دیروز رفتم ملاقات احمدرضا احمدی. دیدنش روی تخت بیمارستان غم انگیز است و غیر قابل تحمل. لااقل برای ما که عادت کرده ایم همیشه او را خندان و با بگو بخند ببینیم دیدن اش زیر نورهای مات و سرد بیمارستان عذاب آور است. کاش می توانستم تا جمعه که مرخصش می کنند صبر کنم، اما همین جوریش هم خیلی دیر شده، چند روز اول را که سفر بودم و بعد هم با یک سرماخوردگی سخت سه روز توی خانه افتاده بودم. ماهور می گوید بابام چندبار سراغت را گرفته است. عاشورا بود و همه ی مغازه ها تعطیل بودند، حتا گل فروشی ی جلوی بیمارستان هم بسته بود. دلم نمی خواست دست خالی بروم، هیچ کس را ندیده ام مثل او که این چنین گل را بو بکشد و بویش را درک کند. کاش دست کم یک شاخه گل... . داروخانه اما باز است. بگذار ببینم چه چیزی پیدا می شود برایش بخرم. یک چیز بامزه، چیزی که بتواند مضمون تازه ای برای شوخی های همیشگی مان کوک کند. همین قدر که بتواند چند لحظه ذهنش را از بیماری اش دور کند کافی ست. نمی دانم پیشنهاد من بود یا رعنا، مهم نیست، از قفسه ی کتاب های توی داروخانه، کتاب نقش پدر در تربیت کودک را برایش می خرم. چند دقیقه بعد در اتاق کوچک ۵۳۴ کتاب را می دهم دستش و می گویم: «ببخشید که یه بیست و چندسالی دیر شد اما امیدوارم یه چیزاییش به درد بخوره» و اشاره می کنم به ماهور. احمدرضا (البته که من احمدرضا صدایش نمی کنم. اما دوست دارم او را با این نام بخوانم) کتاب را می گیرد تشکر می کند اما هیچ لبخندی به لبش نمی آید. دست هایش سرد است. لاغر و تکیده شده است. می گوید در این چند روز ۴-۵ کیلو وزن کم کرده است. بغضم گرفته است. بغ می کنم و گوشه ای می ایستم و نگاهش می کنم. هر از گاهی نگاهم می کند و می خواهد حرفی بام زده باشد. با لهجه ی کرمونی اش می پرسد «چطوری علیرضا؟» یا «چی کار می کنی؟» و من فقط به گفتن هیچ اکتفا می کنم. نمی توانم حرف بزنم. یک نفر انگار دست انداخته است بیخ گلویم و دارد می فشاردش. خوشبختانه اتاق شلوغ است و امیرپاشا برادرزاده ی شهره خانم هم هست تا شیرین زبانی کند و همه را سرگرم کند. چند لحظه بعد اما وقت ملاقات تمام می شود. همه می روند. من می مانم و ماهور و رعنا و شهره خانم. پرستار می آید تا قند خونش را کنترل می کند. کمی باش شوخی می کند و احمدرضا با حاضر جوابی و طنز نبوغ آمیزش سعی می کند جوابش را بدهد، اما معلوم است که خوش نیست،دل تنگ است، غمگین است. معلوم است. یخ من اما باز می شود. دلم نمی خواهد غمگین از آن جا بروم. می پرسم:« به کارهاتان می رسید؟ این جا که ساکت و خلوته.» جواب می دهد:«نه. روحیه اش را ندارم. نمی تونم.» و بغض می کند. بغض می کنم باز. خدایا کمک کن که اشکم سرازیر نشود. خدایا کمکش کن که سلامتش را بازیابد. می گوید:«مگه من توی زندگیم به کی بد کرده بودم؟» هیچ. هیچ. شاعر دوست داشتنی تو آزارت به هیچ کس نرسیده است. تو که شاعر برف و بهار و پرنده هایی.

سفر که بودم برایش دعا کردم. می دانم که زودی دوباره خوب می شود. می دانم که دوباره برمی گردد خانه اش و لم می دهم جلوی تلویزیون و من می نشینم کنارش و او تکه های تازه ای از کتاب خاطراتش را برایم می خواند و من می روم غرق می شوم توی صدایش. او در این چند سال خیلی درد کشیده است،خدایا کمی امانش بده، درد را از او دور کن و بگذار دوباره بنویسد. بخندد و به مان زندگی بدهد، با همه ی غم هایش به مان امید به زندگی بدهد. خدایا این بار که خواستی برش گردانی خانه اش شفایش بده و کمکش کند که همه ی آن چیزهایی را که در ذهن دارد و ننوشته تا به حال بنویسد. خواهش می کنم. برایش دعا کنید. خواهش می کنم.
پ.ن: صبح تو به خیر / که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی... / احمدرضا احمدی