی ست این جشن نوروز در کنار تیر و تخته های تخت جمشید. ما همینیم. همین. تا یاد نگیریم چشم های مان را باز کنیم و دنیا را آن گونه که هست نبینیم در بر همین پاشنه می گردد. اکنون دیگر نه از یونان و اسپارت و آکد نشانی هست و نه از اجداد آریایی ی ما، خوب یا بد. از آن همه خون و حمام های خون تنها ورق پاره هایی به جا مانده است. امروز دو هزار سال پس از روزهای خوش تاریخ ما، تنها یک امپراتوری در سراسر عالم وجود دارد. امپراتوری رسانه ها. در یک سوی جهان ملت بی تاریخ آمریکا با همین تصاویر لاینقطع متحرک برای خود پیشینه و تمدن دست و پا می کنند و تاریخ را همان گونه که دوست می دارند به روایت سرگرمی سازهای امروزی می نویسند و پول می سازند. و در این سوی جهان ما با همان رسانه های تصویری ۱۴ روز تمام ۱۵ نظامی را به اسارت می گیریم و هر مزخرفی که از دهنمان در می آید می گوییم و رئیس جمهورمان با سواد نداشته اش جلوی چشم جهانیان انشاء شاگرد مدرسه ای ها را می خواند و باقی مانده ی جهانیان را هم علیه ما می شوراند و مردمش هم کار و زندگی شان می شود آجیل شکستن و درباره ی ۳۰۰ حرف زدن که ای دریغ که فرهنگ و پیشینه و تاریخ ما را به سخره گرفته اند! فیلم پرفروش مان می شود اخراجی ها و سیاست مان می شود تحریمی ها. حالم از این چیزی که به ش می گویند عرق ملی به هم می خورد. ما واقعاْ آدم های وطن پرستی هستیم؟ مرده شور این وطن پرستی را ببرد که فقط با دیدن فیلم ۳۰۰ غیرتی می شویم و سایر اوقات تاریخ جیک مان هم در نمی آید هرچه تحقیر می شویم. یک نفر پیدا می شود به من بگوید مایی که هیچ چیز از وطن برای مان باقی نمانده است، پس نگران از دست رفتن چی هستیم؟
بوریا و
نسیم و
حصیر
بر دوش
کنار جاده می بینم ات،
سبزه ات را بیار گندمی ی من!
می خواهم
کنار دنجی ی رود
تنم را به سبزه زارت گره زنم
و گندم هایت را شانه زنم
- تا غروب عسلی ی چشم هایت -
شاید
بخت من هم باز شود
مثل سیزده ی پارسال تو.
فایل صوتی ی این شعر را می توانید در رادیو مرداد بشنوید.
این شعرم را خیلی دوست دارم و خیلی دوست نداشتم این جا بگذارمش اما حالا... عید است و این است عیدی من به کسانی که این یک سال را هم با مرد مرداد بودند. عیدتان مبارک.
چارقد
بلند قد
کوزه بر شانه
انار بر سینه
بِه بر دهان
بَه بَه چه بهشتی ست آغوش تو!
روی چمن
من در کار تو
درو کردن این همه خرمن!
به روزگار مکیدن
کودکی را از شیرتو چشیدن
به روزگار خسته خفتن
به اشاره ی تو
مردن...
چاک پیرهن
قاچِ سینه بچسبم
بی خیال یال
لجام یار بچسبم
بدوم
هی هی اسب سپید تابستان!
هی هی
در تو برانم
کنار تو نباشم
مرا بجویی
از درونت ناله کنم
درشکمت
در حفره ی داغ رَحِم ات
لانه کنم.
قبرستان بچه هاست این جا
دنیا نیامده هنوز
نام تو بیاموزم شان
برقصیم با هم
با هم همه
برقصیم همه
و زیر چشم
روی سنگ ها نام من باشد
بی هم همه
بالای چشمت
ابرو نباشد
هی مژه بر هم زدنی
من بخزم در رگ هایت
بجهم درشقیقه هایت
بومب بامب
بکوبم پای
های
های
این بهشت من!
پلک ببندی
من سُر بخورم آرام از گوشه ی نگاهت
بخزم
بخیزم
روی گونه هایت
بنشینم
روی رگ های متورم شده ی گردن...
تام تام!
و تو رها شوی ناگهان
و من
در اعماق،
باز
در تو بریزم...
۴دی ۱۳۸۵