
[عکس از اینترنت!!]
۱- پدر شدن را برای همین چیزهایش دوست دارم. من که بابای درست و حسابی توی زندگی ام نداشتم، اما خیلی وقت است که دلم می خواهد بچه داشته باشم و ... خب، اصلاْ این مسائل خصوصی به شما چه؟
۱-۱ شنیدم رابطه ی خوبی با پدرت نداری
- اوهوم!
- مثل آنجلینا جولی و باباش!
- اوه مای گاد! به خاطر همین یه جمله هم که شده هیچ وقت فراموشت نمی کنم!
۲- خانوم ها خانوم ها! هر کس بچه ای چیزی از من دارد جان مادرش بیارد که می خواهم کم کم حساب ها را ببندم!
۳- علیرضا معتمدی دات کام کامینگ سون تر از همیشه شده اما هی توسط دشمنان سنگ اندازی می شود گرچه دوست ناشناس و غیور ما که سرگرم راه اندازی ی کارهاست یک تنه جلو این هجمه ها و ناملایمات ایستاده است.
۴- فیلترینگ همچنان و تا اطلاع ثانوی خر است!
پی نوشت برای آدم های خنگ: واقعاْ لازم بود توضیح بدهم این مردک ملحد زندیق کون برهنه که این کودک معصوم و مومن «اهل کتاب» را در شغل شنیع ساقی گری مورد استثمار قرار داده است نه من هستم و نه پدرم؟ یعنی واقعاْ لازم بود توضیح بدهم که عکس تزئینی می باشه؟ واقعاْ که کم کم دارم ازتان نا امید می شوم.
۱- امروز این شعار را دیدم و عجیب به دلم نشست. این می تواند شعار همه ی زندگی ی من باشد. من از امروز طرفدار و مبلغ جدی ی این حرکت هستم. چه چیزی ما را به وطن نزدیک تر می کند جز مادر؟

۱/۵- گفت و گوی آسیه امینی را با هيرو، دختر 26 ساله اي كه مادرش در آستانه ی سنگسار است در میدان زنان بخوانید.
۲- به هیچ وجه قصد ندارم وبلاگ نوشتن را کنار بگذارم. اگر می بینید در این چند روز ساکت بوده ام و چیزی این جا ننوشته ام برای این است که منتظرم وبلاگ جدیدم آماده شود.می دانم، گفته بودم همین جا می نویسم و از جایم هم تکان نمی خورم و از این حرف ها. خب من یک شعارهایی دادم شما چرا باورتان شد؟ جوگیر شده بودم آقا جان وگرنه مگر بیل به کَتَم خورده که تحت فیلترینگ باقی بمانم؟ خب می روم یک جای دیگر که از این رایحه های بوگندوی حال به هم زن نیاید. واقعاْ هم فیلتر شدن این جا تاثیر زیادی روی تعداد بازدیدکنندگان داشته است. اما من به زودی با وبلاگی جذاب تر و بهتر برمی گردم!
به هر حال گمانم همین یکی دو روزه وبلاگ جدیدم در علیرضا معتمدی دات کام آماده شود. خبرتان می کنم.
۲/۵- به قول بلاگرها: «فیلترینگ خر است!»
۳- آها! یک چیزی را یادم رفت بنویسم که اولین کامنت این را به یادم آورد. مرد مرداد هنوز در ارتباط اینترنتی از طریق خود مخابرات فیلتر نشده است. اصولاْ مثل این که این شماره ها باحال تر هستند و درجه ی تساهل و این های شان بالاست. البته گمان نمی کنم سایت های سکسی و این ها را بشود باش باز کرد ( در راستای این که اغلب مشتریان این جا افراد معلوم الحالی هستند عرض شد!) اما اگر خواستید امتحان کنید شماره اش روی قبض تلفن تان هست. درست زیر همان کادری که توش نوشته صورت حساب این دوره ۲۸۵ هزار تومان!
ما که فیلتر شدیم رفت، اما بگذارید حالا که آب از سرمان گذشته این جا هرکاری دل مان می خواهد بکنیم. هرکاری ی هرکاری هم که نه، اما محض نمونه بیائید کمی به دانش بنده اضافه کنید و برای من توضیح بدهید که کلمه ی "پلاستیک" در این جمله ی گوهربار و روشنگرانه ی «کارشناس فنی شرکت ارتباطات نوین» که «سنگ بنای فیلترینگ در کشور را گذاشته است» به معنای چیست یا کنایه از چیست؟
جمله ی تاریخی: «مثلا "ربات فیلترینگ " سایتی را می خواند و کلمات غیر اخلاقی را که در آن وجود دارد گرید (طبقه بندی) می کند. در این میان به خاطر شباهت لفظی هم ممکن است برخی کلمات مانند " پلاستیک" هم علامت گذاری شود. این سری کلمات اگر از یک حدی در سایت بیشتر باشد آن سایت علامت گذاری می شود.» [خبرگزاری مهر]
پ.ن: خدا همه ی بیماران را شفا دهد.
من یک پرسپولیسی ی دو آتشه هستم اما اعتراف می کنم که گاهی وقت ها بدون این که بتوانم مقاومتی بکنم به عشقم خیانت می کنم، آن هم در مواقعی که حریف اش سپاهان محبوب کودکی ام باشد. دست خودم هم نیست، نمی توانم تعصب را به عشق کودکی و نوجوانی ام ترجیح بدهم، به روزهایی که عشق مان استادیوم رفتن بود و تماشای بازی های سپاهان، به این که از سر ظهر ساعت را سه ساعت می کشیدیم جلو تا مادرمان اجازه بدهد زودتر به استادیوم برویم و فریاد بزنیم و هی از بلندگوی استادیوم "باغ تختی" اصفهان آهنگ یک شب آتش در نیستانی فتاد شهرام ناظری را پخش کنند و بروند روی اعصاب مان و ما کودکان معصوم را به گفتن چه حرف های بد بدی وادارند. این است که همین پارسال در بازی برگشت فینال جام حذفی بلند شدیم رفتیم اصفهان به استادیوم نقش جهان ( که راه افتادن اش آرزوی نوجوانی مان بود اما افتتاح اش به ما وصال نداد چون به عبارتی هنوز هم افتتاح نشده است) و پا روی تعصب مان گذاشتیم و به حرف دل مان گوش کردیم و زرد پوشیدیم و آخرهای کار که داشتیم می باختیم عربده هم زدیم و تماشاگر نما بازی هم در آوردیم تا نیکبخت پنالتی اش را خراب کند و ما قدم در راه پیروزی بگذاریم. آن روزها خیال می کردم در عوض پرسپولیس بی برو برگرد قهرمان لیگ خواهد شد.

[در عکس نگارنده را حین گذاشتن پا روی تعصب و گوش کردن به حرف دل در جای گاه مخصوص تماشاگران سپاهان می بینید. این عکس چند لحظه پیش از انجام حرکات تماشاگر نمایانه به توسط این جانب گرفته شده است. پیپ (سمبل غرب زدگی و آخرین مراحل ترک سیگار) را در دستم می بینید و شهاب ( دائی زاده و نماد نفس اماره و پامال کردن غیرت و تعصب باشگاهی) را در کنارم] عکس از موصی.
اما خب این همه ی حقیقت نیست. از آن جا که عنقریب است آرزوی قهرمانی پرسپولیس را در لیگ به گور ببریم جمعه ی این هفته دل را به مسلخ تعصب و غیرت باشگاهی خواهم برد و سراپا سرخ پوش با جوشش خون سرخ در رگ های برآمده به استادیوم خواهم رفت و تماشاگرنمایانه ترین کارهایی را که ازم بر می آید برای پیروزی پرسپولیس انجام خواهم داد.
پ.ن: امیدوارم باز سال آینده در جام حذفی خودمان رو در روی خودمان قرار نگیریم که نوبتی هم اگر باشد نوبت سپاهان است باز و غرور و تعصب!
پ.ن ۲: تازه دارم می فهمم هم زمان عاشق دونفر بودن چه مصائبی دارد!

[حمیدرضا پگاه. علیرضا معتمدی. شقایق فراهانی. ابراهیم شیبانی]
اواخر پائیز پارسال که برای نمایش های فیلم صحنه ی جرم ورود ممنوع در جشنواره ی پلیس به شهرهای مرزی از جمله سرخس به خراسان رفته بودیم، پس از زیارت امام رضا و قبل از حرکت به سمت مرز به پیشنهاد من رفتیم توی یکی از این عکاسی های نزدیک حرم تا به یاد قدیما عکسی کنار منظره ی نقاشی شده از حرم بگیریم (گمانم هیچ کدام مان چنین عکسی از بچگی مان نداشتیم) گرچه حالا دیگر آن نقاشی های پس زمینه ای منسوخ شده و کار به دوربین دیجیتال و فتوشاپ محول شده است، اما این هم حال و هوا و خاطره های خودش را دارد از سفر فوق العاده جذاب و به یادماندنی چهارنفره مان، که جای خیلی ها هم در آن خالی بود مخصوصاْ حمید فرخ نژاد.
پ.ن. اول: این سفر ناگهانی و بی مقدمه حدود یک هفته پس از آن بود که این مطلب را نوشتم و بعضی ها برآشفته شدند. به هر حال انتقادات اهمیتی ندارد، من عاشق امام رضا هستم و آن زیارت هم برای همه مان بسیار دل انگیز بود و انرژی زیادی به مان داد.
پ.ن دوم: برای نشر اینترنتی این عکس از بچه ها اجازه گرفته شده است، بنابر این انتشار مجدد آن در سایت ها و وبلاگ ها منعی ندارد اما برای چاپ و نشر آن در نشریات به اجازه از صاحب این وبلاگ نیاز هست.
پ.ن سوم: خدایا! این بار گمانم نوبت توست که صدای مان کنی، ما خوانده ایم تو را...
پ.ن چهارم: گفت و گویم را با خبرگزاری مهر این جا بخوانید.
پ.ن پنجم: و گفت و گویم با همشهری جوان را این جا .
متولدین ماه خرداد آدم های خیلی خطرناکی هستند. همیشه به شوخی می گویم باید این ها را وادار کرد که بازوبندی به بازوی شان ببندند تا دیگران از فاصله های دور هم بفهمند که دارند به یک موجود غیر طبیعی نزدیک می شوند!
اما با این وجود متولدین خرداد همیشه صمیمی ترین دوستان من بوده اند چون آن ها فقط در این صورت است که موجودات بی نظیری هستند وگرنه تحمل شان در شرایط دیگر کاری غیر ممکن است.
این ها را گفتم که همین جا تولد همه شان را یک جا تبریک بگویم چون با یکی دوتا شان حرف نمی زنم و حوصله ی تلفن کرد به شان را ندارم. بنابر این و برای این که شما نفهمید منظورم کیه، این جا تولد همه را تبریک می گویم. پس هانی، فرهاد، ایرج، مانا، نازنین تولدتان مبارک. همچنین دوتا از کسانی که این جا را می خوانند: سهند خانوم و ماریا. تولد شما هم مبارک.
در رادیو مرداد بشنوید:
گفت و گوی ام با رادیو فردا درباره ی کاهش محبوبیت جهانی ی سینمای ایران
به بهانه ی برگزاری شصتمین دوره ی فستیوال کن

ده سال گذشته از آن روزهای ابری. من دیگر بیست ساله نیستم. من دیگر امیدوار نیستم. من خوشحال نیستم. من دیگر... یادت به خیر دوم خرداد دوست داشتنی. تو جوانی ی ما بودی و آرزوهای مان که برباد رفتی. یادت به خیر، ما سعی مان را کردیم، می دانی...
پ.ن: دوم خرداد شده ست بخشی از وجودم. خرداد لعنتی را با آن به رسمیت می شناسم. تا جائی که در جلسه ای با مدیر یکی از شبکه های تلویزیونی درباره ی سریالی که دارم درباره ی ۱۵ خرداد می نویسم بیش از ده بار به جای ۱۵ خرداد گفتم دوم خرداد. و لابد او فهمید که با چه جور آدمی روبه روست.

پ.ن.۲: دوم خرداد برای ما سازندگانش شبیه به خاتمی نبود. دوم خرداد بیش تر شبیه به تصویر این دختر زیبای امیدوار بود که مثل خیلی چیزهای دیگرمان فراموش شد.