تبليغاتX
مردِ مُرداد
 
   
   
   
  مردِ مُرداد
  علیرضا معتمدی
 
          http://alirezamotamedi.blogfa.com
صفحه‌ی‌نخست
پُست‌الکترونیک
 

> بایگانی‌نوشته‌ها

تیر 1386
 
خرداد 1386
 
اردیبهشت 1386
 
فروردین 1386
 
اسفند 1385
 
بهمن 1385
 
دی 1385
 
آذر 1385
 
آبان 1385
 
مهر 1385
 
شهریور 1385
 
مرداد 1385
 
تیر 1385
 
اردیبهشت 1385
 
بهمن 1384
 
دی 1384
 
مهر 1384
 
شهریور 1384
 
مرداد 1384
 
تیر 1384
 
> پيوندهای‌وبلاگ
علیرضا معتمدی دات کام
رادیو مرداد
احمدرضا احمدی
احمد شاملو
اسماعیل خوئی
سیروس شاملو
نادر طالب زاده
هوشنگ گلمکانی
شیدا محمدی
افسانه شفیعی
ناصرصفاریان
نقطه الف
بهرام کمالی
مریم زهدی
نازنین فراهانی
ساناز اقتصادی نیا
روز بر می آید
ندانستن
لیلی نیکو نظر
لیلا صادقی
صابره محمدکاشی
شاهرخ رئیسی
رضا قاسمی
چای تلخ
یادداشت های مرد دو زنه
مهرزاد دانش
امیر عزتی
مسعود مهرابی
داریوش آشوری
کمپین قانون بی سنگسار
کمپین یک میلیون امضاء
ارکسترملل ایران
ماه محو
90
سینمای ما
احمدشاه مسعود
علی کریمی
عليرضا مشايخي
پژواک تردیدها
نیما حسنی نسب
امیر قادری
امید نجوان
مصطفا جلالی فخر
هادی چپردار
نیک آهنگ کوثر
فالشيست
پرستو دوکوهکی
استامینوفن
دختر آیدین
شراگیم
منیرو روانی پور
هدا حدادی
خوابگرد
سید محمد علی ابطحی
مهدی استعدادی شاد
روزنا
یدالله رویایی
صبا
الهام زارع نژاد
عباس عبدی
غلامرضا تختی
بازنگار
گل آقا
محمد قائد
عباس معروفی
مسعود بهنود
محسن سازگارا
بنیاد گلشیری
کتاب کوچه
داریوش
سیاوش قمیشی
خسوف
شبنم طلوعی
محمود فرجامی
املت دسته دار
احمدی نژاد
سید علی صالحی
البث المباشر من الروضة الحسينية المقدسة
ارمیا
حسین پناهی
نیکی کریمی
گلاره کیازند
ساتیار امامی
خسرو نقیبی
AFC
سنبله
ز ف ا ف
سایت خبری مبارزین
سید مهدی موسوی
سجاد صاحبان زند
انجمن حمايت از حيوانات
رانیتیدین
نیمه دیوانه
گیتار و موسیقی
بلاگردون
محسن نامجو
گوسبندانه
اهداءعضو
علی افشاری
مجيد زهری
جن و پری
زمین در خطر است
سپینود
زيگ زاگ
ماه کولی
مهرانگیز کار
ليلی پورزند
آزاده پورزند
وبلاگ راديو زمانه
سیبیل طلا
اعتراف کنید
همشهری آنلاین
سينمايي که مي رفتيم
جاده ی سانتیاگو
کتاب های رایگان فارسی
عبدالله شهبازي
وبلاگ اصفهان
رامتين شهبازي
لوموند ديپلماتيک
سپاهان
کانون هواداران پرسپوليس
سگ کشي
قصه من قصه تو
شادي طلوعي
آرزو فراهاني
رضا استادی
بالاترین
نتايج زنده ي فوتبال
آذين محمدزاده
پوپک صابری
اثر
پيک مستند
ساسان عاصي
المزخرف
توکاي مقدس
علي مصلح حيدرزاده
بزرگمهر حسین پور
پارس قرآن
تب چهل درجه
مينا اکبري
نایادگار
امیررضا نوری پرتو
تلخندهاي يک دلقک
از مجلات قديمي
احمد باطبي

 

 

> پشتیبانی‌وبلاگ

 
عزیز من
دیروز رفتم ملاقات احمدرضا احمدی. دیدنش روی تخت بیمارستان غم انگیز است و غیر قابل تحمل. لااقل برای ما که عادت کرده ایم همیشه او را خندان و با بگو بخند ببینیم دیدن اش زیر نورهای مات و سرد بیمارستان عذاب آور است. کاش می توانستم تا جمعه که مرخصش می کنند صبر کنم، اما همین جوریش هم خیلی دیر شده، چند روز اول را که سفر بودم و بعد هم با یک سرماخوردگی سخت سه روز توی خانه افتاده بودم. ماهور می گوید بابام چندبار سراغت را گرفته است. عاشورا بود و همه ی مغازه ها تعطیل بودند، حتا گل فروشی ی جلوی بیمارستان هم بسته بود. دلم نمی خواست دست خالی بروم، هیچ کس را ندیده ام مثل او که این چنین گل را بو بکشد و بویش را درک کند. کاش دست کم یک شاخه گل... . داروخانه اما باز است. بگذار ببینم چه چیزی پیدا می شود برایش بخرم. یک چیز بامزه، چیزی که بتواند مضمون تازه ای برای شوخی های همیشگی مان کوک کند. همین قدر که بتواند چند لحظه ذهنش را از بیماری اش دور کند کافی ست. نمی دانم پیشنهاد من بود یا رعنا، مهم نیست، از قفسه ی کتاب های توی داروخانه، کتاب نقش پدر در تربیت کودک را برایش می خرم. چند دقیقه بعد  در اتاق کوچک ۵۳۴ کتاب را می دهم دستش و می گویم: «ببخشید که یه بیست و چندسالی دیر شد اما امیدوارم یه چیزاییش به درد بخوره» و اشاره می کنم به ماهور. احمدرضا (البته که من احمدرضا صدایش نمی کنم. اما دوست دارم او را با این نام بخوانم) کتاب را می گیرد تشکر می کند اما هیچ لبخندی به لبش نمی آید. دست هایش سرد است. لاغر و تکیده شده است. می گوید در این چند روز ۴-۵ کیلو وزن کم کرده است. بغضم گرفته است. بغ می کنم و گوشه ای می ایستم و نگاهش می کنم. هر از گاهی نگاهم می کند و می خواهد حرفی بام زده باشد. با لهجه ی کرمونی اش می پرسد «چطوری علیرضا؟» یا «چی کار می کنی؟» و من فقط به گفتن هیچ اکتفا می کنم. نمی توانم حرف بزنم. یک نفر انگار دست انداخته است بیخ گلویم و دارد می فشاردش. خوشبختانه اتاق شلوغ است و امیرپاشا برادرزاده ی شهره خانم هم هست تا شیرین زبانی کند و همه را سرگرم کند. چند لحظه بعد اما وقت ملاقات تمام می شود. همه می روند. من می مانم و ماهور و رعنا و شهره خانم. پرستار می آید تا قند خونش را کنترل می کند. کمی باش شوخی می کند و احمدرضا با حاضر جوابی و طنز نبوغ آمیزش سعی می کند جوابش را بدهد، اما معلوم است که خوش نیست،دل تنگ است، غمگین است. معلوم است. یخ من اما باز می شود. دلم نمی خواهد غمگین از آن جا بروم. می پرسم:« به کارهاتان می رسید؟ این جا که ساکت و خلوته.» جواب می دهد:«نه. روحیه اش را ندارم. نمی تونم.» و بغض می کند. بغض می کنم باز. خدایا کمک کن که اشکم سرازیر نشود. خدایا کمکش کن که سلامتش را بازیابد. می گوید:«مگه من توی زندگیم به کی بد کرده بودم؟» هیچ. هیچ. شاعر دوست داشتنی تو آزارت به هیچ کس نرسیده است. تو که شاعر برف و بهار و پرنده هایی. 

عکس از حسن غفاری - مستند وقت خوب مصائب

سفر که بودم برایش دعا کردم. می دانم که زودی دوباره خوب می شود. می دانم که دوباره برمی گردد خانه اش و لم می دهم جلوی تلویزیون و من می نشینم کنارش و او تکه های تازه ای از کتاب خاطراتش را برایم می خواند و من می روم غرق می شوم توی صدایش. او در این چند سال خیلی درد کشیده است،خدایا کمی امانش بده، درد را از او دور کن و بگذار دوباره بنویسد. بخندد و به مان زندگی بدهد، با همه ی غم هایش به مان امید به زندگی بدهد. خدایا این بار که خواستی برش گردانی خانه اش شفایش بده و کمکش کند که همه ی آن چیزهایی را که در ذهن دارد و ننوشته تا به حال بنویسد. خواهش می کنم. برایش دعا کنید. خواهش می کنم. 

 پ.ن: صبح تو به خیر / که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی... / احمدرضا احمدی

 

2 نوشته‌شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت   به‌وسیله‌ی عین.میم  |