و بالاخره علیرضا معتمدی دات کام ...
نوشتن این وبلاگ را از ۲۴ تیر ۱۳۸۴ شروع کردم و این ۱۴۳مین و آخرین پستی ست که در این جا می نویسم. چند روز دیگر تولد دو سالگی مرد مرداد است، تولدمان را توی خانه ی جدید می گیریم، اما قبل از رفتن دلم می خواهد یک تشکر حسابی بکنم از بلاگفا بابت مهمان نوازی عالی و سرویس دهی ی مناسبش. و برای مدیر بلاگفا علیرضا شیرازی آرزوی موفقیت کنم که با راه اندازی این سرویس دهنده ی وبلاگ های فارسی نه تنها قدمی بزرگ در راه دموکراسی و تمرین جامعه ای چند صدائی برداشته است بلکه بی گمان نام خودش را در صفحات تاریخ این مملکت ماندگار کرده است.
خداحافظ بلاگفا.
از این به بعد وب نوشته های مرا در خانه ی خودم بخوانید.

- این رئیس که خیلی بد بود که!
- از اون بدتر اینه که بعضی از رفقای ما از فیلم خوش شون اومده!
[عکس از ساتیار]
« با سلام.
وبلاگ شما به دلیل وجود ۱۱ لینک به سایت های غیر مجاز فیل تر شده بود. در حال حاضر رفع فیل تر گردید.»
پ. ن ۱ : خب بعضی وقت ها گویا بعضی جاها خود را ملزم به پاسخ گوئی می بینند. باز هم دستشان درد نکند.
پ.ن ۲: رفقا تایید کنید که آیا رفع فیل تر شده ام یا خیر؟
پ.ن ۳: قابل توجه رفقائی که هنوز سرگرم راه اندازی سایت ما هستند. بی آبرو کردید ما را به ابالفضل در انظار عمومی!
پ.ن ۴: یعنی من از امروز باید بچه ی خوبی باشم واقعاْ و نه به کسی فحش بدهم و نه شیشه ی همسایه را بشکنم و نه زیر دامن خانم ها را نگاه کنم؟ ... آقا می شود من را دوباره فیل تر بفرمائید؟ این طرز زندگی برای من قابل تحمل نیست!!
پ.ن ۵: آقای فیل ترینگ! می شود خواهش کنم از سر تقصیرات این آقای بلاگ رولینگ هم بگذرید و رفع فیل ترش کنید که ما پینگ مان را هم همین جا از طریق خودتان بکنیم و دست نیاز به سوی شرق و غرب دراز ننمائیم؟
پ.ن ۶: خدا وکیلی این انسجام ملی و این ها چه قدر حال می دهد! ببینید چه قدر آحاد ملت دور هم باشیم و انگشت به هم نکنیم با حال است. قبول ندارید؟
پ.ن ۷: در راستای این که اعلام کنم پسر خوبی شده ام، از هرگونه رفاقت با روشنفکر نمایانی از قبیل مهرزاد به اصطلاح دانش، دکتر به اصطلاح مصطفا جلالی فخر، عنصر معلوم الحالی به نام ه. گلمکانی و ناصر به اصطلاح صفاریان، آن فراری از وطن و مشغول سیر و سیاحت در آغوش رایس و مونیکا بلوچی و هتل کالیفرنیا، اعلام برائت می کنم و امیر به اصطلاح عزتی را هم تا کنون ملاقات نکرده ام و حتا مرگ بر رضا استادی (برای محکم کاری!)

همچنان با افتخار تمام حمایتم را از محمود احمدی نژاد ادامه می دهم. او تنها کسی ست که این توانائی را داشته که ما را با شتابی غیر قابل تصور به سوی حکومتی نو با احتمال استبدادی کمتر پیش ببرد.
و اینک طرح جیره بندی ی بنزین، همکاری مشترک مجلس و احمدی نژاد، گامی بلند به سوی فردائی بهتر.
زنده باد احمدی نژاد!
* لازم به تذکر نیست که این مطلب اعتقاد قلبی من است و به هیچ وجه طنز یا استهزائی در آن وجود ندارد.
پی نوشت: قالب قبلی برگشت سر جایش. زنده باد پژمان.
مادرم عاشق مهستی بود و من به خاطر او بود که مهستی را دوست داشتم. وقتی مادرم آهنگهایش را با آن صدای مهربان و زیبایش می خواند مهستی برایم عزیزتر هم می شد. به همین دلیل خیلی از ترانه های مهستی را با صدای مادرم است که به یاد سپرده ام (حتا نواری هم که مادرم در کودکی ام از صدای من و خودش ضبط کرده تا یادگاری برایم بماند یکی از همین آهنگهای مهستی را توش زمزمه کرده و صداش بدجوری هم بغض دارد، معلوم است که دل اش خیلی گرفته بوده)

بعدها وقتی دوباره با دختری که مدتی رابطه مان با هم قطع شده بود دوست شدیم یک بار اعتراف کرد که یکی از آهنگ های آخرین آلبوم مهستی را به یاد من می شنیده و پریشان می شده است (خب من به شما نمی گویم کدام آهنگش را می گفت) به این ترتیب صدای مهستی وجه عاشقانه ای هم برایم پیدا کرد. و درست از همین آلبوم آخری هم بود که به خلوتم راه یافت و رفت توی آلبوم های برگزیده ی آی پادم و یک بار همین اواخر یک عصر دل انگیز بارانی بهار از دربند تا پارک وی را باش پیاده رفتم. این آهنگ از خدا خواسته اش از هر جهت یک شاهکار به حساب می آید.

خدا بیامرزدشان. هم مهستی را و هم مادرم را که در هفده هجده سالگی این عکس مهستی را از روی جلد جوانان بریده بود و چسبانده بود به دفترش.
درد و بلای فرزاد حسنی و امیرحسین مدرس بخورد توی سر هرچی مجری ی بی سواد پر مدعاست. امیرحسین که یک استعداد فوق العاده است در خیلی از زمینه ها و فرزاد هم قطعاْ در کار خودش مرد شماره ی یک به حساب می آید. این را حالا بعد از این چند ماهی که رضا رشیدپور حسابی نشان داد که تا چه حد یک مجری بد و بی سواد می تواند بد و بی سواد باشد، خیلی ها مطمئن شده اند.
این جا یکی دو دقیقه فیلم هست از هنرنمائی ی امیرحسین مدرس با حضور فرزاد حسنی. خیلی با نمک است. حتماْ ببینید. شاید یک روز درباره ی مدرس بیش تر نوشتم. خسرو نقیبی هم درباره ی برنامه ی سوژه خراب کن شب شیشه ای مطلب جامع و درستی نوشته که توصیه می کنم بخوانید. من هم می خواهم مطلبی در این باره برای روزنامه ی هم میهن بنویسم البته اگر وقتی برای این کار پیدا کنم.
پ.ن ۱: علیرضامعتمدی دات کام پنداری طلسم شده، هر روز یک مشکل تازه پیش می آید. اما اگر خدا بخواهد آخراش است. مُردم از بی وبلاگی، بدو.....
پ.ن ۲: فیلترینگ بس مان نبود امروز یک انقلابی هم توی قالب همین وبلاگ رخ داده بود و قالب قبلی ( که هدیه ی پژمان بود) خود به خود غیب شده بود و همه چیز ریخته بود به هم. یک خر تو خر عظمائی بود کمپرس. مرتب کردن اش دو سه ساعتی وقتم را گرفت و باز برگشتم به همان قالب بلاگفائی ی سابق. دلتان تنگ نشده بود براش؟
پ.ن ۳ (دو روز بعد) : در همین رابطه نوشته ی امیر قادری را هم در هم میهن بخوانید.